351
订阅者
无数据24 小时
-57 天
+1430 天
帖子存档
فوروارد ڪنید
با توجه بهتون به یک کرکتر گیم تشبیتون کنم و توی چند جمله توصیف کنم
جویـن بـاشـید چـک میـشه | 𝖲ᥱ᥎ᥱᥒ𝗍ᥱᥱᥒ
عاووو چقد خوشگلههه!!ヽ(゚д゚ヽ)(ノ゚д゚)ノ!!
وای خسته نباشییییییییی خیلی نویستم قشنگ بوددد
Repost from Always✞⁷
+4
"همگی خسته نباشید،برای امروز کافیه" با تموم شدن عکسبرداری،پسر آهی کشید. "جناب پارک خسته نباشید برای امروز عالی بودید" "ممنونم شما هم خسته نباشید" با خالی شدن اتاق،سونگهون به زمین خیره شد و به فکر فرو رفت. جیک با دیدن سونگهون توی اون حالت،به سمتش رفت. "سونگهون هیونگ،حالت خوبه؟امروز خیلی گرفته به نظر میای" سونگهون بدون اینکه سرشو بالا بیاره،جواب پسر رو داد. "جیکی،نمیدونم چم شده،چند روزه حالم گرفتست" "آخی پسر کوچولوی من ناراحته" بلافاصله به سرعت به سمت اتاق دیگر رفت و بعد از سی ثانیه،از آن خارج شد. "سونگهونی منو نگاه کن" سونگهون بالاخره سرشو بالا گرفت و با دیدن صحنه روبروش لبخندی زد. جیک با آبنبات توی دستش،برای سونگهون کیوت بازی در میاورد. کم کم لبخند سونگهون،به خنده تبدیل شد. "سونگهونی،بالاخره خندیدی" سونگهون خنده ای دیگری کرد و به سمت پسر رفت،دستاشو روی دو گونه جیک گذاشت و باعث غنچه شدن لبای پسر شد،بلافاصله بوسه ی نرمی روی لبای جیک کاشت. "ممنونم از اینکه هستی" پسر گونه هاش از حرکت سونگهون قرمز شد و او را محکم بغل کرد.𝙹𝚊𝚔𝚎𝙷𝚘𝚘𝚗𓍯
Repost from ׄ ᯓ𝖡𝖾᥆𝗆 𝖼𝗅ᥙ𝖻᭡
ׄ 𐑺 𝛨𝖾 𝗅𝗈𝗈𝗄𝗌 𝗅𝗂𝗄𝖾 𝖾𝗏𝖾𝗋𝗒 𝖻𝗂𝗍𝗍𝖾𝗋𝗌𝗐𝖾𝖾𝗍 ﹙🦋﹚ 𝘴𝘶𝘮𝘮𝘦𝘳 𝗆𝖾𝗆𝗈𝗋𝗒 — ㅤ𔓐᭡ ׄ ִ
Repost from N/a
یک گپ قدیمی دوباره، شروع به کار کرده.
گپی داریم برای آمار های 1k+ و 1k-
اینجا نه برای تبه، نه گپی مشابه پیدا میکنین.
زده شده برای؛
تعامل بیشتر چنلها.
همکاری در چلنجها.
فوروارد پست ها، کمتر شدن زحمت ادمینها برای افزایش آمار.
گپهای White Rose و Black Rose رو به خاطر دارید؟
دوباره برگشتیم.
[https://t.me/+U4BLXI42RE82NTBk]
اگر این پیام دوبار برای شما ارسال شده، متاسف هستیم.
منتظر حضورتون هستیم.
Repost from Се-рый хи'щник
فوروارد کنید فولدر بزنم جذب 80+ داشته باشید .
اینجا حتما جوین باشید چک میشه.
Repost from ପ ˙. ꒷ᐯᥲꪀɩᥣᥣɑ ᷒ ᷭᥴһꫀᥴꮶꫀ𝗋ꫀᖱ 𖦹˙—
୨୧ ┈┈ ⊹ ࣪ ˖ ♡ ˖ ࣪ ⊹ ┈┈ ୨୧
عزیزِ من، امروز دوباره نامهات را خواندم؛ همان نامهای که مدتها پیش، میان انبوهی از روزهای گذشته جا گذاشته بودم. نمیدانم چرا بعضی کلمات، حتی بعد از این همه وقت، هنوز بوی تو را میدهند. آن روز فکر میکردم زمان، مرهمِ همهچیز است. نمیدانستم بعضی زخمها قرار نیست خوب شوند؛ فقط یاد میگیرند آرامتر درد بکشند. مدت زیادی گذشته، اما هنوز وقتی نامت از گوشهای از ذهنم عبور میکند، چیزی در من آهسته فرو میریزد؛ درست مثل خانهای که سالهاست کسی در آن زندگی نمیکند، اما هنوز پنجرههایش رو به انتظار باز ماندهاند. من از تو نگذشتم، فقط یاد گرفتم نبودنت را با خودم حمل کنم. یاد گرفتم صبحها چشم باز کنم و جای خالیات را نبینم. یاد گرفتم شبها دلتنگی را زیر بالش پنهان کنم، مثل نامهای که هیچوقت قرار نیست به دست صاحبش برسد. حتی یاد گرفتم گاهی لبخند بزنم، بیآنکه کسی بفهمد پشت آن لبخند، چه چیزی آرامآرام خاموش میشود. اما امروز که دوباره این نامه را خواندم، فهمیدم بعضی آدمها شبیه فصل نیستند که بیایند و بروند؛ شبیه خانهاند. حتی اگر سالها از آنها دور باشی، هنوز بخشی از قلبت کلیدِ درِ آن خانه را نگه داشته است. تو برای من همین بودی. شاید اگر امروز دوباره ببینمت، حرف زیادی برای گفتن نداشته باشم. شاید فقط نگاهت کنم و تمام آن جملههایی که سالها در دلم پیر شدهاند، پشت لبخندم پنهان بمانند. اما اگر از من بپرسی هنوز دوستت دارم؟ نمیدانم چطور باید توضیح بدهم که بعضی دوست داشتنها تمام نمیشوند؛ فقط از صدای بلند به نجوا تبدیل میشوند. و تو هنوز همان نجوا هستی. آرام، دور، و آنقدر آشنا که گاهی دلم میخواهد چشمهایم را ببندم و برای چند لحظه فراموش کنم زمان گذشته است. نمیخواهم برگردی. فقط دلم میخواست بدانی، یک نفر، جایی در میان این همه سال، هنوز وقتی نامت را میخواند، دلش کمی آهستهتر میتپد. و شاید این تمام چیزی باشد که از عشق برایم مانده؛ یک نام، یک خاطره، و قلبی که هنوز بلد نیست تو را فراموش کند.
