ch
Feedback

不要被骗子欺骗!Telemetrio 会找到并标记这些频道 👉 如果想查看标记,请订阅

Leila.Psychotherapist

Leila.Psychotherapist

前往频道在 Telegram

لیلا ثابت روان‌درمانگر،مشاور تخصصی رابطه‌عاطفی،زوج، خانواده،رفتارباکودک،رشد و توسعه فردی پروانه اشتغال تخصصی عضو انجمن روانشناسی ایران و آمریکا آشنایی بیشتر با من : https://ghahremanedaroon.ir/consultant/3 ارتباط با من : ‎@Leila7560

显示更多
未指定国家未指定类别
2 731
订阅者
-224 小时
-307 天
-15330 天
帖子存档
انسان به کندی تغییر می‌کند ... به همان کندی‌ای که بهار تبدیل به تابستان و تابستان تبدیل به پاییز و پاییز تبدیل به زمستان می‌شود هرگر کسی نمی‌فهمد در کدام لحظه بهار تبدیل به تابستان می‌شود. یک روز صبح از خواب بیدار می‌شویم و حس می‌کنیم هوا گرم است و تابستان وقتی ما در خواب بودیم فرارسیده است. #اوریانا_فالاچی @LeilaPsychotherapist

# ذهن ما درست و غلط یا خوب و بد را نمی‌شناسد؛ ذهن تنها با دو مفهوم آشنا کار می‌کند: «آشنا» و «نا‌آشنا». به همین دلیل است که ما اغلب جهنم آشنا را به بهشت ناآشنا ترجیح می‌دهیم. برای ذهن، رنجی که هزار بار تجربه‌اش کرده‌ایم امن‌تر است از خوشی‌ای که هنوز طعمش را نچشیده‌ایم. همین باعث می‌شود که در روابط سمی بمانیم، دوستی‌های آزاردهنده را ادامه دهیم یا در شغلی که برایمان مناسب نیست غرق شویم. ذهن ما ناشناخته را خطر می‌بیند، حتی اگر در پس آن آرامش و شادی باشد. به همین دلیل تغییر همیشه با ترس، تردید و مقاومت همراه است. اما حقیقت این است: امنیت رنج فقط یک توهم است. هر بار که در الگوهای تکراری باقی می‌مانیم، آرام‌آرام بخش‌های زنده و پویا در وجودمان خاموش می‌شوند. @LeilaPsychotherapist

کودک بودن یک سن است؛ اما نابالغ ماندن، یک الگوی روانی. اما بلوغ هیجانی چیز دیگری است؛ تواناییِ ماندن در مواجهه با واقعیت، حتی
کودک بودن یک سن است؛ اما نابالغ ماندن، یک الگوی روانی. اما بلوغ هیجانی چیز دیگری است؛ تواناییِ ماندن در مواجهه با واقعیت، حتی وقتی واقعیت مطابق میل ما نیست. در ویدئویی که امروز در پیج اینستاگرامم آپلود کردم به زبان خیلی ساده و ملموس تفاوت مرد و پسر (فارغ از سن) را توضیح دادم ، ... لینک ویدئو 👇👇👇 https://www.instagram.com/reel/DbACrbRsTF1/?igsh=ajU4dHpwNmttZDI1

گاهی ما تمام انرژی‌مان را صرف تغییر خودمان می‌کنیم، اما یک سؤال اساسی را فراموش می‌کنیم: آیا می‌شود چیزی را تغییر داد که هنوز حاضر نیستیم آن را ببینیم؟ بیشتر ما از کودکی یاد گرفته‌ایم که احساسات ناخوشایندمان را پنهان کنیم؛ گریه نکن، عصبانی نباش، ضعیف نباش، همیشه قوی باش، همیشه خوب باش... کم‌کم به جای اینکه خودمان را بشناسیم، شروع می‌کنیم به جنگیدن با بخش‌هایی از وجودمان. با اضطراب می‌جنگیم. با ترس می‌جنگیم. با غم می‌جنگیم. با اشتباهاتمان می‌جنگیم. گاهی حتی با بدن خودمان هم می‌جنگیم. اما بدن تفاوتی بین «دشمن بیرونی» و «جنگ با خود» قائل نمی‌شود. هر بار که خودمان را سرزنش می‌کنیم، سیستم عصبی همان پیام قدیمی را دریافت می‌کند: «اینجا هنوز امن نیست.» در چنین حالتی، بدن وارد وضعیت بقا می‌شود؛ عضلات منقبض می‌شوند، تنفس سطحی‌تر می‌شود، ذهن بیش از حد هوشیار می‌شود، و انرژی به جای رشد، صرف دفاع می‌شود. کارل راجرز جمله‌ای دارد که سال‌هاست یکی از عمیق‌ترین جملات روان‌شناسی انسان‌گرا محسوب می‌شود: «وقتی خودم را همان‌گونه که هستم می‌پذیرم، آن‌گاه می‌توانم تغییر کنم.» این جمله به معنای تسلیم شدن نیست. پذیرش یعنی شجاعت دیدن حقیقت. یعنی بتوانی بدون فرار، بدون انکار و بدون قضاوت، روبه‌روی خودت بایستی و بگویی: «الان همین‌جا هستم... شاید زخمی، شاید خسته، شاید مضطرب، اما هنوز ارزش دوست داشته شدن را دارم.» جالب اینجاست که از همین نقطه، مغز و بدن شروع به تغییر می‌کنند. وقتی احساس امنیت بیشتر می‌شود، سیستم عصبی آرام‌تر می‌شود. وقتی دفاع کمتر می‌شود، انرژی آزاد می‌شود. وقتی شرم کمتر می‌شود، احساسات فرصت پیدا می‌کنند جریان پیدا کنند، نه اینکه به شکل اضطراب، بی‌خوابی یا دردهای جسمانی خودشان را نشان دهند. بسیاری از ما سال‌ها تلاش کرده‌ایم خودمان را «درست» کنیم؛ درحالی‌که شاید آنچه بیش از هر تکنیکی به آن نیاز داریم، این است که یاد بگیریم دشمن خودمان نباشیم. شاید آغاز التیام، نه از تغییر کردن، بلکه از مهربان‌تر نگاه کردن به خودمان شروع شود. چون پذیرش، پایان رشد نیست... آغاز رشد است. @LeilaPsychotherapist

انسان پدیده ای غریب است! به فتح هیمالیا میرود، به کشف اقیانوس آرام دست میابد، به ماه و مریخ سفر می کند، تنها یک سرزمین است که هرگز تلاش نمی کند آن را کشف کند، و آن دنیای درونی وجود خود است...! @LeilaPsychotherapist

اگر می‌خواهید طعم یک زندگیِ تلخ را بچشید، کافی است با چند آدم بدبین و شاکی رفاقت کنید. طولی نمی‌کشد که شما را هم به دنیای تاریکشان می‌کشانند. در روان‌شناسی پدیده‌ای وجود دارد به نام «سرایتِ هیجانی». احساساتِ انسانی، درست مثل ویروس، به‌شدت مسری هستند. شما شبیهِ کسانی می‌شوید که با آن‌ها وقت می‌گذرانید. حتی اگر قوی‌ترین و منطقی‌ترین ذهنِ دنیا را داشته باشید، غرغرهای مداوم و منفی‌بافیِ اطرافیان، بالاخره سپر روانیِ شما را می‌شکند. آدم‌های سمی، انرژیِ شما را می‌بلعند. برای محافظت از کیفیتِ زندگی‌تان، باید مرزهای مشخصی تعیین کنید و بی‌رحمانه از کسانی که مدام بذر ناامیدی می‌پاشند، فاصله بگیرید. @LeilaPsychotherapist

بعضی سال‌ها فقط از تقویم عبور نمی‌کنند؛ از ما عبور می‌کنند. چیزهایی را از ما می‌گیرند که فکر می‌کردیم همیشه خواهند ماند؛ آرامش، اعتماد، سادگی، و حتی تصویری که از خودمان داشتیم. بعد از چنین روزهایی، آدم دیگر همان آدم سابق نیست. نه فقط به خاطر اتفاقاتی که افتاده، بلکه به خاطر معنایی که آن اتفاق‌ها در روانش ساخته‌اند. گاهی بعد از یک دوره‌ی سخت، مدام حس می‌کنیم چیزی درونمان شکسته است. اما از نگاه روان‌شناسی، همیشه شکستگی نیست؛ گاهی ساختار قدیمی روان دیگر توان ادامه دادن ندارد و مجبور می‌شود خودش را از نو سازمان بدهد. به همین دلیل است که بعضی زخم‌ها، فقط درد نیستند؛ آن‌ها مرز بین «منِ قبلی» و «منِ جدید» هستند. این تغییر البته زیبا و شاعرانه نیست. معمولاً با خستگی، سردرگمی، غم، ترس و حتی احساس گم‌کردن خود همراه است. اما اگر به این مسیر فرصت بدهیم، کم‌کم متوجه می‌شویم که قرار نبوده به گذشته برگردیم؛ قرار بوده نسخه‌ی پخته‌تری از خودمان را بسازیم. امید واقعی هم دقیقاً همین‌جاست. امید یعنی انکار نکردن رنج، بلکه باور داشتن اینکه رنج، آخر داستان نیست. شاید هنوز همه‌چیز خوب نشده باشد. شاید هنوز بار بعضی خاطره‌ها را روی شانه‌هایت احساس کنی. اما همین که هنوز آرزوی «روزهای بهتر» را داری، یعنی بخشی از روانت هنوز زنده است؛ همان بخشی که می‌داند هیچ زمستانی برای همیشه ماندگار نیست. گاهی شفا، این نیست که همه‌چیز مثل قبل شود... شفا یعنی یاد بگیری با قلبی که تغییر کرده، دوباره زندگی را انتخاب کنی. @LeilaPsychotherapist

فکر می‌کنم یکی از نشانه های بلوغ یک فرد همین است اینکه بداند چطور چیزهایی را که برای دیگری اهمیت دارد، درک کند حتی اگر برای خودش اهمیت چندانی نداشته باشد. @LeilaPsychotherapist

بسیاری از ما سال‌ها صرف ساختن نسخه‌ای از خودمان می‌کنیم که برای جهان قابل پذیرش‌تر باشد؛ نسخه‌ای که لبخند می‌زند، کارهایش را انجام می‌دهد، مسئولیت‌هایش را به دوش می‌کشد و به نظر می‌رسد که «خوب» است. اما پشت این تصویر، اغلب بخش‌هایی از روان ما زندگی می‌کنند که کمتر دیده می‌شوند؛ بخش‌هایی که غمگین‌اند، خسته‌اند، ترسیده‌اند یا هنوز زخمی‌اند. گاهی آدم‌ها از ما تعریف می‌کنند که چقدر قوی هستیم، در حالی که نمی‌دانند همین چند دقیقه قبل در خلوت خودمان فرو ریخته بودیم. گاهی ما را آرام می‌بینند، اما از طوفانی که درونمان جریان دارد خبر ندارند. و گاهی لبخند ما بیشتر از آنکه نشانه شادی باشد، نشانه تلاشی است برای ادامه دادن. روان انسان فقط از آن چیزی تشکیل نشده که دیگران می‌بینند. یونگ از بخشی از شخصیت سخن می‌گفت که آن را «سایه» می‌نامید؛ قسمت‌هایی از وجود ما که کمتر به نمایش گذاشته می‌شوند، کمتر پذیرفته می‌شوند و گاهی حتی خودمان نیز از دیدنشان فرار می‌کنیم. اما سلامت روان زمانی آغاز می‌شود که مجبور نباشیم دائماً نقش بازی کنیم. وقتی بتوانیم بپذیریم که همزمان هم قوی هستیم و هم آسیب‌پذیر. همزمان هم امیدواریم و هم گاهی خسته. همزمان هم می‌توانیم به دیگران تکیه‌گاه باشیم و هم خودمان نیاز به تکیه‌گاه داشته باشیم. رشد روانی یعنی آشتی دادن این دو تصویر: آن کسی که دنیا می‌بیند، و آن کسی که در سکوت اتاق، پشت لبخندها و پشت تمام «من خوبم»ها زندگی می‌کند. شاید عمیق‌ترین شکل شفقت این باشد که به خودمان اجازه دهیم انسان باشیم؛ نه همیشه قوی، نه همیشه آماده، نه همیشه بی‌نقص. فقط انسان. @LeilaPsychotherapist

صمیمیت یعنی درک کردن و حس کردن یک فرد با تمام وجود و بدون هیچ قضاوت و مقایسه‌ای؛ یعنی حضور داشتن در سکوت. این یعنی رشته‌ای باریک و نازک از صمیمیت که در لحظه‌ای کوتاه ایجاد می‌شود. آنچه رابطه را سالم نگاه می‌دارد، تکرار همین صمیمیت‌های کوتاه مملو از حضور و مشاهده است. در واقع همین صمیمیت‌های کوتاه و ساده، رابطه را عمیق و معنادار می‌کند و می‌تواند مرهمی بر تنهایی درونی ما باشد. #پونه_مقیمی @LeilaPsychotherapist

این بخش از کتاب «رام‌کردن ماموت»، عالیه ؛ «اگر خیلی تلاش کنم، می‌توانم همه را راضی کنم.» بله، شاید در یک قبیله‌ی چهل‌نفره با فرهنگی واحد این کار ممکن باشد، اما در دنیای امروز، هرطور که باشید، باز هم گروهی از مردم شما را دوست خواهند داشت و گروهی نه. در واقع، تأیید شدن توسط یک دسته از افراد، به معنای از دست دادن مقبولیت پیش دسته‌ای دیگر است. بنابراین، وسواسِ همرنگ شدن با هر گروهی کاملاً غیرمنطقی است؛ به‌خصوص اگر آن گروه با هویت واقعی شما همخوانی نداشته باشد. شما تمام انرژی‌تان را صرف تغییر خودتان می‌کنید، در حالی که آدم‌هایی که واقعاً با شما هم‌فکر و هم‌مسیر هستند، جای دیگری دارند با یکدیگر دوستی می‌کنند. @LeilaPsychotherapist

اضطراب همیشه شبیه از هم پاشیدن نیست. گاهی شبیه آدمی است که همه او را موفق، مسئولیت‌پذیر، پرتلاش و قابل اعتماد می‌بینند. همان کسی که کارهایش را به موقع انجام می‌دهد، به همه کمک می‌کند، لبخند می‌زند و ظاهراً همه چیز را تحت کنترل دارد. اما پشت این عملکرد بالا، گاهی ذهنی خسته پنهان شده است که مدام در حال دویدن است؛ ذهنی که استراحت را با تنبلی اشتباه می‌گیرد، اشتباهات کوچک را بزرگ می‌بیند و ارزشمندی خود را به میزان بهره‌وری و موفقیت گره می‌زند. اضطراب عملکرد بالا اغلب باعث نمی‌شود فرد متوقف شود؛ برعکس، او را وادار می‌کند بیشتر بدود. برای همین تشخیص آن سخت‌تر است. وقتی از بیرون همه چیز خوب به نظر می‌رسد، کمتر کسی متوجه می‌شود که درون فرد چه حجم از نگرانی، فشار، خودانتقادی و خستگی انباشته شده است. شاید یکی از مهم‌ترین نشانه‌های بهبود این باشد که یاد بگیریم ارزش ما به تعداد کارهایی که انجام می‌دهیم وابسته نیست. گاهی رشد واقعی در بیشتر دویدن نیست؛ در این است که بتوانی لحظه‌ای بایستی، نفس بکشی و بدون احساس گناه استراحت کنی. تو فقط زمانی ارزشمند نیستی که در حال تولید، کمک کردن یا موفق شدن باشی. ارزش تو، پیش از همه دستاوردهایت وجود داشته است. @LeilaPsychotherapist

اضطراب عملکرد بالا @LeilaPsychotherapist
اضطراب عملکرد بالا @LeilaPsychotherapist

از اضطراب خسته‌ایم؛ مملو از خشمیم؛ ذهن‌هایمان غالباً درهم‌شکسته‌اند. ما شاهد بیمارشدن خود به‌سبب عدم اطمینانی هستیم که ما را فرا گرفته است. شاید بهترین توصیف برای وضعیت ما این باشد: در میانه و درمانده. #الیف_شافاک @LeilaPsychotherapist

فشار برای نرمال بودن در موقعیتی که نرمال نیست، خودش می‌تواند به یک آسیب تبدیل شود. ما معمولاً فکر می‌کنیم رنج فقط از خودِ اتفاقات سخت می‌آید؛ اما گاهی بخشی از رنج از جایی شروع می‌شود که از خودمان انتظار داریم در دل یک طوفان، همچنان مثل روزهای آرام زندگی کنیم. انگار باید همچنان متمرکز باشیم. برنامه‌ریزی کنیم. تصمیم‌های مهم بگیریم. امیدوار بمانیم. و بدون لرزش به مسیرمان ادامه دهیم. در حالی که روان انسان این‌گونه کار نمی‌کند. روان ما برای احساس امنیت، به لنگرگاه‌هایی نیاز دارد. چیزهایی که به ما حس ثبات می‌دهند. روتین‌های روزمره. آدم‌های عزیزمان. برنامه‌هایی که برای آینده داشتیم. احساس قابل پیش‌بینی بودن زندگی. اعتماد به فردا. بخش بزرگی از آرامش ما از همین لنگرگاه‌ها می‌آید. اما در روزهایی که ناامنی، ابهام و ترس بیشتر می‌شود، اولین چیزی که آسیب می‌بیند همین لنگرگاه‌های روانی هستند. ناگهان دیگر نمی‌دانی فردا چه می‌شود. برنامه‌هایی که داشتی معلق می‌شوند. تمرکزت کم می‌شود. ذهنت مدام بین سناریوهای مختلف حرکت می‌کند. و انرژی‌ای که قرار بود صرف زندگی کردن شود، صرفِ ارزیابی خطرها و تلاش برای بقا می‌شود. در چنین شرایطی، اگر احساس می‌کنی مثل قبل نیستی، شاید مشکلی در تو وجود ندارد. شاید روانت دارد دقیقاً همان کاری را می‌کند که برای محافظت از تو طراحی شده است. ما در فرهنگی بزرگ شده‌ایم که تاب‌آوری را گاهی با بی‌احساس بودن اشتباه می‌گیرد. با ادامه دادن بی‌وقفه. با این‌که هیچ چیز روی ما اثر نگذارد. اما انسان سالم، انسانی نیست که از بحران تأثیر نگیرد. انسان سالم کسی است که بتواند تأثیر بحران را ببیند و انکارش نکند. گاهی سالم‌ترین پاسخ به یک وضعیت ناسالم این است که نتوانی مثل همیشه عمل کنی. گاهی خستگی، نشانه تنبلی نیست. کاهش تمرکز، نشانه ضعف نیست. اشک، نشانه شکنندگی نیست. و حتی گاهی ناتوانی موقت، نشانه این است که روان تو هنوز زنده است و هنوز به آنچه در اطرافت می‌گذرد حساسیت دارد. شاید این روزها مهم‌ترین کار این نباشد که هر طور شده به نسخه قبلی خودمان برگردیم. شاید مهم‌تر این باشد که برای خودمان تبدیل به یک لنگرگاه شویم. آدمی که بتواند در میان این همه ابهام، دست خودش را رها نکند. خودش را بابت خستگی سرزنش نکند. و به جای جنگیدن با پاسخ‌های طبیعی روانش، کنار آن‌ها بنشیند و بگوید: «می‌دانم روزهای سختی است. می‌دانم همه چیز مثل قبل نیست. و قرار نیست من هم مثل قبل باشم.» گاهی شفا از همین‌جا آغاز می‌شود؛ از لحظه‌ای که دست از نقش بازی کردن برای طبیعی بودن برمی‌داریم و به خودمان اجازه می‌دهیم حقیقتِ این روزها را زندگی کنیم. بعضی روزها قوی بودن یعنی ادامه دادن؛ اما بعضی روزها قوی بودن یعنی پذیرفتن این‌که فعلاً در حال عبور از چیزی هستی که از ظرفیت تو بزرگ‌تر است. @LeilaPsychotherapist

قرار نیست در طوفان ، عادی باشی ! @LeilaPsychotherapist

بر كسي پوشيده نيست كه رابطه هاي نزديك مي تواند مشكلات ما را با “زندگي زيست نشده” مان تشديد كند. مثلا والدين ما به صورت خستگي ناپذيري موضوعات حل نشده روان ما را آشكار ميكنند. علت اين نيست كه آنها قصد و نيت اين كار را دارند بلكه اين اثر رابطه با كسي است كه حقيقتا در زندگي ما اهميت داشته است. @LeilaPsychotherapist

بعضی آدم‌ها حتی وقتی کار اشتباهی نکرده‌اند، باز هم عذرخواهی می‌کنند. مدام توضیح می‌دهند. از خودشان دفاع می‌کنند. دلایل رفتارشان را شرح می‌دهند. و نگرانند که مبادا دیگران از آن‌ها ناراحت شوند. از بیرون شاید این رفتار نشانه‌ی ادب، مسئولیت‌پذیری یا مهربانی به نظر برسد. اما گاهی ریشه‌ی آن در چیزی عمیق‌تر نهفته است. در بعضی خانواده‌ها، کودک برای اینکه شنیده شود باید از خودش دفاع می‌کرد. برای اینکه سرزنش نشود باید توضیح می‌داد. برای اینکه دوست داشته شود باید ثابت می‌کرد که مقصر نیست. در چنین فضایی، کودک کم‌کم یاد می‌گیرد که امنیتش به دفاع کردن وابسته است. سال‌ها بعد، آن کودک بزرگ می‌شود؛ اما سیستم عصبی او هنوز در همان حالت آماده‌باش باقی مانده است. به همین دلیل ممکن است در بزرگسالی هم احساس کند باید برای هر تصمیم، هر احساس و هر «نه» گفتنی توضیحی ارائه دهد. انگار ناخودآگاه باور دارد که: «اگر خودم را توضیح ندهم، درکم نمی‌کنند.» «اگر دفاع نکنم، محکوم می‌شوم.» «اگر عذرخواهی نکنم، پذیرفته نخواهم شد.» اما بلوغ روانی از جایی آغاز می‌شود که بفهمیم: ارزش ما وابسته به متقاعد کردن دیگران نیست. قرار نیست همه ما را بفهمند. قرار نیست از همه تأیید بگیریم. و قرار نیست برای وجود داشتن، دائماً از خودمان دفاع کنیم. گاهی شفا یعنی یاد گرفتن این جمله‌ی ساده: «من حق دارم انتخاب کنم، احساس کنم و مرز بگذارم؛ حتی اگر همه با من موافق نباشند.» بعضی از توضیح دادن‌های بی‌پایان، صدای یک بزرگسال نیست؛ صدای کودکی است که هنوز فکر می‌کند برای دوست داشته شدن باید از خودش دفاع کند. @LeilaPsychotherapist

وقتی به کودکی شکلاتی می‌دهید، چشمانش از شادی برق می‌زند؛ اما اگر به کودکی که کنارش ایستاده دو شکلات بدهید، چهره‌ی کودک اول به‌سرعت تغییر می‌کند و نارضایتی از آن چیزی که در وهله‌ی اول خوشحالش کرده بود، در صورتش به‌وضوح دیده می‌شود. تمرکز بر چیزهایی که دیگران دارند و شما ندارید، سرچشمه‌ی نارضایتی شدید از زندگی‌ای است که اگر مدام درحال مقایسه نبودید، از آن لذت می‌بردید. با این کار داشته‌هایتان دیگر اهمیتی ندارد و تنها چیزی که به آن فکر می‌کنید، این است که دیگری بیشتر از شما دارد. @LeilaPsychotherapist

افسردگی فقط یک احساس نیست؛ یک تجربهٔ تمام‌بدنی است. بسیاری از ما افسردگی را فقط با غمگینی می‌شناسیم، در حالی که گاهی افسردگی خودش را نه با اشک، بلکه با خستگی، بی‌خوابی، دردهای گوارشی، فراموشی، کاهش میل جنسی یا حتی بی‌حسی عاطفی نشان می‌دهد. بدن و ذهن از هم جدا نیستند. وقتی روان برای مدت طولانی زیر فشار قرار می‌گیرد، بدن نیز به زبان خودش شروع به حرف زدن می‌کند. شاید مدتی است که انرژی انجام کارهای ساده را ندارید. شاید از چیزهایی که قبلاً دوست داشتید لذت نمی‌برید. شاید مدام احساس خستگی می‌کنید، حتی وقتی استراحت کرده‌اید. این‌ها همیشه نشانهٔ تنبلی، ضعف اراده یا بی‌انگیزگی نیستند. گاهی بدن در حال حمل باری است که مدت‌هاست فرصت زمین گذاشتنش را پیدا نکرده. اگر این نشانه‌ها را در خودتان می‌بینید، با خودتان مهربان‌تر باشید و از راهکارهای کوچک شروع کنید: ▫️هر روز حداقل ۱۰ تا ۱۵ دقیقه در معرض نور طبیعی قرار بگیرید. ▫️حتی اگر انگیزه ندارید، کمی حرکت کنید؛ یک پیاده‌روی کوتاه کافی است. ▫️ساعت خواب و بیداری خود را تا حد امکان منظم نگه دارید. ▫️به جای جنگیدن با احساسات، آن‌ها را نام‌گذاری کنید: «الان غمگینم»، «الان خسته‌ام»، «الان ناامیدم». ▫️ارتباط با یک دوست امن یا فرد مورد اعتماد را قطع نکنید. ▫️از خودتان انتظار نداشته باشید مثل روزهای عادی عمل کنید. ▫️اگر علائم شدید یا طولانی‌مدت هستند، از کمک حرفه‌ای استفاده کنید. یادتان باشد: افسردگی فقط در ذهن اتفاق نمی‌افتد؛ در سلول‌های بدن، در خواب، در اشتها، در انرژی و حتی در نحوهٔ نفس کشیدن ما نیز ردپایش دیده می‌شود. گاهی اولین قدم درمان این است که به جای سرزنش کردن خودمان، بفهمیم بدنمان دارد چه چیزی را فریاد می‌زند که سال‌ها شنیده نشده است. @LeilaPsychotherapist