نِدایمآه.
前往频道在 Telegram
کلَمآت اُستآدِ دَردِ تیغ هآ هستند ! (کپی کردن از روی متن ها؟راضی نیستم،فور کنی زیباتره عزیزِدل)
显示更多未指定国家未指定类别
220
订阅者
-124 小时
-67 天
+330 天
帖子存档
220
چه جهانیست که تو را درون خویش غرق کرده است؟
غرق شدهای در جستوجوی خوشبختی؟
کمی بنگر...
خواهی فهمید که تنها راه خوشبختی، حسین و اهلِ حسیناند.
220
«هر روز حتماً قرآن بخوانید. حالا نمیگویم روزی مثلاً نیم جزء یا یک حزب بخوانید؛ روزی نیم صفحه، روزی یک صفحه، امّا ترک نشود. در طول سال روزی نباشد که شما قرآن را باز نکنید و قرآن را تلاوت نکنید.»
رهبرشهید...
220
چه زیباست ندای اذان، هنگامی که به گوش عاشقان برسد...
چرا که تمامِ مدت، منتظر شنیدن همین ندا هستند؛ ندایی که آنان را به سوی محبوب میخواند، تا برایش بگویند از تمامِ آنچه خلق بر سرشان آوردهاند... :)
220
در آخر راجعبه این چالش بگم که:رنگ چشمهای شما تنها رنگ نیستند ،همهی این رنگ ها هرکدوم یادآور چیزی هستند که روزی کسی از یاد برده... ساده از کنار هیچ کدوم از این رنگ ها رد نشید. مراقب چشم های زیباتون باشید،امیدوارم لذت ببرید.
220
علیالاصول،قهوهایتیره...تنهی برخی از درختان، با نقشونگارهایی که بر تن خویش دارند و گاهی با موجوداتی که درونشان زندگی میکنند، انسان را به سوی خود جذب میکنند. اما هنگامی که از تیرگیِ آنها عبور کنیم، به لایهای بسیار روشن خواهیم رسید؛ عجیب نیست؟ همانند چشمها... چشمهایی هستند که قهوهایِ تیره را بر تن کردهاند و گاهی در میان این رنگ، میتوان موجوداتی به نامهای عشق، محبت، زندگی و گاهی امید را با معناهایی متفاوت پیدا کرد. و اما زیر این رنگ... آن روشندلیای که وجود دارد، همان نیرویی است که برقِ درون این چشمها را زنده نگه میدارد!
220
ماوی، قهوهای سوخته...به اقیانوسها که بنگری، گویی دنیایی دیگر را درون خود جای دادهاند؛ دنیایی با خانههای سنگی، خانههایی به رنگها و اندازههای متفاوت. نگاه که میکنی، دانهدانهی این خانهها میتوانند نگاهها را به سوی خود جذب کنند؛ بهخصوص نگاههایی که در هر چیزی که میبینند، ستارهای در اعماق آن پیدا میکنند! حال، من ستارهای روشن در اعماق سنگهایی پیدا کردم که قهوهای سوخته را نژاد خویش انتخاب کردهاند. اما نهتنها سنگهای آن، بلکه چشمهایی که این نژاد را برای خویش انتخاب کردهاند نیز چنیناند؛ با یک تفاوت: سنگهایی در دنیای اقیانوسها زندگی میکنند، اما این چشمها دنیایی به اندازهی تمام اقیانوسها درون خویش دارند؛ دنیایی که هر که به آن خیره شود، درونش غرق خواهد شد و چهبسا این غرق شدن از عسل نیز شیرینتر باشد.
220
ماوای من، مشکی...شب را بنگری، خواهی فهمید که زیبایی نور ماه خیرهکنندهتر از آن است که بتوانی ثبتش کنی یا بنویسی. ولی کمکم که فکر کنی، میفهمی زمانی نور ماه زیبایی درونی و بیرونیاش را نشان خواهد داد که آن چالههای بهرنگ تیره، خود را جلوه دهند؛ تا همانند توپی سفید، زرد و گاهی قرمزرنگ، تنها نباشد. نمادی از صورت انسانها باشد که با ایرادهایی که دارند، هر یک درخشش خود را نشان میدهند! اما تمام اینها به تیرگی آسمان شب بستگی دارد؛ اگر آن تیرگی نباشد، نه نور ماه زیباست و نه ستارههای اطراف. چشمها هم میتوانند اینقدر تأثیرگذار باشند؟! این سؤال زمانی جواب خواهد یافت که چشمی به رنگ مشکی به چشمانت خیره شود؛ آنگاه روشنایی را در میان آن همه تیرگی پیدا خواهی کرد، روشناییای که ماه را زشت نشان دهد!
220
مخیلههای ذهن؛مشکی...تا به حال چای نوشیدهای؟ مخصوصاً هنگامی که آنقدر پررنگ است که گویی رنگ تیره را با قلمِ دستهای خود بر داخل فنجانت ریختهاند و همه میگویند نباید نوشید؟! من نوشیدهام. آنها درست میگفتند؛ من نباید آن را مینوشیدم. اما نوشیدمش... ناراحتم. نهتنها من، بلکه قلبم نیز آن را نوشید... چای من در دستانم نبود؛ در نگاهی بود. هنگامی که زندگیام را میکردم، چشمانی به تیرگیِ چایهای پررنگ مرا به ایستادن مجاب کرد! درون آن چشمان که نگاه کردم، فهمیدم آنها همان چایهایی هستند که نباید نوشید. هنگامی که به خود میآیی، خواهی فهمید که از آنها نوشیدهای؛ و آنقدر قوی هستند که تمام مدت، مزهی آنها برایت خاطرهسازی میکند! و امان... امان از این خاطرهها که گاهی با رنگ آسمان شب یکی میشوند!
220
رهین، قهوهای تیره...بوی خاکِ نمخورده و گل، زیباترین بویی است که میتوان استشمام کرد؛ در کنار سادگیاش، نوعی تراپی است در میان تمام اتفاقات... بو، رنگ، نرمی، سفتی و... گلها یادآورند؛ یادآورِ اینکه ما از ابتدا نه از گوشت بودیم و نه از پوست. همگی از گِلی بودیم که حالا برایمان ارزشی اندک دارد! اما در چهرهی بعضی افراد میتوان یادآوری زیباتری دید؛ هرگاه به چشمانی به رنگ قهوهای تیره چشم بدوزی، به یاد خواهی آورد که هرچه هستی، از گِل ساخته شدهای و این عجیب است. عجیب است که تنها دو چشم بتوانند حقیقت درون آدمی را فریاد بزنند.
220
منِ جدید، خرمایی...صبحانه وعدهی مهمی است؛ همه این را شنیدهایم. اما هیچوقت دقیق نگفتهاند که چه اتفاقی میافتد که ناگهان صبحانه میشود وعدهای مهم... شاید هم گفتهاند و ما نمیدانیم؛ اما هرچه که هست، چشمها هم نیاز به غذا دارند. برای مثال، عسل؛ عسل چیزی است که در همهی مواقع مفید است. خب، چه کاری است؟ به چشمهایمان نیز عسل میدهیم. کافی است صبحها که چشم به جهان باز میکنیم، کسی را در کنار خود داشته باشیم که چشمانی به رنگ عسل داشته باشد؛ عسلی که با عشق مقداری پررنگ شده است... آنگاه است که صبحانه نهتنها مهم، بلکه زیبا میشود. چگونه بگویم؟! نمیدانم... فقط میدانم چشمهای خرمایی، چشمهایمان را آنقدر سیر کردهاند که عسل تنها راهی است که میتوان عشق را به آنها هدیه داد. حال تصور کن... به چشمی خیره شوی و درونش، حرفبهحرفِ عشق را مزه کنی.
