250
订阅者
+424 小时
+17 天
-330 天
帖子存档
تو خیابون از کنار آدمای ترکی که میگذرم غبطه میخورم به حالشون؛ با خودم فکر میکنم آیا حتی یکی از این آدما تا حالا برای آزادی کشورش، برای خونهایی که ریخته شده، ساعتها توی خلوت خودش گریه کرده؟ میدونن اینکه خودت یهجا باشی اما قلبت یه مملکت دیگه یعنی چی؟ تا حالا از عزیزاشون اینقدر بیخبر موندن؟ تا حالا نگران کسایی که کف خیابون دارن برای آزادیشون میجنگن بودن؟هر شب به این فکر کردن که یعنی میشه صبح که از خواب پا میشم همهچیز تموم شده باشه؟تا حالا ۵۶ ساعت بیهیچ خبری از خانواده و دوستاشون گذروندن، بیاینکه بدونن کجان، خوبن، یا اصلاً زندهان؟ تا حالا بابت اینکه عدهای دارن جونشون رو کف دستشون میذارن و میجنگن، اما خودشون هیچ کاری از دستشون برنمیاد، عذاب وجدان گرفتن؟ بعد از کلی فکر کردن، میبینم که هیچکدوم از این آدما هیچوقت قرار نیست بفهمن چیزایی که ما داریم تجربه میکنیم یعنی چی، چون هیچوقت مجبور نشدن از همهچیز و همهکس دل بکنن و برن، فقط برای اینکه یهجای دیگهی دنیا نفس بکشن، غافل از اینکه هنوز هم تمام وجودشون به همونجا وصله! آخر آخرم، لعنت میفرستم به اونی که ما ها رو تو اوج جوونی به این حال انداخت، چه اونی رو که الان وسط خیابون داره میجنگه و چیزی برای از دست دادن نداره، چه من و امثال منی که جسممون اینجاست اما قلبمون جای دیگه میتپه و برای ایران بودن لهله میزنه
تو به همهی ماها یه زندگی بدهکاری جمهوری اسلامی لعنتزده، به تک تکمون !
دقیقا ۱۶ ساعت شده که از هیچکس خبر ندارم و تموم وجودم دلهره و استرسه، از ریشهت ساقط بشی جمهوری اسلامی
تموم وجودم الان با عزیزامه و با ایرانه و با تموم قلبم دلم میخواست ایران بودم؛ هیچوقت انقدر امیدوار نبودم و امیدوارم پایان این مسیر آزادی باشه
از اینکه قراره دوباره از دوستام و آشناهام بیخبر بمونم بیزارم و از هرکسی که مسبب این وضعیته نفرت دارم
