250
订阅者
+424 小时
+17 天
-330 天
帖子存档
Repost from خونه شماره ۸
ولی در نهایت، آدمیزاد مجبوره که دووم بیاره، مجبوره که خودشو جمعوجور کنه، مجبوره که زنده بمونه، مجبوره که خودشو به زندگی گره بزنه، چون زندگی ادامه داره.
خسته و بیجون، اما امیدوار و چشمانتظار نشستم و دقیقهها رو میشمرم تا ببینم سرنوشت جوونای مملکتم چی میشه، همچین زندگی حق ماها نبود، حق هیچکدوممون..
با دیدن چهرهی تکتک این آدما تموم جونم میسوزه، جیگرم آتیش میگیره؛ وقتی به این فکر میکنم که همشون آرزو داشتن رویا داشتن هدف داشتن و الان همشون زیر خاکن قلبم درد میگیره :)
Repost from شهرِ بیشاعر
ناامید نیستم اما زورم به غم نمیرسه. ناامید نیستم اما زورم به خشم نمیرسه. ناامید نیستم اما احساس میکنم که دارم از درون میجوشم و ذوب میشم. ناامید نیستم چون اگر ناامید باشم اون همه عزیز برای هیچ از دست رفتن. ناامید نیستم اما.
