اینگوشه؛
前往频道在 Telegram
• ماما و دنبالِ قصه • در گوشه سَرگَردانی ⌁ • ضِدامپریالیسم و در مَسیر •حالا تو: t.me/HidenChat_Bot?start=1847259082
显示更多未指定国家未指定类别
406
订阅者
+824 小时
+607 天
+6130 天
帖子存档
407
اگه یه روز بتونم ۱۸ سالگی خودم رو نصیحت کنم، فقط یه چیز بهش میگم:
«قرار نیست همهچی رو خودت امتحان کنی!»
از تجربه بقیه هم استفاده کنی زمین به آسمون نمیرسه؛ همهی راهها ارزش رفتن ندارن که بخوای خودت مطمئن شی.یه مسیر رو انتخاب کن و بچسب بهش...
407
Repost from - سیاره گلآبتون 🪐 -
از همه عجیب تر میدونید چیه⁉️
یه جوری میگن حق جوونامون
این نبود، انگار مثلا فرانسه یا آمریکا
برن پلیس آتیش بزنن و پلیس سلاخی
کنن ، بهشون لوح تقدیر میدن و بوس
میکنن این جماعتِ جانی رو ❗
هر کجای دنیا بری این غلطها رو بکنی
خونت پای خودته. فقط توی ایرانه که
اسم قاتلینِ وحشی، هشتک میشه...
407
+2
طراحی بصری این موکب خوشسلیقه با یه آقای مسن بوده که با چوب و آلومینیوم ساختهش؛ آدم حین خوردن چایی هل زعفرون چشماشم لذت میبره!
پ.ن: بهش گفتن موکب بزن اینکارو کرده؛ حالا اگه به همین آقا بگی چهارتا بادکنک بچسبون به دیوار؛ دچار آنوریسم مغزی میشه🤌🏿
407
زنگ زدم از ننه خداحافظی کنم قبلِ رفتنم.
ننه در آستانهی ۸۰ سالگیه و مسافرتهای اینطوری براش خیلی سخت شدن.
پرسید:
«چیکار میکنی؟ هرسال قسمتت میشه میری؟!»
گفتم:
«ننه، ما خیلی گناه داریم. امام حسین(ع) میگه بیا اینجا سختی بکش، بخشیده شو! شما که قبلاً بیش از همه این راهها رو رفتی، دیگه گناه نداری.»
ذوق کرد؛ انگار خاطراتش زنده شد.
+«آرهه... اون سالی که با مشتقی خدابیامرز رفتم، چبسیدم به ضِریح، قلفو گرفتم، تا یه زن عرب اومد جدام کرد و گفت: "روه! روه!"»
_«نهه من اصلاً تا حالا نزدیک ضریحم نشدم...»
+«وای... امسال برو بچبس به ضریح، همراه بخوا ننه، بگو: یا امام حسین(ع)، امسال دیگه یکی رو قبول کنم، سال دیگه باهم بریم ننه رو هم ببریم»
407
بدی که ندیدین خداروشکر🙂↔️
بیاین یکم خوبی بگین
شاید دعاتون کردم
از این وضعیت درومدین
(نیمه بدیهارو با ذکر جزئیات بگین)
🖇http://t.me/HidenChat_Bot?start=1847259082
407
هی مینویسم و پاک میکنم...
نه؛ اینطور که جگرسوز است قصهشان
نمیتوانم با نوشتهام
آتش بیندازم
در خرمن دلهایتان...
و خبر را دوباره میخوانم.
تعداد جاویدالاثرهای مدرسهی کوچک میناب
بیش از فقط ماکان است.
پدری، تنها برای تسلی خاطر مادری
که نوزادی تازه در بر دارد
و طفلی تازه در بر خاک نهادهست؛
قصهگویی نکرده
و نگفتهاست
که فرزندش هزار تکه شده
و هر تکهی بازیگوشش
به گوشهای از مدرسه گریخته...
و آنچه آنها برایش به سوگ نشستهاند
و پنج ماه است هر روز کنارش مویه میکنند،
تکهکفشیست
که تنها قطرهای خون
از جگرگوشهاش را
به زیر خاک برده...
دوست مینابیام میگفت:
شهر از تصاویر کودکانی
که زود قصهشان تمام شده
پر است...
آدم رغبت نمیکند
قدم بزند.
گفت آنها که مذهبیترند
انگار داغ نوگلشان را
بهتر تحمل میکنند...
صبورترند؛
عجب خوفانگیز است صبر در این گردنه از تاریخ!هی نوشتم و پاک کردم... مثل شما که زود قصهتان پاک شد!.../ [۶ دقیقه تا ۵ مردادماه]
407
قبول دارید هرکس بیشتر بیمار شده باشه و سختی این مسیر رو بیشتر توی زندگیش متحمل شده، پزشک بهتری میشه؟
داخل اردو جهادی اخیر، یکیدو ساعتی کنار یکی از متخصصین زنان نشستم تا ازشون یاد بگیرم؛
ایشون واقعاً آدم دلسوز و باسوادی هستن
و خیلی مسیر سختی رو از مامایی طی کردن و در نهایت پزشکی و بعد تخصص زنان گرفتن؛
و حالا دلیلشون برای یه سری تجویزها، علاوه بر اون دلیل علمی، چی بود؟
حس بیمار، احوالاتش بعد از مصرف اون دارو و ...
که مثلاً:
این کار جواب نیست و هدر دادن زمانمون برای درمانه و بیمار حس بدی میگیره؛
این دارو رو من مدتی مصرف کردم، واقعاً عوارض خوبی نداره؛
این رو اگر به بیمار بگید، نگرانش میکنید و تأثیری نداره و...
وجدان و دِگرخوبخواهی خیلی چیز جذابیه توی آدما حالا هرکی با هر سمتی میخواد باشه!
407
همیشه در شرایطی نجف مشرف شدم
که بسیار خستهی راه بودم.
از شما چه پنهون، حوصلهی حتی یک رکعت نماز نداشتم؛ حتی یادم نبوده قراره کی رو یاد کنم!
روند سفر این بوده که خستگیهامون رو نجف در میکردیم، بعد طریق و بعد هم کربلا.
همیشه یک ساعتی اونجا نشستم و زل زدم به دیوار، و به زبون نه، با نگاه خواستم حتی اگه خوب نبودم و اونطور که باید بندگی نکردم و ولایتمدار نبودم، باز هم چشمش رو از زندگیم نگیره.
و واقعاً همون یک ساعت جواب بوده؛
و چنان آرامشی بعد از اون توی زندگی احساس کردم که جای همهی کمبودها، همهی نامهربونیها، ناملایمات و ناترازیهای زندگی رو پر کرده.
فهمیدم که این خاصیت نجفه؛
حتی اگه چیزی نخوای و چیزی نگی، از انرژی حاصل از اون مدار، افرادی که اونجا بودن و هستن، علمایی که شاگردی کردن و عظمتی که شخصِ حضرت داره، روحت سیراب میشه...
و امسال این سردرگمی و کمآوردن، و روحی که دیگه نمیدونه از ۹ اسفند به بعد رو چطور دووم آورده، خیلی بیشتره!
و من بسیار بیش از سالهای قبل مشتاق دیواریام که بهش زل میزدم و حرفهایی که به زبون نمیآوردم...
●پ.ن: این عکس، من رو یاد تکتک صحنههای کتاب عزیزِ "اماعلاء" میندازه.
