تاریکخانه | خانه سیاه است
前往频道在 Telegram
بیشهها اگر تاریکند، آسمان هنوز آبیست. «پل دژاردن» @hestia_journal http://Instagram.com/tarik_khaneh.mag
显示更多未指定国家未指定类别
4 080
订阅者
无数据24 小时
+267 天
+26030 天
帖子存档
فیگور «انتظار» رو از کتاب سخن عاشق جدا کردم، که پنج صفحه شد. خوندنش خالی از لطف نیست و ممکنه بدرد کسی بخوره. بارت برای این فیگور شش قطعه آورده و خود کتاب مجموعا حدود ۸۰ فیگور رو پوشش میده.
@tarikkhanehmag
صاحبمنصبی عاشق یک فاحشهی اشرافی شد. زن به او گفت: «من وقتی مال تو میشوم که صد شب به خاطر من در باغ روی چارپایهیی زیر پنجرهام بنشینی و انتظار بکشی.» اما مرد صاحبمنصب شب نود و نهم خسته شد، چارپایهاش را زیر بغل زد، و رفت.
رولان بارت
سخن عاشق، ترجمهی پیام یزدانجو
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
در قطعهی بالا عبارت «...خسته شد» آدم را قلقلک میدهد! پس یعنی مرد دیگر عاشق نبود؟ سوال اصلی اینجاست که از چه چیز خسته شد؟ به نظر میرسد اینجا عاشق از معشوق یا از قواعد بازی خسته شده باشد نه از خود عشق! زیرا تحمل یک شب انتظار در برابر نود و نه شب، آنقدر آسان است که بایست رفتن عاشق را یک کنش آگاهانه دانست نه حرکتی از روی ناتوانی! عاشق با شکستن فیگور انتظار معشوق را حذف و عشق را باقی میگذارد که همان مجرای ورود به یک فیگور دیگر به نام فسخ یا انصراف است. درواقع او عشق را به شکل «انتظارِ ابدی» زنده نگه میدارد، چون وصال، پایان انتظار است. از طرف دیگر انتظار اهرم بازی قدرت است؛ بارت میگوید: منتظر گذاشتن، امتیاز انحصاری و دائم هر قدرتی، «سرگرمی دیرینهی آدمی.» و عاشق با خروج از بازی، تحقیر را با تحسین تاخت میزند یا مثلا با کنشِ انتخاب که یک حرکت اگزیستانسیالیستی است، روایت را از معشوق میگیرد و خود راوی میشود؛ یعنی پایان داستان را خود مینویسد.
@tarikkhanehmag
من کسی هستم که بیش از آنچه خود گناه کرده باشم، دربارهام گناه ورزیدهاند.
ویلیام شکسپیر
شاه لیر
ترجمهی م. ا. بهآذین
@tarikkhanehmag
اگر زهری به من بدهید، مینوشمش.
میدانم که دوستم ندارید.
ویلیام شکسپیر
شاه لیر، ترجمهی م. ا. بهآذین
عکس از هنری پرستس
@tarikkhanehmag
عمر ادامه دارد
و مرا غزلی به یاد مانده است
که برای تو بخوانم.
احمدرضا احمدی
دفتر «یادگاری»
@tarikkhanehmag
کنارم باش | محمدرضا شجریان
به حریم خلوت خود شبی
چه شود نهفته بخوانیم
به کنار من بنشینی و
به کنار خود بنشانیم
هاتف اصفهانی
@tarikkhanehmag
گوشهای از قلبم هست که هنوز غمخوار تو است.
ویلیام شکسپیر
نمایشنامهی شاه لیر
ترجمهی م. ا. بهآذین
@tarikkhanehmag
آنها از شادی ناگهانیشان اشک ریختند،
و من از غمی که داشتم آواز خواندم.
ویلیام شکسپیر
نمایشنامهی شاه لیر
ترجمهی م. ا. بهآذین
@tarikkhanehmag
الکترا: با ما مهربان باش.
ما رنج دیدیم و سزاوار مهربانی هستیم.
اوریپید
نمایشنامهی الکترا
ترجمهی غلامرضا شهبازی
@tarikkhanehmag
جاذبهای تعطیلشده در من میگردد
راه را از رؤیا میگیرد
و عقیم ماندنش را با درد، میانبارَد.
دلم برای یك ترانهی بومی لک زده است
برای بودن در جادهای كه به شهرم میرسد
برای درختانِ پیادهروهایمان
برای زردآلوهای دهكدههای اطراف
برای دیدنِ پیرمردانِ دهقان
در گذرگاههای كوهستانی
با دستها و كُتهای قدیمی
دلم برای چپقهایشان...
دلم برای گریهكردن در شهرِ خودم تنگ شده است.
همیشه از بزرگشدن میترسیدم
از اینكه آنها را كه میشناسم
دیگر نشناسم.
همیشه بعد از دیدنِ یك فیلم
غریبه شدهام
از تمامِ شدنِ هر چیزی میترسم.
از داشتنِ آلبومِ عكس
از خاطرهها
ازمنطقِ روزانهی تكرار
از غروب كردنِ خورشید میترسم.
از اینكه زمان میتواند بگذرد
از اینكه گذشته پُشتِ سر میمانَد
از اینكه سنگ همیشه سنگ است
و زمین صورتی ندارد
از چسبیدنِ خوابهایم به تنم به صدایم
از بهخودآمدنهای ناگهانیام میترسم.
عجیببودنِ دریا.
عجیببودنِ ماه.
و همیشه در راه بودنِ یك خبرِ مهلک.
دلم برای شنیدنِ همهی صداها تنگ شده است.
حتا، برای نرسیدن به تو.
چهقدر دلم میخواهد حرف بزنم
حرف بزنم.
شهرام شیدایی
آتشی برای آتشی دیگر
@tarikkhanehmag
عصری یک لنگه درِ چوبی دیدم؛ به حالت افقی، همچون جنازهای بیحرمت شده که کوبهای نداشت وگرنه میشد گوش خواباند و به یک تترق صدای ماهرخی را شنید که پنجاه سال پیش خطاب به دلدارش میگفت: «آمدم». بین در و دیوار یک گیاه کانولا روییده بود اما از تنگی جا مانند زندانی محکوم به اعدامی که در سلول انفرادی دراز به دراز افتاده باشد، یله رفته بود! با این وجود چه پربار و چه باشکوه! با همهی بطالت غرق در گلهای زرد، بسنده و بیادعا در بستری که هفتهای دیگر نیست میشد. این بوتهی کانولا چنان خفته بود که دیوژن کلبی درون خمرهی سنگی. خواندم: میشود خوابید و همچنان گل کرد.
(یادداشت بعدازظهر ۲۱ اردیبهشت ۱۴۰۵)
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
امروز دوباره گذارم افتاد به کوچهی عشاق؛ این اسم را محض خاطر کانولای عزیزم - از روی شعری - بر بیریختترین کوچهی جهان گذاشتهام. کوچه براستی فاجعه است و همینکه بن دیوار را یک نظر ببینی خواهی گفت اسم معمارش بیشک ثریا بوده. از سایهی دیوار زشت بیرون که آمدم به نزدیکای همان در تاریخی رسیدم. بدم نیامد یکبار دیگر دوستم را هم ببینم، پس بیطرح این پرسش که آیا لباسی به تن دارد یا نه مثل یک یابو از پشت در سرک کشیدم که کاش نمیکشیدم! کانولای زیبایم تبدیل شده بود به زن ریسندهی فیلم کوایدان که حالا وقتش بود از سامورایی بیوفا تقاص کشد! و کشید! هرگز فکرش را نمیکردم آن بوتهی سبز بیعار، ماه دیگر «یک رگش هشیار نیست»! دلم نیامد زیاد نگاهش کنم، دیوژن رفته بود. تمام طول راه بازگشت به آن کانولا فکر کردم، دلم برای دوستم تنگ شده بود. گفتم تا تو باشی که دیگر پشت درها را نگاه نکنی! گاهی تاوان دیدار دوست دلتنگی است. دیده بودم، پرداختم.
(یادداشت ۱۸ خرداد ۱۴۰۵)
@tarikkhanehmag
@hestia_journal
در این مدت زندگی به گونهای سپری شده است که
میتوانم سالها بدون آنکه هیچ اتفاق غمانگیزی رخ
بدهد غمگین بمانم.
داستایفسکی
جنایت و مکافات (منسوب)
@tarikkhanehmag
Repost from هستیا ژورنال
دنیا پر از بدی است. و من شقایق تماشا میکنم. روی زمین، میلیونها گرسنه است. کاش نبود. ولی وجود گرسنگی، شقایق را شدیدتر میکند. و تماشای من، ابعاد تازهای به خود میگیرد. یادم هست در بنارس، میان مردهها و بیمارها و گداها، از تماشای یک بنای قدیمی، دچار ستایش ارگانیک شده بودم. پایم در فاجعه بود. و سرم در استتیک. وقتی پدرم مرد، نوشتم: پاسبانها همه شاعر بودند. حضور فاجعه، آنی دنیا را تلطیف کرده بود. فاجعه، آن طرف سکه بود. وگرنه من میدانستم و میدانم که پاسبانها، شاعر نیستند. در تاریکی، آنقدر ماندهام که از روشنی حرف بزنم. چیزی در ما نفی نمیگردد. دنیا در ما ذخیره میشود. و نگاه ما به فراخور این ذخیره است. و از همه جای آن آب میخورد.
سهراب سپهری
هنوز در سفرم
@hestia_journal
کانال دیگر:
@tarikkhanehmag
در کوچه صدای گرامافونی خسته و بیحال میآید
ترانهی «یک جمعه از ایام قدیم» را میخواند
میایستم در یک کنج
سراپا گوش میشوم
و برای تو یک آسمان بکر میآورم
من به تو مجبورم
تو نیستی
آتیلا ایلهان
سکوت زبان مادریِ تنهاییست
ترجمهی لیلا اورند
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
ظهرِ جمعهی شما بخیر.
@tarikkhanehmag
حالا که شب میشود
به یاد تو هستم
کاش خداحافظی نمیکردی و میرفتی
من عُمری خداحافظی تو را
به یاد داشتم.
احمدرضا احمدی
ساعت ۱۰ صبح بود
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
«هیچ وقت برای خداحافظی پیش من نیا»؛
عبارت حاضر رو همیشه در زندگی به دوستان حواله میدم. خداحافظی برای من شکل دیگر محرومیت است. در خداحافظی خلاء با همهی قدرت خودش رو درون چند هجای بیمعنی تحمیل میکنه اما اگر خداحافظی نکنم - که نمیکنم - فرصت دارم تلخی رو کمکم به خورد خودم بدم. بنابراین وقت خداحافظی پیش من نیا، هیچوقت.
@tarikkhanehmag
هنوز نمرده بود، اما من دیگر تنها بودم.
مارسل پروست
در جستجوی زمان از دست رفته (ج ۳)
طرف گرمانت ۲
ترجمهی مهدی سحابی
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
بهترین کتاب عمر من.
@tarikkhanehmag
چه اشکالی دارد اگر بحث را ببازم
و خندهاش را به دست آورم؟
محمود درویش
عکس از وین میلر
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
این هم عکس جالبیست. شکلهای مختلف خنده را میشه اینجا دید؛ خندهی تام، خنده از روی حیرت، خندهی زورکی، یا آن یکی که لبهی صندلی لبهایش را سانسور کرده، خنده را کاملا بالا کشیده و آویز چشمها ساخته. دیروز همین را در کتاب "در باب حکمت زندگی" از شوپنهاور میخوندم: «و آدمیان حتی در محیطی یکسان، در جهانهای متفاوتی زندگی میکنند.»
عکس هم وحدت موضوعی داره (خندهی جمعی) و هم حافظِ فردیت سوژههاست. به نظرم خندهی بچهها - در مقام یک ابرسوژه - سالن تاریک رو کاملا روشن کرده و به چراغ دیگری نیاز نیست.
@tarikkhanehmag
