404
订阅者
无数据24 小时
+67 天
+430 天
帖子存档
«جایی که ساعت وجود ندارد؛ جایی میان درختها، که صبحش با نور پنجره آغاز میشود و شبش با صدای جیرجیرکها به پایان میرسد. جایی که نه کسی چیزی میخواهد و نه من مجبورم به چیزی برسم؛ فقط چند صفحه کتاب، چند آهنگ قدیمی و خودِ خودِ زندگی.»
always wonder if there's truly
anyone on this planet who can
actually understand me?
