Dia's Diary𖦹
前往频道在 Telegram
Call me DIA⚝ I was born to tell stories, Deianira - ✦ Tell me something: @Deianirawbot
显示更多伊朗131 867未指定类别
421
订阅者
无数据24 小时
+47 天
-1630 天
帖子存档
421
امشب تا پاسی از شب بیدار میمونم و فکر میکنم به پرونده ای که شرلوک هم داره بهش فکر میکنه.
421
عصری مملو از سکوت بود؛ زمان بی معنی بود برف آهسته میآمد و مینشست تا با هم چای بنوشیم. چای طعم دیگری داشت در حالی که همان چای همیشگی بود. بازهم رد رژلبم روی لبه لیوانام میماند. غروب خورشید را تماشا کردم و تاریک شدن آسمان برایم مثل معجزه بود. وقتی آخرین پرتو خورشید ناپدید میشد و من منتظر آن لحظه ملکوتی بودم که آسمان تماما سیاهی به خود میگرفت و پرستاره میشد. در لحظه، نشخوارهای فکری، اضطراب و غم مثل اسبهای تیزپا به سمتم میتاختند.
چیزی به ذهنم نمیآمد که با مداد روی کاغذ بکشم و اثری خلق کنم پس خط خطی کردم. تا پاسی از شب بیدار ماندم و فکر میکردم به جزئیات پرونده جنایی که شرلوک هم به آن فکر میکرد.
شاید این خاطرات خیلی ساده به نظر بیایند اما من هر روز در دلم آرزو میکنم که بتوانم دوباره چنین روزی را زندگی کنم.
دینا - ۱ اسفند
421
هنوز پوستِ زخمهایم را میکَنم،
ناخنهایم را میجَوَم،
لبهایم خون میدهد
و زیر چشمهایم کبود است.
دینا - ۳۰ بهمن
421
دنیا آنقدر اندوهگین است که ابری خاکستری بر آسمان چنبره زده و شب و روزهایمان را غرق بارانِ اشک میکند.
جایی در جهان، ستارهها دیگر نمیدرخشند.
شاید جایی، دانهای هنوز بیدار است؛ نفسش را در سینه نگه داشته و منتظر مانده است.
درختها امیدِ شکفتن را از یاد بردهاند.
کسی نمیداند بهار از کجا بازمیگردد، اما شاید شکوفهای راهش را پیدا کند.
من چشم از آسمان برنمیدارم
و هنوز منتظر صبح ماندهام.
دینا ـ ۲۸ بهمن
421
I never run from the rain. Getting soaked is part of life. I want to feel, fully and completely, that I’m alive, that I’m breathing. Let my face glow, let me spin in circles. The people staring at me on the street? I don’t see them anymore. So, who cares? Just let it go.
