502
订阅者
-924 小时
+737 天
+11230 天
帖子存档
495
عطر دارچین فضای خالی اتاق را پر کرده بود و حالا غروب جمعه بیشتر احساس میشدبه چشم میخورد.افتاب با آخرین پرتوی های نورش آسمان را زرد رنگ کرده بود کم کم داشت با مردم این شهر غریب خداحافظی میکرد چه خداحافظی غریبانه بود .باد از پنجره اتاق که نصفه باز بود به داخل میوزید و پرده اتاق با آواز باد میرقصید.
495
یکی امشب بهم گفت هنر میخونی؟ گفتم نه چطور؟
گفت خیلی به روحیاتت میخوره
فهمیدم واقعا دارم تو رشته ای تلاش میکنم که علاقه ای ندارم صرفا نیاز دارم به این رشته برای ادامه زندگیم دردناک بود فاش شدن حقیقت برام.
