752
订阅者
+1624 小时
-97 天
+4430 天
帖子存档
752
هارلی: «پودینگ، چرا همش داری با دوربین نگاهش میکنی؟ مگه قرار نبود امشب کل بانک رو منفجر کنیم؟»
جوکر (با آهی عمیق): «هارلی،تو درک نمیکنی... نگاه کن چطور با اون شنل سیاه تو باد تکون میخوره. اون وحشتِ خالصِ توی چشماش،اون اخمهای همیشگی... اینها برای من از هزارتا شمش طلا باارزشتره!»
هارلی: «ولی اون همین الان زد سه تا از دندونهای نایبرییس رو شکست!»
جوکر (با لبخند ملیح): «دقیقا! دیدی چقدر با جذبه این کار رو کرد؟ اون این کار رو فقط برای من میکنه. میخواد بهم بگه که هنوز براش مهمم. وگرنه چرا باید اینقدر محکم مشت بزنه؟»
هارلی: «فکر کنم داری زیادی احساساتی میشی...»
جوکر: «احساساتی؟ هارلی، این عشقه! اون حتی یه بار هم سعی نکرده منو بکشه. هر بار منو برمیگردونه تیمارستان آرکام چون دلش نمیخواد از هم دور باشیم. اونجا فقط یه هتل رایگانه که بتمن برام رزرو کرده تا برای قرار بعدیمون استراحت کنم!»
752
"تو بدون این که خودت بدونی داری منو اذیت میکنی."
همینو بلدین؟
آره من از تک تک آدمایی که از وجودم خبر دارن میشنومش.
