469
订阅者
-1124 小时
+267 天
+2630 天
帖子存档
و اینک من
در این بیابانِ یخزده
شاخهای خشکم
آویخته از نیستانِ تپهای بلند
که هر بادی
قیژقیژِ تنهاییام را
در فضای بیمنتهای خاکستری
تکثیر میکند...
احمد شاملو
ماه میرفت و شب هم میرفت
و من
در آن تنهایی
آبشاری
چون غم بر سنگِ ساکتی میشکستم
اما
ناگهان
آفتاب آمد
و با هزاران ساطورِ زننده
پوستِ شب را کند
آفتاب آمد
و من
با این همه اندوهِ نهانی
دریافتم
که باید رفت
که خواهد آمد
شبی
و باز
تو...
فریدون مشیری
