411
订阅者
-224 小时
-97 天
-4630 天
帖子存档
آدم بخشنده ای هستم و هزار بار میبخشمت، یه روز از رنگ لباست خوشم نمیاد و میرم و هیچوقت قرار نیست بفهمی بخاطر لباست نبوده.
Repost from N/a
سلام خوشگلههه
هم همین عصری هم فردا صبح حتما پروپرانولول بخور که آروم بشی استرست کمتر بشه
بعدشم بذار اتفاقاتی که میوفته رو برات توضیح بدم مرحله به مرحله
صبح قشنگ دو سه ساعت زودتر بیدار شو
صبحانه خوب بخور
بعد با آرامش برو مکان امتحان
اگه دیدی ترافیک بود شاید مجبور باشی یکم پیاده بری برا من که این شکلی شد تا نزدیکش رفتیم بعد مجبور شدم پیاده برم یکمشو
بعد راهنماییت میکنن اونجا که کجا باید بری
کارت و وسایلت فراموشت نشه
بعد میری تو صف و چک میشی و میشینی رو صندلیت
قول میدم اون لحظه که سر جلسه ای از قبل از جلسه آروم تری
شک نکن اون لحظه که برگه میاد یه لحظه کل استرست میره و تمرکزت میاد تمام روی برگه
فقط حواست به خودت باشه نفس عمیق بکش و به تمام تلاشایی که داشتی تا الان اعتماد کن
اون لحظه همه چیزایی که لازم داری یادت میاد قول میدم
چیزی ام سخت بود بدون برا همه همینجوریه ازش بگذر یا بذار که برگردی روش
بدون که نهایی ام داری و برگه کنکور همه چیز تو نیست
اگه بدون استرس بری میتونی از تمام دانشت استفاده کنی
به بعد جلسه فک کن که با یه نفس عمیق میای بیرون و زندگیت تازه شروع میشه و میری لول بعدی
اصلا نگران هیچی نباش
تو میتونی
میدونم که خیلی زیاد و طولانی شد
اما سعی کردم واقعا چیزایی بگم که فکر کردم ممکنه حس خوبی رو بهتون بده
پس اگه دوست داشتید بخونیدش)
از طرف ابری، برای کنکوریهای پرتلاشِ امسال🤍
فردا کنکور تجربیه و پس فردا کنکور ریاضی و من دقیقاً یادمه شب قبل از کنکور چه شکلیه… پارسال خودم همین روزها اونجا بودم. دو هفته ی آخر به شدت حالم بد بود. با اینکه واقعاً زیاد درس خونده بودم و براش زحمت کشیده بودم، یهسری اتفاقات توی زندگیم افتاده بود که نمیذاشت ذهنم آروم بگیره و درست تمرکز کنم. شب کنکورم اصلا خوابم نمیبرد از استرس کل بدنم میلرزید و با اینکه هوا سرد نبود، داشتم یخ میکردم. قبلترش با مامانم رفته بودم خرید و با ذوق کلی وسیله برای مسافرتی که قرار بود بعد کنکور برم گرفته بودم، ولی هرچی شب جلوتر میرفت، حالم بدتر میشد آخر شب رفتم روی تختم و سعی کردم بخوابم، اما مغزم خاموش نمیشد. تا اینکه یهویی فقط یه فکر به ذهنم رسید برم خونه ی مامانجونم و دست پریسا رو بگیرم بیارمش پیش خودم رفتم و آوردمش خونه. روی زمین پتو انداختیم و دراز کشیدیم. آروم توی گوشم کلی حرف زد، بهم امید داد، بغلم کرد و اونقدر موهامو نوازش کرد تا بالاخره خوابم برد. البته تا صبح چند بار از خواب پریدم، ولی اون شب هم مثل تمام شب های ترسناک دیگه ی زندگیم، بالاخره صبح شد. صبح رفتم سر جلسه. و میدونید چی شد؟ همه چیز خیلی سریع تر از چیزی که فکر میکردم تموم شد. وقتی از پله های جلسه پایین می اومدم، یه حس عجیبی از سبک شدن داشتم. فقط به این فکر میکردم که بالاخره تموم شد. دیگه میتونم بخوابم، فیلم و سریال ببینم، برم بیرون، با آدمایی که دوستشون دارم وقت بگذرونم و چند روز بدون اینکه مدام به «درس» و «کنکور» فکر کنم، نفس بکشم و الان، یک سال بعد، دلم میخواد به همهی شما که امشب توی تختتون غلت میزنید و به فردا فکر میکنید یه چیزی بگم: قرار نیست امشب حتماً آروم باشید. قرار نیست حتماً خوابتون ببره. قرار نیست هیچ استرسی نداشته باشید. اگه دستاتون میلرزه، اگه دلتون شور میزنه، اگه حس میکنید همه چی رو یادتون رفته، اگه ذهنتون هزار تا فکر مختلف داره… اشکالی نداره. اینها به این معنی نیست که آماده نیستید شما تمام این مدت تلاش کردید. هرچقدر که تونستید خوندید، جنگیدید، خسته شدید، دوباره بلند شدید و ادامه دادید فردا فقط قراره برید و چیزی رو که بلدید روی کاغذ بیارید نه بیشتر، نه کمتر. و باور کنید زندگی خیلی بزرگتر از چند ساعت نشستن پشت یک میز و جواب دادن به چند تا سؤاله من نمیدونم فردا چه رتبه ای منتظرتونه، چه رشته ای قراره قبول بشید یا اسم کدوم دانشگاه قراره توی نتیجتون نوشته بشه ولی از ته قلبم باور دارم که مسیر درست، بالاخره خودش رو جلوی پاتون میذاره. شاید همون چیزی بشه که آرزوش رو داشتید، شاید هم یه مسیر دیگه که امروز حتی تصورش رو نمیکنید؛ ولی قرار نیست زندگی شما با نتیجه ی یک آزمون تموم بشه. اتفاقاً شاید تازه از فردا، یه فصل قشنگتر شروع بشه! و اگه امشب کسی نیست که بغلتون کنه، موهاتون رو نوازش کنه و آروم توی گوشتون بگه همچی درست میشه… من انرژیِ همون آغوش رو از ته قلبم براتون میفرستم🫂 چشماتونو ببندید، یه نفس عمیق بکشید و به خودتون یادآوری کنید من هر کاری از دستم برمیومد، انجام دادم. فردا فقط میرم و تمام تلاشم رو میکنم. بقیه ش رو میسپارم به زندگی. و همینجا، همین امشب، قبل از اینکه حتی وارد جلسه بشید، بهتون تبریک میگم. تبریک میگم که از این قسمت سخت زندگی عبور کردید. شاید سخت ترین چیزی نباشه که قراره توی زندگیتون تجربه کنید، ولی میدونم برای خیلی هاتون یکی از سخت ترین روزهایی بوده که تا امروز ازش رد شدید. و من واقعاً بهتون افتخار میکنم که با وجود تمام ترس ها، خستگی ها، گریه ها و روزهای سخت، بازم موندید و ادامه دادید. حالا آروم باشید کوچولوها. فردا فقط برید و تمام چیزی که توی این یک سال ساختید رو روی اون برگه بذارید. بعدش هم بیاید پایین از پلهها… اون لحظه منتظرتونه. لحظهای که میفهمید بالاخره تموم شد موفق باشید؛ نه فقط برای فردا، برای تمام زندگیای که قراره بعد از فردا بسازید.
