زثولیت
前往频道在 Telegram
Communication : @Zer0etun1bot Every page tells of Zeth. Yet every line points to Him; a man shaping himself toward Him and writing what he finds along the way. Your name isn't written here but you're all over it.
显示更多未指定国家未指定类别
217
订阅者
-124 小时
+37 天
+5130 天
帖子存档
217
داشتم طبق معلوم واسه داداشم قصه میگفتم تا بخوابه، آخرهای داستان عادت دارم ازش سؤال بپرسم تا مطمئن بشم خوب داستان رو فهمیده یا نه. آخرش ازش پرسیدم تو چه کارهایی بلدی که باهاش بتونی یکی رو خوشحال کنی؟ گفت میتونم بقیه رو برقصونم، بخندونم، بهشون کارهای خوب و بد یاد بدم
گفتم خب چه کارهای بدی مثلا؟ گفت فحش یاد میدم. گفتم اگه راست میگی یادم بده ببینم. گفت نه فحش های من خیلی بدن و از اینجور حرفا.
بالاخره متقاعدش کردم، قول ازم گرفت که بابت این فحش زشت ناراحت نشم. درنهایت توو چشمهام نگاه کرد و گفت:
کوفت.
217
پیش میاد. یحتمل قسمت این بوده و جناب هدایت، این بار نمیگویم که سگ بریند به روی قسمت و همه چیز!
217
اون اوایل که صفر بودم، یادمه یه عکس چشمم رو میگرفت، چند لحظه بهش خیره میشدم و بعد مینوشتم. رفته رفته این عکسها، توو ذهنم مجسم شد. الان هم مینویسم، به ندرت با لبخند و به تکرار با بغض.
217
یک استادی داشتم، شاهجملهٔ سخنهاش طی اون همه همایش هایی که ازش دیدم همین بود که میگفت، بنویسید، بنویسید و بنویسید. و این جمله در عین سادگی، بسیار بسیطه.
بهم میگفت شخصی که با نوشتن خو گرفته، دفتر و قلمش هنگام خواب هم، کنارشه.
217
Repost from Whisper
دوست خوبم
نه٫بگذار بگویم زث کوچولو
تو میگویی بهجز اقلیتمان که ارتباط کوچیکی باهم داریم دیگر ممبرک هایت را قبول نداری و گمان میکنی کسی زمانش را برای خواندن کلماتت هدر نمیدهد
اما بگذار به عنوان یکی از همان ممبرک های شیفته برایت بگویم که چگونه کلماتت را میستایم
من همانی هستم که تنها به دلیل مخاطب من بودنت مخاطبت شدم و حتی تصمیم بر خواندن متن هایت نداشتم.اما زمانی که اولینشان در مقابلم سبز شد به خودم آمدم و دیدم که ساعت هاست کلماتت را با مکث بسیار میخوانم و ذهنم در بازی میان حروف ف و ق پیچوتاب میخورد.
پس از آن شروع کردم به بالا رفتن.خواندم و خواندم و خواندم و خواندم.کلماتی که آن ها را خزعبلات نامیدی را خواندم و برایشان سر تکان دادم. عاشقانه ها و غمینه هایت برای آرث را خواندم و با آن ها گریستم. و از آن زمان بود که طرفدار پروپاقرص نامه های بامبینویی شدم.زیرا همه میدانند من حامی کودکان سه ساله هستم! و خلاصه..اینطور بود که کلمات زث شد آنجایی که پیش از دیگران به سراغشان میرفتم و آرام آرام بر خلق و خویم تاثیر گذاشت به گونهای که گاه با کله گرد و گاه با کله پنج ضلعی نامتساوی الاضلاع اینور و انور میرفتم.
بعد تو در میایی و میگویی ممبرک هایم کلماتم را نمیخوانند!؟ و این را به منی میگویی که در پوشه نویسندگانم سنجاقی بر روی نام تو خورده!؟
به عنوان یک ممبرک کوچک به خودم اجازه میدهم که این حق تا از تو بگیرم تا دیگر نه به کلماتت و نه به ماها توهین های زثی نکنی
از طرف دوست تو هاکوری٫با عشق”
217
Repost from - 𝘗𝘦𝘵𝘳𝘪𝘤𝘩𝘰𝘳 -
من لش و تنبل هستم. اشتباهی به دنیا آمدهام. مثل چوب دو سرگهی، از اینجا مانده و از آنجا رانده. از همهی نقشههای خودم چشم پوشیدم. از عشق، از شوق، از همهچیز کناره گرفتم. دیگر در جرگهی مردهها به شمار میآیم.
217
برایت چه بنویسم عزیزکرده قلبم،برای تویی که مرا مانند خاطره ای بر باد رفته در گذشتهات رها کردی تا در میان پود و تار های زمان دست و پا بزنم تا شاید بتوانم خود را به تو برسانم.تویی که بهگمانم به راستی دیگر مرا به خاطرت راه نمیدهی!همان منی که روزی تمام خودم را بهنامت زدم و تو تمام آن تمام من را با بی میلی به گوشه ذهنت پرتاب کردی.مانند کودک دوسالهای که از اسباب خود خسته میشود و بلافاصله سراغ دیگری میرود.من برای این تو چه بنویسم عزیزکم!؟
