زثولیت
前往频道在 Telegram
Communication : @Zer0etun1bot Every page tells of Zeth. Yet every line points to Him; a man shaping himself toward Him and writing what he finds along the way. Your name isn't written here but you're all over it.
显示更多未指定国家未指定类别
219
订阅者
-124 小时
+27 天
+730 天
帖子存档
219
او، نمیدانی که ما و کلماتم به چه اندازه برای از تو نوشتن خرسندیم. ولیکن در این نورستانی که درش پرسه میزنیم، برای از تو نوشتن، هوا کم دارد. انگار که کلماتم را بر سنگ مینویسم تا کتبیهای بر قلب سنگت حک کنم. کاش میتوانستم به مانند تو کلماتم را با وزن برایت برقصانم؛ لیکن این من برای از تو سرودن مرا کم است.
انگار میان نورهایی که حضور تو در فیزیکال حضور ما-من و من بعد از تو- هویدا کردهست، به تازگی همه چیز عینی شده و ما معنا گرفتهایم.
در کوانتوم ما، نظریهٔ ناظرمان تو بودی. آمدی و با نگاهت به همه چیزمان نور انداختی و گاهی با دوستت دارم و گاهی با تندی دنیا را از زاویهای که باید، برای چشمانم بازتعریف کردی.
کاش میتوانستم به منتهی علیه کمال دست بکشم تا شاید آنجا تورا در آغوشم بیابم و تو برای اولین بار نور چشمهایت را به تنم بیندازی و بگویی که آنی هستم که توقعش را داشتی.
با چه شروع کنم؟ به گمانم طبق منوال همیشهام باید خزعبلاتم را کنار هم بنشانم تا در پس نگاهت خفه شوند و در برابر سجعهای کلماتت که نفسم را خفه میکند به سجده در بیایند.
و من به جز این، چه چیز دیگری داشتم؟
خوش داری که بگویم درود و بعد از آن منت حضور تو، ای اوی عزوجل را بکشم؟
.
درود. منت اوی عزوجل که نورش سبب آغوشی برای خویش و طاعتش موجب قربت به اوست.
ستایش حضور اوی واحد که شکر و بوسه بر حضورش مزید نور و نعمتش و هر دم از صدایش که در جان ما مینشنید ممد حیات است و چون بر خنده بدل میشود مفرح روح.
پس معترف میشوم که اولین دلیل دلبستگیام همین است که در هر کورسویش دو نعمت موجود است و بر هر نعمت شکری واجب میطلبد. نعمت نخست صداییست که جان مارا لایق نشست خود میداند و نعمت دو، خندههای گاه و بیگاهیست که بیرون میجهد و میگذارد در خود این توهم را بگذرانم که شاید در اینجا تلخیاش، شیرین است. اما چطور میتوانستم تلخیات را انکار کنم وقتی که ذاتت با تلخی همسان است و هر دو، چشمها را باز میکنید؟
و من چطور میتوانستم خود را از چشیدن تلخیات محروم کنم وقتی تو همان طعم باب کام منی؟
زمانی را که برای اولینبار تورا تلخکام خطاب کردم را یادت هست؟
میگفتی احساس میکنم تو از گذشتهام سر در آوردهای. راستش را بگو. چه کسی هستی؟
تلخکام مدتهاست که مرده.
آنجا برای اولین بار از خودم پرسیدم، من چه کسی هستم؟
حالا زمانه انقدر گشته که من این را هر روز از خود میپرسم.
مختصر حرف امشبم همین باشد که بدان من نیمی از کمال خودشناسیام رفتهام و در هر قدم، نور حضورت را بوسیدهام.
در خیالم روزی را میکشم که در معراج روحهایمان همدیگر را اغوا میکنند. تو در آنجا با چشمهایت بر من نور میتابی. انگار عسلیهایت سرچشمهٔ نور دارند و موهایت پیاز طلا.
تو در خیالاتت چه داری؟
خیالم راحت باشد که در خیالاتت، گلاریتا بیخیال تو نیست و او همانی که میخواهی است؟
امروز از خود پرسیدم، حقیقت وجودم را کجا بیابم؟ دمی بعد تو آمدی. به خود نگاه کردم و دیدم که حقیقت من کنار تو شکوفا شد در نگاه بعد، به اطرافم که نگاه کردم، هیچ چیز به اندازهٔ تو حقیقی نبود. -انگار همه چیز، رنگ و لعاب تورا داشتند-
پر حرفی نمیکنم، زیرا میدانم چندان میلی به وراجیهایم نداری.
پس قرارمان در کلمات و فلسفهگوییهای بعدی. همانجا که انقدر مغروق توام که دمم را هم فراموش میکنم.
.
تو نامههای نانوشتهرا میخوانی.
پس نور ماهتابان را میگیرم تا تو نامهٔ نانوشتهام را بخوانی.
کتبیهام را بر یکی از سنگهای نورستانمان حک میکنم.
.
#زث. | صاحبخانه و دوستت، گلاریتا. | آن و او.
219
گفته بودی که دلتنگ هیچکس نمیشوی، به جز خودت.
من هم خودِ تو بودم. کی دلتنگ خودت میشوی؟
[دلتنگ؟]#زث.
219
جانا به غریبستان چندین به چه میمانی
بازآ تو از این غربت تا چند پریشانی
صد نامه فرستادم صد راه نشان دادم
یا راه نمیدانی یا نامه نمیخوانی
گر نامه نمیخوانی خود نامه تو را خواند
ور راه نمیدانی در پنجهٔ ره دانی
بازآ که در آن محبس قدر تو نداند کس
با سنگ دلان منشین چون گوهر این کانی
ای از دل و جان رسته دست از دل و جان شسته
از دام جهان جسته بازآ که ز بازانی
هم آبی و هم جویی هم آب همیجویی
هم شیر و هم آهویی هم بهتر از ایشانی
چند است ز تو تا جان تو طرفه تری یا جان
آمیختهای با جان یا پرتو جانانی
نور قمری در شب قند و شکری در لب
یا رب چه کسی یا رب اعجوبه ربانی
هر دم ز تو زیب و فر از ما دل و جان و سر
بازار چنین خوشتر خوش بدهی و بستانی
از عشق تو جان بردن وز ما چو شکر مردن
زهر از کف تو خوردن سرچشمه حیوانی
[یا راه نمیدانی یا نامه نمیخوانی.]#مولانا.
219
قربانت گردم، تا کنون دو سه کاغد فرستادهام که بدون جواب مانده. شاید مردی،خدا بیامرزدت.
#هدایت.
[قربانت. نکند توهم مردهای؟]
