🎻 𝐋𝐮𝐜𝐢𝐟𝐞𝐫
前往频道在 Telegram
470
订阅者
+624 小时
+67 天
+630 天
帖子存档
470
Repost from دنیـای خاکستـری
ꪆ℘ آخـرین ایستـگاه؛ دور از تـو
چند ساعت قبل از ذهنم گذشت؛ همان هنگام که رقصیدنت را پشت آن پنجره تماشا کردم. به قطع حالا روی تخت گرم و نرمت خوابیدهای، دور از آغوش من... و من کجایم؟ نمیدانم اما به یاد دارم زمانی را که از پلههای ایستگاه با تمامِ سنگینی قدمهایم پایین رفتم و کمی بعد از آن؛ پا به داخل این واگن گذاشتم. پنجره کوپهی این واگن باز است و سردی هوا بینیم را از سرما سرخ میکند، چیزی نمیفهمم سِر شده است. انگار، در انتهای مسیر نگاهم دنبال چیزی گمشده میگشتم… دور میشدم، مدام دور و دورتر جایی که خیال میکردم خانهی من بود اکنون تبدیل به توهمی از جنس رویا شده است، دیگر چیزی برای از دست دادن ندارم... تمام امیدم پشت آن درهای بسته جاماند و آرزوهایم در این چمدان جمع شد. فکر میکنم؛ به شبی بارانی که دستانم قفل در دستانت، نگاهم خیره به نگاه پر از حرفت، لبهایم بر روی لبانت، پیکر غرق در خستگیم در آغوشت، افکار آشفتهام مرتبط به افکارت، جان نصف و نیمهام متصل به جانت بود، و بی نگرش به قضاوتهای آزار دهنده مترسکهای آدم نما که معنی ما بودن را نمیفهمیدند، میرقصیدیم.
ولی در آخر میدانم، همه چیز برای من؛ تو بودی، همان آخرین تکیهگاه باورم به عشقی که حتی بلیط تماشای دوبارهی آن را از هیچ باجهی سینمایی نمیتوانم خریداری کنم.
#دلنوشتهخاکستری
