ㅤcatharsıs
前往频道在 Telegram
537
订阅者
-424 小时
+187 天
+6630 天
帖子存档
537
Repost from 𝐓𝖾𝖾𝗑𝗂𝐎
"یک ابدیتِبینقصرا به یک طعم از ویرانیِ زیبای او فروختم."
537
Repost from 🆙️ Maison Étherelle
Lucky Strike
𝖢𝗈𝗎𝗉𝗅𝖾 :: #𝗁𝖾𝖾𝗃𝖺𝗄𝖾 𓏺 twoshot Romance 𓏺 Enemies to lovers 𓏺 slow burn 𓏺 smut
- بوسههات هم مثل خودت شیرینن... چه کسی فکر میکرد یه شرط سادهی بازی، من رو آخرش به تو برسونه؟ راستش، از هیچ بردی به اندازهی این یکی خوشحال نیستم.
First part ٫ Second Part
537
Repost from 𝓛𝓾𝓷𝓪𝓽𝓲𝓬 𝓑𝓵𝓾𝓮 🌙💙
Obsession 🌑
Couple: #Heeki #ENHYPEN
Genre: Dark romance, toxic, friends with benefits, a little angst
Writer: Luna
Channel: @lunafics
#Fic
537
Repost from 𝗍𝗁𝖾𝗄𝗂𝗅𝗅𝖺 > {𝖼𝗁𝖺𝗆𝗉𝖺𝗀𝗇𝖾}
𝗙𝗘𝗩𝗘𝗥
«نمیدونستم کسی که اون شب از سرما میلرزید، یه روز کاری میکنه که خودم از نزدیک شدنش بلرزم.»
537
Repost from vamp's all mine
໒. it was s'ppsd 2 b jst flirting...
bt then i strtd crvng ur attn
ur vc, the way u mk my race ៸
╋━ smwhr btwn lst & luv, i got lst in u. ࣪ . horny n bitch language ࣪🎱
537
Repost from عـطـرِ کـاغـذِ کـهنـه
︐ در شـبهـای اکـتـبـر مـیـلان، شـبـیـه شـهـریسـت کـه چـیـزی را بـه یـاد آورده بـاشـد؛
خیابانها آرامتر میشوند، چراغها پشت مهِ نازکِ شب رنگ میبازند و باران، بیآنکه عجلهای برای تمام شدن داشته باشد، روی سنگفرشهای قدیمی شهر مینشیند. کافهها گرمتر از همیشه به نظر میرسند و پشت هر پنجره، سایهای از زندگی جریان دارد که هیچوقت سهم تو نخواهد شد. شاید زیباییِ بعضی شهرها همین باشد اینکه حتی وقتی هیچکس منتظرت نیست، باز هم میتوانند دلت را برای چیزی که دیگر وجود ندارد، تنگ کنند. در میلان، گذشته هیچوقت واقعاً تمام نمیشود. در بوی قهوهی تلخِ صبحها، در صدای دورِ تراموا، در صندلیِ خالیِ کافهای که سالهاست کسی روی آن ننشسته، و در خیابانهایی که هنوز ردِ قدمهای آدمهایی را نگه داشتهاند که مدتهاست از زندگیِ ما عبور کردهاند. اینجا، هر چیزی میتواند خاطره باشد. یک آهنگ از پنجرهای نیمهباز، یک عطر میان ازدحام، دستهایی که لحظهای از کنار دستت عبور میکنند، یا غروبی که بیدلیل، بیشتر از تمام غروبهای دیگر شبیه گذشته است. شاید آدم هیچوقت از کسی که دوستش داشته، عبور نمیکند؛ فقط آنقدر دور میشود که بتواند بدون ایستادن، از کنار خاطرهاش رد شود. و من هنوز فکر میکنم دلتنگی، غمِ نبودن نیست. دلتنگی، شکلِ دیگری از حضور است؛ حضورِ چیزی که دیگر نیست، اما آنقدر عمیق در تو مانده که نبودنش هم نمیتواند از تو بیرونش کند. برای همین است که بعضی آدمها میروند، بعضی فصلها تمام میشوند، بعضی درها برای همیشه بسته میمانند؛ اما یک شهر، میتواند تا آخرین روزِ زندگیات آدرسِ کسی را در قلبت نگه دارد.
