ch
Feedback

不要被骗子欺骗!Telemetrio 会找到并标记这些频道 👉 如果想查看标记,请订阅

The Fate of Frankenstein

The Fate of Frankenstein

前往频道在 Telegram

The world was born dead No cry, no true beginning Just the blind motion of matter in a purposeless void. I was the first breath that mistook itself for life and that mistake was the beginning of the tragedy. https://t.me/HarfChatBot?start=384d11dffdf4

显示更多
未指定国家未指定类别
232
订阅者
+124 小时
无数据7 天
+1330 天
帖子存档
Deftones - Cherry Waves.mp312.42 MB

photo content
+1

می‌خواست گاز بگیره، می‌خواست بکنه، می‌خواست همه‌چی رو تموم کنه. خون زیر پوست گرم می‌دوید و بوش دیوونه‌ش کرده بود. اما درست وقتی نوک دندوناش خورد به پوست، یه چیزی وایستاد. چانیول ناله کرد، دستاش محکم‌تر دور کمر بکهیون حلقه شد و با صدای گرفته گفت: «بکهیون… همین‌جوری بمون. نرو.» بکهیون خشکش زد. دندوناش هنوز نزدیک گردن بود، اما حرکت نکرد. برای اولین‌بار بعد از مرگش، گرسنگی‌ش کامل نبود. یه حس دیگه اومده بود جاش؛ چیزی گرم‌تر، عمیق‌تر، خطرناک‌تر. خواست گاز بگیره، اما نتونست. به جاش لباش رو گذاشت رو همون نقطه و بوسید. آروم. بعد دوباره بوسید. چانیول دستش رو برد تو موهای سیاه بکهیون و کشیدش بالاتر تا دهن‌شون به هم برسه. «چی شد؟» صدای چانیول گرفته بود. «چرا وایسادی؟» بکهیون نفس‌نفس می‌زد، چشم‌هاش هنوز کمی طلایی بود. «نمی‌دونم… نمی‌تونم. نمی‌خوام تموم بشه.» چانیول لبخند زد، همون لبخند آروم، و بکهیون رو بوسید؛ عمیق، آروم و کامل. از اون شب به بعد دیگه نتونستن از هم جدا بشن. بکهیون هنوز شکار می‌کرد، اما دیگه مثل قبل نبود. هر بار که برمی‌گشت، چانیول منتظرش بود. تو اتاق خواب بکهیون، روی تخت، با پیراهن باز. خون رو لب و گردن بکهیون رو با زبون پاک می‌کرد و می‌گفت: «باز رفتی؟ این‌بار چقدر طول کشید تا سیر شی؟» بکهیون با صدای خسته جواب می‌داد: «طولانی‌تر از قبل. انگار دیگه مزه نمی‌دن.» چانیول می‌خندید و می‌کشیدش بغل خودش. «چون مال منی دیگه. بقیه‌ش فقط پر کردن شکمِ.» شب‌ها با هم می‌خوابیدن. بکهیون سرش رو می‌ذاشت رو سینه‌ی چانیول و گوش می‌داد به تپش قلبش. گاهی وسط شب بیدار می‌شد و دندوناش رو نزدیک گردن چانیول می‌برد، اما دوباره وایمی‌ایستاد. دیگه نمی‌تونست. نمی‌خواست. عاشق شده بود؛ آروم، عمیق و بدون اینکه خودش بفهمه از کی شروع شده. تا اینکه یه شب طوفانی، بکهیون تصمیم گرفت دیگه تمومش کنه. می‌خواست آخرین شکارش رو انجام بده و بعد برای همیشه بمونه پیش چانیول. اما وقتی برگشت کلبه، چانیول منتظرش بود. بارون از موهای سیاهش می‌چکید و چشم‌هاش دیگه قهوه‌ای نبودن. سیاه مطلق بودن، مثل چاهی که ته نداره. بکهیون با صدای لرزون گفت: «تو… چرا این شکلی شدی؟» چانیول یه قدم نزدیک‌تر اومد. صداش بم و آروم بود، انگار از ته گلو می‌اومد: «چون من همون کسی‌ام که روح تو رو خریدم.» بکهیون عقب رفت، اما دیوار پشتش بود. «چی می‌گی؟» چانیول دستش رو گذاشت رو سینه‌ی بکهیون، درست جایی که زخم کهنه‌ی اون شب هنوز مونده بود. «من شیطانم. من تو رو خواستم. اون پسرا فقط ابزار بودن. من تو رو از مرگ بیرون کشیدم تا مال من باشی. هر نفسی که می‌کشی، هر پسری که می‌خوری، هر بوسه‌ای که به من می‌دی… همه برای منِ. از همون شب اول.» بکهیون زانوهاش سست شد. ترس، خشم و یه عشق دیوونه‌وار با هم قاطی شدن تو سینه‌ش. چانیول اومد جلو، گرفتش و بوسیدش؛ بوسه‌ای که طعم آتش و تاریکی مطلق داشت. بکهیون فهمید که تمام این مدت شکار نبوده. خودش شکار بوده. و حالا، با وجود همه‌ی خیانت و وحشتی که گلوش رو می‌فشرد، نمی‌تونست دست ازش بکشه. دستاش دور گردن شیطان حلقه شد و همون‌طور که بارون روی سقف کلبه دیوونه‌وار می‌بارید، بکهیون برای اولین‌بار بعد از مرگش واقعاً انتخاب کرد که بمونه. از اون شب به بعد دیگه شکار نکرد. دیگه نیازی نبود. فقط چانیول رو می‌خورد؛ نه گوشتش رو، روحش رو، لباش رو، نفساش رو، تمام تاریکی‌ش رو. و چانیول هم اون رو می‌خورد؛ ذره‌ذره، شب‌به‌شب، تا جایی که مرز بینشون محو شد. بکهیون دیگه نمی‌دونست کجا روح خودش تموم می‌شه و روح شیطان شروع. فقط می‌دونست که هر بار که چانیول داخلش می‌شه، هر بار که دندوناش رو پوستش فشار می‌آره، هر بار که اسمش رو با اون صدای بم صدا می‌زنه، چیزی درونش آروم می‌گیره که هیچ مقدار گوشتی نتونسته بود آرومش کنه. حالا شبا تو همون کلبه‌ی جنگل می‌خوابن. بارون هنوز می‌باره. باد هنوز درختا رو خم می‌کنه. و بکهیون با موهای سیاه براقش، با لبای سرخ و چشم‌هایی که گاهی طلایی می‌شن، رو سینه‌ی شیطان دراز می‌کشه و گوش می‌ده به تپش قلبی که هیچ‌وقت انسان نبوده. دیگه گرسنه نیست. فقط مال اونه.

شب اول مثل هر شب دیگر شروع شد، اما بوی خون و عود سوخته از همون لحظه‌ای که بکهیون پا گذاشت تو زیرزمین کلوپ، هوا رو سنگین کرده بود. موهای سیاه براقش زیر نور قرمز لامپ‌های نیمه‌سوخته می‌درخشید و عرق روی گردن سفیدش مثل شبنم شب می‌چکید. اون ستاره بود. صداش کل زیرزمین رو می‌لرزوند، بدنش وقتی رو صحنه حرکت می‌کرد همه رو مجبور می‌کرد نفسشون رو حبس کنن. همه می‌خواستن لمسش کنن، همه می‌خواستن صداش رو فقط برای خودشون بشنون، همه می‌خواستن بدنش مال خودشون بشه. بعد از اجرا چهار تا پسر با کت‌وشلوارهای گرون‌قیمت و لبخندهای گرگ‌مانند دورش حلقه زدن. تعریف کردن، تعریف کردن و گفتن: «امشب شبِ تغییر زندگیتِ بکهیون. با ما بیا، قول می‌دیم پشیمون نشی.» بردنش اتاق پشتی. دیوارا پر از نمادای کهنه و خطوط سیاه بود، شمع‌های بلند سیاه روشن بودن و وسط اتاق دایره‌ای بزرگ با خون تازه کشیده شده بود. بکهیون وقتی فهمید بازی جدیه دیگه دیر شده بود. دستاشو بستن، دهنشو بستن و کارد رو کشیدن رو پوست شکمش. درد مثل آتش بود. اسم‌هایی خوندن که زبونشون رو می‌سوزوند، اسم‌هایی قدیمی‌تر از خودِ تاریکی. روح بکهیون از بدنش کنده شد، مثل پوستی که از گوشت جدا بشه. قلبش ایستاد. چشما‌ش باز موند. بعد… دوباره تپید. وقتی چشم باز کرد، اولین چیزی که حس کرد گرسنگی بود. نه گرسنگی معده. گرسنگی‌ای عمیق‌تر، تاریک‌تر، چیزی که از استخوناش شروع می‌شد و می‌رسید تا نوک انگشتاش. گرسنگی برای گوشت گرم، برای خون تازه، برای روح پسرایی که هنوز نفس می‌کشیدن. پوستش شفاف‌تر شده بود، لباش سرخ‌تر، و هر بار که نفس می‌کشید بوی فلز و عطر شیرین مرگ از دهنش بیرون می‌زد. موهای سیاهش هنوز همون‌طور براق بود، اما حالا انگار نور رو می‌بلعید. از اون شب به بعد بکهیون دیگه انسان نبود. فقط پوست انسان رو به تن داشت. روزا تو مدرسه راه می‌رفت، لبخند می‌زد، سر کلاس می‌نشست و همه هنوز عاشقش بودن. شبا اما شکار می‌کرد. اول پسرای معمولی رو انتخاب کرد. اونایی که قبلاً به تنش خیره می‌شدن، اونایی که تو راهرو پشت سرش نجوا می‌کردن. اونا رو با لبخند و وعده‌ی بوسه می‌کشوند جنگل، به کلبه‌ی متروکه‌ای که سقفش چکه می‌کرد و دیواراش بوی نم و خون کهنه می‌داد. لباساشون رو یکی‌یکی درمی‌آورد، بدنشون رو با انگشتای سردش نوازش می‌کرد، می‌بوسیدشون تا لحظه‌ای که نبض زیر زبونش تند می‌زد. بعد دندوناش فرو می‌رفت تو گردن. خون داغ می‌ریخت رو زبونش و بعد همه‌چی رو می‌بلعید؛ گوشت، استخون، روح. هر بار که سیر می‌شد زیباتر می‌شد. پوستش می‌درخشید، چشما‌ش گاهی طلایی می‌شد و گرسنگی برای چند ساعت آروم می‌گرفت. اما هر بار که سیر می‌شد، یه کم بیشتر از چیزی که قبلاً بود فاصله می‌گرفت. خاطراتش محو می‌شدن، صدای خنده‌ش یه کم خشن‌تر می‌شد و شبا وقتی تنها بود، گاهی اسم خودش رو یادش می‌رفت. تا اینکه شب مهمونی بزرگ مدرسه‌ی شبانه‌روزی رسید. مهمونی تو سالن قدیمی طبقه‌ی پایین برگزار شده بود. چراغ‌ها کم‌نور، موسیقی بلند، الکل رایگان و بدن‌های عرق‌کرده که به هم می‌چسبیدن. بکهیون اومده بود که شکار کنه. گرسنگی‌ش از دو شب پیش دوباره بیدار شده بود و دنبال یه بدن گرم می‌گشت که تمومش کنه. وسط جمعیت، بین رقص و خنده و بوی عرق و عطر ارزون، چشمش افتاد به یه پسر قدبلند که تکیه داده بود به دیوار و آروم ویسکی می‌خورد. موهای سیاه نامرتب، شانه‌های پهن، پیراهن مشکی نیمه‌باز و نگاهی که انگار همه‌چی رو از قبل می‌دونست. چانیول. بکهیون لبخند زد. همون لبخند خطرناک و شیرین که همیشه قربانی‌ها رو می‌کشت. رفت طرفش، یه لیوان برداشت و ایستاد جلوش. «تنهایی؟» صداش آروم و کمی خش‌دار بود. چانیول سرش رو بالا آورد، مستقیم تو چشم‌های بکهیون نگاه کرد و با صدای بم جواب داد: «تا الان آره. تو چی؟ دنبال کسی می‌گردی؟» بکهیون خندید و نزدیک‌تر شد، انقدر نزدیک که بوی پوست گرم چانیول بره تو دماغش. «شاید. بستگی داره تو چی پیشنهاد بدی.» چانیول لبخند زد، لبخندی آروم و سنگین. «پیشنهاد من اینه که از اینجا بریم جایی آروم‌تر. خیلی شلوغه.» بکهیون همون لحظه فهمید که شکارش رو پیدا کرده. سرش رو تکون داد و گفت: «باشه. من یکی می‌شناسم.» با هم از مهمونی زدن بیرون. بارون آروم می‌بارید. بکهیون دست چانیول رو گرفت و کشوندش تو جنگل، به همون کلبه‌ی متروکه. در که بسته شد، دیگه حرف زیادی نزدن. لباسا یکی‌یکی اومد پایین. بکهیون چانیول رو هل داد رو تخت کهنه‌ی کلبه و خودش رفت روش. بوسه‌ها خشن بودن، دست‌ها عجله داشتن، بدن‌ها داغ. بکهیون حس می‌کرد نبض قوی چانیول زیر پوستش می‌زنه و گرسنگی‌ش مثل آتش زبانه می‌کشید. داشت لذت می‌برد، بیشتر از هر شکار قبلی. بدن چانیول سفت و گرم بود، دستاش قوی بودن و وقتی داخل بکهیون می‌شد، یه چیزی تو عمق وجودش می‌لرزید که تا حالا حس نکرده بود. نزدیک لحظه‌ی اوج، بکهیون دندوناش رو برد نزدیک گردن چانیول.

photo content
+4

دو دلم بزارم یا م

و در عین حال گی

یکم وایب استریت میده

یکم عجیبه

سناریو بعدی

بچه ها

توی عمرم دلم هالووین نخواسته بود ولی امسال خیلی دلم میخواد یه پارتی چیزی بود میرفتم (تهاجم فرهنگی)(اسلام در خطر است)

Repost from N/a
‌  ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌‌ ‌‌‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ 🎼ㅤ݃  Insəparable  𝂀‌

AnimatedSticker.tgs0.11 KB

خیلی نازین همتون

اینایی ک اومدین ناشناس

ممنون

نظر لطفته

sticker.webp0.30 KB

اون کسی که همیشه انگار میکنه هیچ وقت عوض نمیشه و به اعتقاداتو عقاید خودش پایداره همیشه یکی میاد ک میشکنه همشو