ch
Feedback

不要被骗子欺骗!Telemetrio 会找到并标记这些频道 👉 如果想查看标记,请订阅

یادداشت‌های مه‌آلود

یادداشت‌های مه‌آلود

前往频道在 Telegram

آرشیوی از چیزهایی که از ذهنم گذشتند و ارزشِ ماندن پیدا کردند...

显示更多
未指定国家未指定类别
275
订阅者
+1724 小时
+77 天
+1530 天
帖子存档
می‌نشینم روی چمن‌های شبنم‌زده رو به سوی آسمانِ خسته، سر می‌برم مثلِ آهویی شدم زخمی و تنها، که باز دردِ او از خنده‌های تلخِ این شکارچی‌ست دلگرفته، دل‌شکسته، درست آن لحظه‌ای که دو دستِ سردِ او آرام دورِ گردنم پیچید فکر می‌کردم نخواهم شد هرگز شاعر لیک اکنون شاعری دیوانه و مجنون شدم حرف بسیار است و قلبم بعدِ این ویرانی‌اش مهرِ چشمانِ تو را هرگز نمی‌خواهد فراموش کند
#آبی

گاهی ترجیح می‌دهم ببازم؛ در جنگِ واژه‌ها، در رقابت‌های بی‌پایان، در رابطه‌هایی که بیشتر شبیهِ میدانِ نبردند تا پناهگاهِ آرامش. نه چون جنگیدن را بلد نیستم، بلکه چون همه، ارزشِ جنگیدن ندارند. گاهی همان ابتدای راه می‌گویم: باشد... من باختم. فقط برای اینکه رها شوم، برای اینکه دیگر کسی روحِ خسته‌ام را به میدانِ کشمکش نکشاند. آدم‌ها در ابتدا دوست‌داشتنی‌اند؛ اما معاشرتِ بیش از حد، لایه‌های پنهانِ وجودشان را آشکار می‌کند. و آن‌وقت می‌فهمی بعضی آدم‌ها بیشتر از آنکه آرامش بیاورند، خستگی می‌آورند. برای همین فاصله می‌گیرم. برای همین سکوت می‌کنم. برای همین خیلی وقت‌ها ترجیح می‌دهم کنار بکشم تا وارد جنگی نشوم که آخرش فقط اعصابِ فرسوده و قلبی خسته باقی می‌گذارد. کم می‌جنگم؛ نه از روی ترس، بلکه چون دیگر حوصله‌ای برای اثباتِ خودم به آدم‌ها ندارم.

خدایا شهیدم کن!

«در روزهای سخت، کسی که قلب‌‌مان را با لطافت لمس کند، ما را مبتلای خود می‌کند.»

کاش آدم‌ها شب‌ها، حداقل ده دقیقه با خدا حرف می‌زدند؛ نه با واژه‌های رسمی و جمله‌های از پیش آماده شده، نه با حرف‌هایی که فقط برای گفتن به دیگران درست شده‌اند… بلکه با دلشان، همان‌طور که هست؛ بی‌تکلف، بی‌ادعا و بی‌نقاب. گاهی آدم آن‌قدر در هیاهوی روز و در گفت‌وگوهای بی‌پایان با آدم‌ها گم می‌شود که یادش می‌رود جایی هم هست برای گفتنِ ساده‌ترین و صادقانه‌ترین حرف‌ها؛ جایی که لازم نیست خودت را ثابت کنی، لازم نیست درست دیده شوی، فقط کافی‌ست باشی و بگویی. شاید اگر آدم‌ها شب‌ها، پیش از خواب، ده دقیقه با خدا حرف می‌زدند، بسیاری از دل‌گرفتگی‌ها شکل دیگری پیدا می‌کرد. نه به این معنا که همه چیز تغییر کند، بلکه به این معنا که انسان با رنج‌هایش آشتی می‌کرد؛ سبک‌تر می‌شد و کمی بیشتر خودش را می‌فهمید. مسئله شاید این نباشد که انسان‌ها خدا را فراموش کرده‌اند؛ شاید مسئله این باشد که گفت‌وگو با او را فراموش کرده‌اند. گفت‌وگویی ساده، بی‌واسطه و صمیمی، درست شبیه حرف زدن با کسی که همیشه شنونده است، حتی وقتی ما سکوت کرده‌ایم. کاش شب‌ها، پیش از آن‌که خواب بر چشمان آدمی بنشیند و فردایی دیگر آغاز شود، تنها ده دقیقه مکثی باشد. برای گفتن، برای سبک شدن و برای به یاد آوردن اینکه هنوز می‌شود با آرامش حرف زد.

منتظر نظرات شما هستم:)

شعر من...

شب می‌شود، باز من بی‌تاب می‌شوم باز هم صدای هلهله آغاز می‌شود کم نیست آدمی در این دنیای پرهیاهو اما منِ خسته، تک و تنها می‌شوم دستان تو آغاز تمام ماجراها بود چشمان من، پایان این رؤیا می‌شود لطفی کن و امشب به دریا نزن خود را این آدمِ غرقِ تو، شاید تمام می‌شود
#آبی

گاهی فکر می‌کنم خدا تو را در یکی از باحوصله‌ترین عصرهایش آفریده برای همین این‌همه آرامی این‌همه شبیهِ پناهی تو از آن آدم‌هایی هستی که می‌شود کنارشان سکوت کرد و باز هم احساسِ دوست داشته شدن داشت امشب نامت را روی بخارِ شیشه نوشتم و قبل از آن‌که محو شود فهمیدم بعضی آدم‌ها حتی از مه هم زودتر محو می‌شوند مثل تو دلم می‌خواهد روزی در شهری دور جایی که هیچ‌کس ما را نشناسد در کافه‌ای کوچک روبه‌روی تو بنشینم و تمام جهان خلاصه شود در صدای آرامِ قاشقی که تو در فنجان چایت می‌چرخانی من عاشقِ اتفاق‌های بزرگ نیستم همین که گاهی بی‌هوا اسمم را صدا بزنی برای ادامه دادنِ زندگی کافی‌ست آخر بعضی صداها آدم را از مرگِ آرامِ درونش نجات می‌دهند.

و من در آستانه به نضج رسیدن‌ام...

امروز از میان تمام واژگانی که از ذهنم عبور کردند هیچ‌کدام به اندازه‌ی «هبوط» مرا درگیر نکردند واژه‌ای سرد سنگین شبیه پرنده‌ای زخمی که راهِ آسمان را گم کرده باشد هبوط تمام روز در سرم رژه می‌رود می‌چرخد می‌رقصد گاهی آرام از کنار افکارم عبور می‌کند و گاهی چنان خودش را به دیوار ذهنم می‌کوبد که انگار می‌خواهد چیزی را به یادم بیاورد چیزی قدیمی چیزی شبیه تو و من نمی‌دانم این همه فکر کردن به تو صعود است یا سقوط فقط می‌دانم از وقتی آمده‌ای تمام مفاهیم جهان شکل دیگری گرفته‌اند حتی اندوه حتی تنهایی حتی واژه‌ها بعضی آدم‌ها کاری می‌کنند که انسان معنای کلمات را زندگی کند نه اینکه فقط آن‌ها را بنویسد و بخواند و تو هبوط را در قلب من زنده کردی حالا هر شب میان این همه سکوت حس می‌کنم روح من از جایی دور از جایی روشن به سمت تو سقوط می‌کند و عجیب‌تر اینجاست که برای اولین بار از افتادن نمی‌ترسم چون بعضی سقوط‌ها رسیدن محض اند.

یک ثانیه خورشیدم و یک ثانیه ابرم تلفیق غم و شادی و دلتنگی‌ و صبرم

و خدای من آفریننده گل‌هاست...
+1
و خدای من آفریننده گل‌هاست...

اکنون بیشتر از هر زمان دیگری نیاز دارم کسی باشد که مرا با ادبیات دوست بدارد نه با حرف‌های تکراری و دوست داشتن‌های معمولی بلکه با واژه‌هایی که بوی کتاب‌های قدیمی بدهند با جمله‌هایی که آرام‌آرام در روح آدم ته‌نشین می‌شوند کسی که موهایم را با شعر شانه کند و میان تارهای پریشانش غزل‌های عاشقانه پنهان سازد کسی که دستانم را نه با لمس‌های عجول بلکه با لطافت یک بیتِ ناب نوازش کند دلم می‌خواهد روبه‌رویم بنشیند فنجان چای آرام سرد شود و او با تکه‌هایی از کتاب‌های عاشقانه به عمق چشمانم نگاه کند آن‌قدر عمیق که انگار میان مردمک‌هایم شهری از احساس کشف کرده باشد کسی که بلد باشد سکوت مرا بخواند اندوه پنهانم را از پشت لبخندهایم بفهمد و شب‌هایی که جهان بیش از اندازه سنگین می‌شود برایم شعر بخواند شعرهایی که شبیه پناه باشند من آدمِ دوست داشته شدن‌های ساده نیستم دلم عشقی می‌خواهد که بوی کاغذ و باران بدهد عشقی که میان صفحات کتاب جا بماند لای گل‌ها و برگ‌های خشک‌شده و سال‌ها بعد وقتی کتابی را باز می‌کنم ناگهان تمام خاطره‌هایش از میان واژه‌ها بیرون بریزند اکنون نیاز دارم کسی باشد که حتی دل‌تنگی‌اش هم ادبی باشد کسی که به‌جای «دوستت دارم» بگوید: «تو شبیه آن جمله‌ای هستی که آدم دلش نمی‌آید کتاب را بدون دوباره خواندنش ببندد…»

sticker.webp0.09 KB

امروز در گوشی‌ام اعلانی آمد؛ این‌که دقیقا در چنین روزی از سال گذشته مشغول چه کاری بودم. عکس را باز کردم و ناخودآگاه لبخند زدم. درگیر نوشتنِ «به سوی رستگاری» بودم؛ با کلی ایده، رویا، شوق و ذهنی که مدام میان جمله‌ها زندگی می‌کرد. چند دقیقه‌ای فقط به آن عکس خیره ماندم. عجیب بود... انگار داشتم به نسخه‌ای قدیمی از خودم نگاه می‌کردم؛ دختری که شاید خیلی چیزها را نمی‌دانست، اما با تمام قلبش تلاش می‌کرد، می‌نوشت، فکر می‌کرد و امیدوار بود. و حالا که به امروز نگاه می‌کنم، می‌بینم زندگی در این یک سال چقدر آرام و بی‌صدا مرا تغییر داده است. اتفاقات جدیدی افتاد، آدم‌های تازه‌ای وارد زندگی‌ام شدند، تجربه‌های متفاوتی کسب کردم و چیزهایی فهمیدم که شاید سال گذشته حتی تصورش را هم نمی‌کردم. گاهی ما آن‌قدر درگیر روزمرگی و خستگی می‌شویم که متوجه رشد خودمان نمی‌شویم. فکر می‌کنیم هنوز همان آدم قبلی هستیم، در حالی که ذهن‌مان پخته‌تر شده، نگاه‌مان عمیق‌تر شده و حتی نحوه‌ی کنار آمدن‌مان با زندگی فرق کرده است. می‌گویند انسان‌ها بیشتر از آن‌چه تصور می‌کنند تغییر می‌کنند؛ فقط چون این تغییرات آرام اتفاق می‌افتد، متوجه‌شان نمی‌شوند. شاید برای همین دیدنِ عکس‌ها و خاطره‌های قدیمی این‌قدر عجیب است؛ چون ناگهان فاصله‌ی میان «آن آدم» و «امروزِ ما» را نشان‌مان می‌دهد. امروز وقتی آن اعلان را دیدم، به جای دلتنگ شدن، حس خوبی گرفتم. فهمیدم تمام روزهایی که فکر می‌کردم هیچ اتفاق خاصی در زندگی‌ام نمی‌افتد، در واقع روزهای ساختنِ من بوده‌اند. روزهایی که آرام‌آرام شخصیت، افکار و حتی رویاهایم را شکل داده‌اند. و شاید قشنگ‌ترین قسمت زندگی همین باشد؛ این‌که ما هر روز، بدون آن‌که بفهمیم، در حال تبدیل شدن به نسخه‌ی تازه‌ای از خودمان هستیم. نسخه‌ای که شاید قوی‌تر، آگاه‌تر و حتی امیدوارتر از گذشته باشد.

پیران که چنین مقام و حرمت دارند زان نیست که یک دو دم قدامت دارند این حرمت از آن است که آنها دو نفس در رفتن از این خرابه سبقت دارند

امشب میل نوشتن رهایم نمی‌کند...

گاهی فکر می‌کنم دلتنگی، ربطی به دور بودن ندارد آدم ممکن است درست کنارِ کسی بنشیند صدایش را بشنود به چشمانش نگاه کند حتی گرمای دست‌هایش را حس کند و باز هم یک گوشهٔ قلبش درد بگیرد از نبودنش من دلتنگت هستم اما تو که کنارم هستی و همین، همه چیز را عجیب‌تر می‌کند تو حرف می‌زنی و من میانِ صدایت، دنبال چیزی می‌گردم که نمی‌دانم چیست تو می‌خندی و من ناگهان غمی آرام در دلم می‌نشیند انگار قلبم از همین حالا برای لحظه‌ای که نباشی عزاداری می‌کند بعضی آدم‌ها این‌گونه‌اند حتی وقتی حضور دارند آدم را مبتلا به دلتنگی می‌کنند و من هر بار که کنارت می‌نشینم بیشتر می‌فهمم دوست داشتن، همیشه آرامش نیست گاهی دوست داشتن یعنی ترسِ آرام و خاموشِ از دست دادن یعنی کنارِ کسی باشی و باز هم دلت برایش تنگ شود.