ch
Feedback

不要被骗子欺骗!Telemetrio 会找到并标记这些频道 👉 如果想查看标记,请订阅

یادداشت‌های مه‌آلود

یادداشت‌های مه‌آلود

前往频道在 Telegram

آرشیوی از چیزهایی که از ذهنم گذشتند و ارزشِ ماندن پیدا کردند...

显示更多
未指定国家未指定类别
275
订阅者
+1724 小时
+77 天
+1530 天
帖子存档
«ملتی متکامل‌تر و متمدن‌تر است که مردمش صاحب قلم‌تر باشد» #بزرگان_چه_گفته_اند

أَيْنَ الْحَسَنُ أَيْنَ الْحُسَيْنُ أَيْنَ أَبْنَاءُ الْحُسَيْنِ صَالِحٌ بَعْدَ صَالِحٍ وَصَادِقٌ بَعْدَ صَادِقٍ أَيْنَ السَّبِيلُ بَعْدَ السَّبِيلِ أَيْنَ الْخِيَرَةُ بَعْدَ الْخِيَرَةِ أَيْنَ الشُّمُوسُ الطَّالِعَةُ أَيْنَ الْأَقْمَارُ الْمُنِيرَةُ أَيْنَ الْأَنْجُمُ الزَّاهِرَةُ کجاست حسن؟ کجاست حسین؟ کجایند فرزندان حسین؟ شایسته‌ای پس از شایسته‌ای، و راستگویی پس از راستگویی… کجاست راه پس از راه؟ کجایند برگزیدگان پس از برگزیدگان؟ کجایند خورشیدهای تابان؟ کجایند ماه‌های نورانی؟ کجایند ستارگان درخشان؟ #فرازی_از_دعای_ندبه

بابای من از آن آدم‌هایی نیست که زیاد حرف بزند یا بخواهد مرا بنشاند و نصیحت کند. بابا محمدم کم‌حرف است… اما همان وقت‌هایی که حرف می‌زند، حرف‌هایش در ذهن و قلبم حک می‌شود. من گاهی با او مکالمه‌های خاصی دارم… یک‌بار می‌گفت قبلاً دوستی داشته، اهل شعر و ادب و هنر. همیشه یک کتاب شعر همراهش بوده و یک دفترچه، برای نوشتن چیزهایی که ناگهان به دلش می‌رسیده. لهجه‌ی قشنگی داشته، ظاهرش هم متفاوت بوده… اما بابا می‌گفت چیزی که او را از بقیه جدا می‌کرد فقط این‌ها نبود؛ می‌گفت انگار او فهم عمیق و دقیق داشت. می‌گفت هر وقت شعر تازه‌ای می‌نوشت فقط به من نشان می‌داد و می‌گفت: «تو تنها کسی هستی که می‌فهمی و به آن اهمیت می‌دهی…» بابا محمدم کسی است که مرا کتاب‌خوان کرد. اولین کتابی که دست گرفتم هدیه‌ی او بود… «ملت عشق». بعد آرام گفت: «مُرده بُدم، زنده شدم گریه بُدم، خنده شدم دولت عشق آمد و من دولت پاینده شدم…» و من همان‌جا فهمیدم… بعضی آدم‌ها کم حرف می‌زنند، چون بلدند کِی حرف بزنند. و حرفِ به‌موقع، گاهی از هزار جمله ماندگارتر است.

فکر می‌کنید اگر همین فردا زنان از خواب بیدار شوند… نه فقط از خواب شب، از خوابی عمیق‌تر، خوابی که سال‌هاست به نام «استاندارد زیبایی» در ذهن‌شان کاشته شده… و تصمیم بگیرند بدن‌هایشان را همین‌گونه که هست دوست داشته باشند… چه اتفاقی می‌افتد؟ چند تجارت در همان اول صبح بی‌معنا می‌شود؟ چند صنعت که سال‌ها از «کافی نبودنِ زن» برای خود امپراتوری ساخته‌اند؟ صنعت‌هایی که آرام و بی‌صدا به زن یاد دادند: «یک جای کارت می‌لنگد… یک جای تو باید اصلاح شود… تو هنوز آن‌قدر که باید، زیبا نیستی…» و زن، کم‌کم این صدا را باور کرد. این‌جا دیگر فقط بحثِ زیبایی نیست… بحثِ «تصویر ذهنی از خود» است. بحثِ عزت‌نفس است. بحثِ دختری‌ست که جلوی آینه می‌ایستد و به جای دیدنِ خودش، نسخه‌ای ویرایش‌شده از دیگران را می‌جوید… اگر آن زن یک روز تصمیم بگیرد این بازی را ادامه ندهد، چه می‌شود؟ دیگر کسی با اضطرابِ «کافی نبودن» سراغ قفسه‌های پر از وعده نمی‌رود… دیگر کسی برای پذیرفته شدن به بدنش آسیب نمی‌زند… دیگر «زیبایی» ابزاری برای کنترل نخواهد بود. شاید آن روز خیلی چیزها فرو بریزد نه فقط یک تجارت، بلکه یک باورِ جمعی. و در عوض، چیزی آرام و بی‌صدا متولد شود: آشتی. آشتیِ زن با بدنش، با نقص‌هایش، با واقعیتِ انسانی‌اش… و شاید برای اولین‌بار زن، به جای اینکه پروژه‌ی «اصلاح» خودش باشد، خانه‌ی امنِ خودش شود.

این ترم کتابی را می‌خوانیم با عنوان زن در اسلام اثری از خانم فریبا علاسوند. خلاصه این‌که این کتاب آمده و تقریباً تمام آنچه درباره‌ی زن گفته شده را مورد بحث و بررسی قرار داده است. تا این‌جا، برای من کتاب جالبی به نظر می‌رسد. در صفحه‌های اول آمده است که اولین انسان، حضرت آدم بود و بعد از او حضرت حوا آفریده شد. من این را می‌پذیرم… اما یک فکری همیشه در ذهنم می‌آید: انگار اولین تلاش برای آفرینشِ انسان، مرد بود و شاهکار نهایی، زن شد. و این‌جا برایم یک نکته پررنگ می‌شود؛ این‌که «اول بودن» لزوماً ارزش نیست، آنچه مهم است، نتیجه است. و در این نتیجه، زن در عین برابری با مرد در انسان بودن انگار در بعضی از صفات روحی، ظرافت‌هایی دارد که او را متفاوت و خاص می‌کند. و چه زیباست خدایی که ریحانه را آفرید.

#بهار #حال_خوش #فتوگرافی
+4
#بهار #حال_خوش #فتوگرافی

امروز اتمامِ مینی‌دوره‌ی عکاسی بود و من واقعاً از این سه روز لذت بردم. هرگز فکر نمی‌کردم روزی مشتاقِ عکس گرفتن شوم، یا آن‌قدر برایم مهم باشد که نگذارم نکته‌ای از عکاسی از دستم در برود. این سه روز را خیلی دوست داشتم… خیلی بیشتر از چیزی که فکرش را می‌کردم. و حالا، عکاسی با دوربین به لیست کارهایی که باید قبل از بیست‌سالگی انجام بدهم اضافه شده است. فعلاً می‌خواهم بیشترین استفاده را از موبایلم ببرم، یاد بگیرم، ببینم و ثبت کنم. حالا بگذارید عکس‌هایی را که در این سه روز گرفتم با شما شریک شوم.

«خدايا! به اندازه‌ی چشم برهم زدنی مرا به حال خودم وامگذار!»

من اسمم را دوست دارم؛ همان اسمی که سال‌ها با آن صدا زده شده‌ام و آرام‌آرام در من ریشه دوانده است. با این‌همه، اگر قرار باشد اسم دیگری داشته باشم، دلم بی‌اختیار به چند واژه متمایل می‌شود؛ آبی، آیه، و «دریا» که وسعتش به طرز عجیبی به دلم نزدیک است. من به این پسوندهای نرم و صمیمی هم دل‌بسته‌ام؛ خانوم، خاتون، بانو، جان… کلماتی که انگار می‌توانند آدم را مهربان‌تر صدا بزنند. راستش را بخواهی، من خودم را در یک اسم خلاصه نمی‌کنم؛ هر اسمی که در آن، حسی از «خودم بودن» پیدا کنم، برایم کافی‌ست. و در نهایت، فرقی نمی‌کند با چه اسمی صدایم کنند… چشم‌هایم، در هر حال، ستاره‌باران است.

اما ماهِ من… من فکر می‌کردم تو هیچ‌وقت جنگ را نبینی. فکر می‌کردم سهمِ تو از این دنیا سکوت باشد و کمی آرامشِ ساده… فکر می‌کردم تنِ تو فقط باید سنگینیِ دسته‌های گلِ لاله را حس کند، نه اینکه زمین از خونِ تو لاله‌گون شود… می‌دانی؟ من راضی بودم جنگ برای من باشد و صلح برای تو. راضی بودم تو با خیالِ راحت بخندی، و من از دور به همان خند‌ه‌ی تو دل خوش کنم. راضی بودم تو آبِ رودها و دریاها را لمس کنی، و من حتی در حسرتِ یک جویبار بمانم… اما نشد… انگار نخواستند تو را شاد ببینند. تو را هم زخم زدند، تو را هم مهمانِ آوار کردند، تو را هم خسته کردند… و من دستم کوتاه است… و بیشتر از همیشه شرمنده‌ام. هم برای خودم هم برای تو!

~مغازه جادویی یکی از زیباترین کتاب‌هایی که خواندم~ #تیکه_کتاب
~مغازه جادویی یکی از زیباترین کتاب‌هایی که خواندم~ #تیکه_کتاب

امروز می‌خواهم از ری‌را برایتان بگویم… راستش نمی‌دانم از کجا شروعش کنم چون ری‌را از آن آدم‌هاست که نمی‌شود تعریفش کرد، فقط می‌شود حسش کرد دختری بود که می‌خواست روان‌شناس شود نه از آن مدل‌هایی که فقط نسخه بپیچد… از آن‌هایی که اگر کنارت بنشینند، حالت یک‌کم بهتر می‌شود حتی اگر هیچ حرفی نزنند ری‌را خیلی چیزها را می‌فهمید بیشتر از چیزی که می‌گفت مثلاً می‌فهمید کی حالت خوب نیست حتی اگر هزار بار بگویی «خوبم» دختری از جنس بهار بود ولی نه بهاری که همیشه بهار است گاهی هم دلش می‌گرفت گاهی هم خسته می‌شد اما باز هم برمی‌گشت مثل درختی که هر بهار دوباره جوانه می‌زند پیراهن صورتی می‌پوشید و من همیشه فکر می‌کردم این رنگ یک جور مقاومت است در برابر تمام خاکستری‌های دنیا موهایش بوی شکوفه گیلاس می‌داد… یا شاید این فقط حسی بود که آدم کنار او پیدا می‌کرد ری‌را یک عادت عجیب داشت این‌که خیلی برایش مهم بود آدم‌ها اسمش را درست بگویند نه نصفه، نه اشتباه… کامل «ری‌را» و جالب این‌جاست که دلش را هم به کسی داد که همین کار ساده را بلد بود شاید خنده‌دار باشد اما گاهی دوست داشته شدن همین‌قدر ساده است ری‌را جسور بود اما نه آن‌طوری که سر و صدا کند بی‌سروصدا جلو می‌رفت بی‌سروصدا می‌جنگید و بی‌سروصدا هم قوی می‌شد از آن دخترهایی بود که اگر ببینی‌شان، فکر می‌کنی همه‌چیز زندگی‌اش مرتب است اما اگر کمی عمیق‌تر نگاه کنی می‌فهمی کلی داستان ناتمام درون‌شان هست ری‌را… دختری از جنس دختران سرزمین من بود همان‌هایی که با اینکه خسته‌اند باز هم حوصله دارند حال بقیه را خوب کنند. پ.ن: تقدیم به ری‌را #یادداشتی_از_من

یکی از دلایلی که گل‌های وحشی را دوست دارم این است که زیر سلطه‌ی هیچ باغبان و هیچ قانون دست‌وپاگیر نیستند؛ خودشان هستند، خودشا
+1
یکی از دلایلی که گل‌های وحشی را دوست دارم این است که زیر سلطه‌ی هیچ باغبان و هیچ قانون دست‌وپاگیر نیستند؛ خودشان هستند، خودشان زندگی می‌کنند، آزاد و بی‌قید. چیزی که درباره‌ی گل‌های وحشی برایم همیشه جالب بوده، عطرشان است؛ عطری که نه مصنوعی است و نه تکراری، عطری وحشی، خاص و منحصر به فرد، مثل شخصیتی که هیچ‌کس نمی‌تواند قالبش کند. وقتی به گل‌های وحشی نگاه می‌کنم، یاد می‌گیرم که آزادی و اصالت، ارزشمندترین زیبایی‌های زندگی‌اند. #یادداشتی_از_من

گاهی در ذهن انسان، صفی از سؤال‌ها شکل می‌گیرد… نه یکی، نه دو تا… بلکه آن‌قدر زیاد که انگار هر کدامشان دستی دارند و روح را به سمتی می‌کشند. سؤال‌هایی از جنسِ بودن… از جنسِ اثر گذاشتن… از جنسِ این‌که: «آیا من مفیدم؟» «بودنم نفعی دارد یا فقط حضوری خنثی‌ام در میان دیگران؟» و این پرسش‌ها، آرام نمی‌آیند… گاهی مثل موج، گاهی مثل هجوم، و گاهی آن‌قدر فشرده که آدم دلش می‌خواهد همه‌شان را یک‌جا از درونش بیرون بریزد… سبک شود… رها شود… و برای لحظه‌ای، فقط «باشد»، بدون قضاوت. در این میان، انسان شروع می‌کند به سنجیدن خودش نه با معیارهای روشن، بلکه با نگاه‌های دیگران، با سکوت‌ها، با واکنش‌ها، و حتی با بی‌تفاوتی‌ها. از خود می‌پرسد: آیا آنچه می‌سازد، مفید است؟ آنچه می‌نویسد، نوری دارد یا فقط واژه‌هایی پراکنده است؟ بودنش، آرامش می‌آورد یا ناخواسته باری بر دل دیگران است؟ آیا جایی ایستاده که حقِ اوست… یا شاید سهمِ نانوشته‌ی دیگری را گرفته است؟ و این‌ها فقط سؤال نیستند… این‌ها نشانه‌ی یک روحِ بیدارند. در نگاه روان‌شناسانه، این تردیدها همیشه ضعف نیستند؛ گاهی نشانه‌ی «وجدانِ زنده»اند. نشانه‌ی این‌که انسان هنوز برای معنا، برای اثر، برای درست بودن تلاش می‌کند. اما در کنار این همه پرسش، یک حقیقت آرام هم وجود دارد: انسان، با نیتش سنجیده می‌شود، نه با قضاوت‌های پراکنده‌ی دیگران. در بینش الهی، هیچ تلاشی گم نمی‌شود… هیچ قدمی که برای خیر برداشته شود، بی‌اثر نمی‌ماند… و هیچ دلی که نیت پاک داشته باشد، از نگاه خداوند دور نیست. پس اگر انسانی در مسیرِ بهتر بودن قدم برمی‌دارد، اگر تلاش می‌کند دست دیگری را بگیرد، اگر می‌نویسد تا نوری حتی کوچک ایجاد کند، همین‌ها کافی‌ست که مسیرش را معنا ببخشد. در عین حال، مرزی هم هست… مرزی میان «پذیرش نقد» و «تحمل بی‌احترامی». هیچ‌کس حق ندارد کرامت انسانیِ دیگری را زیر سؤال ببرد، هیچ‌کس حق ندارد با تمسخر، جایگاه روحیِ انسانی را کوچک کند، و هیچ‌کس مالک زندگی دیگری نیست که برایش نسخه بپیچد. انسان می‌تواند هم اهلِ وجدان باشد، هم اهلِ مرز. می‌تواند به دیگران فکر کند، اما خودش را فراموش نکند. می‌تواند در مسیر رشد قدم بردارد، اما اجازه ندهد نگاه‌های نادرست، او را از خودش دور کند. شاید پاسخِ همه‌ی آن سؤال‌ها، در یک جمله خلاصه نشود… اما می‌شود به این اطمینان رسید که: اگر نیت پاک باشد، اگر تلاش صادقانه باشد، اگر دل، هنوز برای خوبی بتپد… بودن، خودش نوعی «مفید بودن» است.

در اتاقی نشسته‌ام که تاریکی‌اش فقط نبودِ نور نیست، حضورِ چیزی‌ست که سال‌هاست در من خانه کرده است. ماه، از پشت پنجره، مثل مهمانی مردد، نیم‌نگاهی به من می‌اندازد و عقب می‌کشد، انگار می‌ترسد رازهای این اتاق، به نور عادت کنند. باران می‌بارد، نه از آن باران‌هایی که فقط زمین را خیس می‌کنند، این یکی انگار حافظه دارد… هر قطره‌اش چیزی را به یاد می‌آورد، چیزی را می‌شوید، و چیزی را جا می‌گذارد که عمیق‌تر از قبل درد می‌گیرد. صدای برخوردش با شیروانی، یک موسیقی نیست، یک اعتراف طولانی‌ست که آسمان، بالاخره طاقت نیاورده و شروع کرده به گفتنش. خانه‌ی ما کنار کوه است، و کوه، امشب صبور نیست. آب، از شانه‌های سنگی‌اش پایین می‌ریزد مثل اشک‌هایی که سال‌ها اجازه‌ی جاری شدن نداشتند. اگر بخواهم همه‌ی این صداها را در یک جمله دفن کنم، می‌گویم: آسمان، امشب برای زمینی که دیگر رمقِ ایستادن ندارد، لالایی نمی‌خواند… مرثیه می‌خواند. باران، شهر را شست، کوچه‌ها را، دیوارها را، حتی رد پاها را، اما هیچ‌کس ندید که دل‌ها، چگونه زیر این همه آب، سنگین‌تر شدند. کاش باران، بلد بود به جای خیابان‌ها، به درون آدم‌ها ببارد. کاش می‌توانست به قلب برسد، نه از راه رگ‌ها، بلکه از راه درد. من گله‌ای ندارم، یا شاید دارم و دیگر بلد نیستم به زبان بیاورمش. فقط گاهی دلم می‌خواهد آزاد باشم، نه آزادی‌ای که تعریفش را در کتاب‌ها نوشته‌اند، آزادی‌ای که بشود با پای برهنه، روی خیابان‌های خیس راه رفت و از هیچ‌چیز نترسید، حتی از خودت. می‌خواهم آن‌قدر راه بروم که خستگی، جای همه‌ی فکرهایم را بگیرد. بعد بایستم، و صورتم را بسپارم به باران، مثل کسی که خودش را به قضا و قدر واگذار کرده است. بگذار قطره‌ها، از پیشانی‌ام عبور کنند، از چشم‌هایم بگذرند، و هر چه را که سال‌ها در من جمع شده، بی‌اجازه با خود ببرند. دلم می‌خواهد باران، چشم‌هایم را از دیدنِ بعضی حقیقت‌ها بشوید، گوش‌هایم را از شنیدنِ بعضی صداها، و دهانم را از گفتنِ بعضی سکوت‌ها. این روح، مدت‌هاست که دیگر در این بدن جا نمی‌شود. مثل پرنده‌ای که بال‌هایش را بسته‌اند و هنوز از او انتظار پرواز دارند. آن‌قدر خودم را به دیوارهای نامرئی کوبیده‌ام که دیگر نمی‌دانم درد از کجا شروع می‌شود و کجا تمام. من اسیرم، اما نه یک اسیر معمولی، من از آن اسیرهایی‌ام که دلشان را جا گذاشته‌اند در دستان زندانبانشان. زندانبانی که بلد نیست مهربان باشد، اما گاهی، طوری نگاه می‌کند که تمام زخم‌ها برای لحظه‌ای فراموش می‌شوند. و همین لحظه‌هاست که آدم را نگه می‌دارد، در جایی که باید از آن فرار کند. قلبم، منطق را بلد نیست، او فقط تکرار می‌کند، فقط می‌ماند، فقط می‌سوزد. نمی‌فهمد که بعضی دست‌ها برای نجات نیستند، برای عادت دادن‌اند به درد. تنها جرم من شاید این بود که هم باور کردم، و هم دل بستم. و هیچ‌کس به من نگفته بود این دو، وقتی کنار هم قرار بگیرند، می‌توانند یک انسان را آرام‌آرام از درون تهی کنند. من انتخاب نکردم، من فقط در این داستان چشم باز کردم، در قفسی که از قبل ساخته شده بود. و حالا، در جایی میان شروعی که یادم نیست و پایانی که نزدیک شده، ایستاده‌ام. نه توان رفتن دارم، نه امید رسیدن. فقط مانده‌ام با قصه‌ای که کسی آن را نشنید، و پرنده‌ای که هیچ‌وقت فرصت نکرد باور کند آسمان واقعاً وجود دارد. و امشب، در دل این بارانِ بی‌پایان، آرام، آهسته، برای خودم زمزمه می‌کنم: قصه‌ی ما به سر رسید… و پرنده، هرگز به آسمان نرسید.

گفته بودی عاشقِ باران به روی شیشه‌ای چشم گریان خودم را عینکی کردم، بیا

قاصد روزان ابری، داروگ! کی می‌رسد باران؟

گفتم دیگر برایت شعر نمی‌نویسم گفتم دیگر برایت واژه‌ها را ردیف نمی‌کنم گفتم دیگر هیچ سؤالی از تو مرا به حرف نمی‌آورد… گفتم… و صدایم در خودم شکست چای بنوشیم؟ سکوت... کتاب بخوانیم؟ سکوت… قدم بزنیم؟ سکوت… و هر «سکوت» مثل میخی آرام در دیوارِ روحم فرو رفت… جهانم کم‌کم از صدای تو خالی شد و من ماندم با دهانی که پر از نگفتن بود… بیا این‌بار نه به هم به خودمان دروغ نگوییم… من همان موجودِ متزلزل‌ام… با دلی که هر شب تو را از خودش بیرون می‌کند… و هر صبح بی‌اجازه دوباره جا برایت باز می‌کند… انگار در من کسی هست که بلد نیست نبودنت را باور کند…

با من موافق هستید؟

آن روزها که هشت ساله بودم، بزرگ‌ترین دغدغه‌ی زندگی‌ام، حلِ مسئله‌های ریاضی بود… عددها برایم خشک بودند، و بی‌احساس… و من، در جهانی که هنوز بلد نبودم با پیچیدگی‌هایش کنار بیایم، روبروی چند خط سؤال، کم می‌آوردم… یک روز، درست وسط همان درماندگی کودکانه، مدادم را گذاشتم کنار و گفتم: «من نمی‌توانم…» این جمله را آرام نگفتم، باور کرده بودمش… او نگاهم کرد، نه با تعجب، نه با سرزنش… فقط گفت: «هیچ‌وقت نگو نمی‌توانم.» آن روز، این جمله برایم شبیه یک نصیحت معمولی بود، یکی از همان حرف‌هایی که بزرگ‌ترها می‌زنند و ما کودکان بی‌آن‌که بفهمیم، از کنارش رد می‌شویم… با خودم فکر می‌کردم: وقتی واقعاً نمی‌توانم، چرا نباید بگویم نمی‌توانم؟ مگر «نمی‌توانم» معنایی جز ناتوانی دارد؟ زمان گذشت… و من، آرام‌آرام، در لابه‌لای تجربه‌هایم فهمیدم بعضی جمله‌ها، فقط جمله نیستند… «نمی‌توانم» یک گزارش ساده از واقعیت نیست، یک فرمان است… یک تعریف پنهان از خود… هر بار که آن را می‌گویی، ذهنَت باور می‌کند که مقاومت کافی‌ست، که تلاش بی‌فایده است، که راهی وجود ندارد… و بعد، بدنت هم تسلیم همان باور می‌شود… من فهمیدم مشکل من، مسئله‌های ریاضی نبود… مشکل، آن لحظه‌ای بود که خودم را ناتوان تعریف می‌کردم… و چه خطرناک است وقتی انسان، خودش را، با کلماتش محدود می‌کند… امروز می‌فهمم من تواناتر از آنم که با یک جمله‌ی ساده، خودم را از توانستن محروم کنم… و عجیب‌تر این‌که، هر بار که می‌گویم «نمی‌توانم»، باید بارها و بارها در ذهنم تکرار کنم: «می‌توانم… می‌توانم… می‌توانم…» تا اثر آن یک «نمی‌توانم» را پاک کنم… انگار کلمات، وزن دارند… اثر دارند… می‌نشینند در لایه‌های عمیقِ ذهن، و بی‌آن‌که بفهمی، از تو، یک نسخه‌ی محدودتر می‌سازند… برای همین است که حالا، بیشتر از هر چیزی، حواسم به گفت‌وگوی درونی‌ام هست… به این‌که خودم را چه صدا می‌زنم، چه‌طور تعریف می‌کنم، و در لحظه‌های سخت، پشت خودم می‌ایستم یا علیه خودم حرف می‌زنم… حقیقت این است… ما بیشتر از آن‌چه فکر می‌کنیم، با کلماتمان ساخته می‌شویم… پس مواظب باش… این‌که به خودت می‌گویی «نمی‌توانم»، شاید فقط یک جمله باشد… اما می‌تواند شروعِ یک ناتوانیِ واقعی شود… و این‌که آهسته، در دل خودت بگویی «شاید بتوانم…» می‌تواند شروعِ یک مسیر تازه باشد… تو همان می‌شوی که در سکوتِ ذهنت، بارها و بارها به خودت می‌گویی…