ch
Feedback

不要被骗子欺骗!Telemetrio 会找到并标记这些频道 👉 如果想查看标记,请订阅

یادداشت‌های مه‌آلود

یادداشت‌های مه‌آلود

前往频道在 Telegram

آرشیوی از چیزهایی که از ذهنم گذشتند و ارزشِ ماندن پیدا کردند...

显示更多
未指定国家未指定类别
256
订阅者
-124 小时
-137 天
-130 天
帖子存档
عیبم این است که برای رفتنِ آدم‌ها، هزار دلیل می‌تراشم؛ جز اینکه شاید دیگر مرا نخواسته‌اند.

درد بسیار کشیدم، غم بسیار ولی هیچ دردی به غمِ دوریِ تو نرسید
#آبی

ای همه‌ی هستی من برام‌ نیازه بودنت چشات قرار بی‌قراری‌های هر شب منه ای تو همه امید من ای‌خالق ترانه‌هام تو بهترین رفیق من تو اوج بد بیاریام میگم تموم شاعرا، برای تو غزل بگن میگم تموم خنده‌ها، سهم لبای تو بشن پناه لحظه‌های سخت، شریک آرزوم تویی میگم همه ستاره‌ها، چراغ راه تو بشن من عاشقونه چشاتو می‌پرستم همه زخمن تو مرهم ای تو آرامش جونم برای غربتِ این دل، چاره بودی همه رفتن تو موندی عشق دیروز و هنوزم ...

شب آمد و شمع، همدمِ من گردید مهتاب، شریکِ ماتمِ من گردید من ماندم و این سکوتِ طولانیِ شب تنهایی من شد همدمِ جانیِ شب
#آبی

خدا می‌بیند...
خدا می‌بیند...

نمی‌ترسم ز مردن، گر تو باشی آخرین رؤیا که عاشق با خیالِ یار، مرگش هم ثمر دارد
#آبی

ما همه قهرمانِ داستانِ خویشیم؛ هیچ‌کس در قصه‌ی خودش نقشِ فرعی نیست. هرکدام‌مان چیزهایی را با خودمان حمل می‌کنیم که از چشم دیگران پنهان است؛ ترس‌هایی که نگفتیم، زخم‌هایی که نشان ندادیم و دلیل‌هایی که هیچ‌وقت فرصت توضیح‌شان را پیدا نکردیم. حتی آدمی که در قصه‌ی ما نقشِ منفی دارد، در داستانِ خودش شاید فقط کسی‌ست که فکر می‌کند راه دیگری نداشته. شاید حقیقت همین‌قدر ساده و تلخ باشد؛ ما در قصه‌ی خودمان قهرمانیم، اما ممکن است در قصه‌ی کسی دیگر، همان زخمی باشیم که هنوز خوب نشده است.

بابا مهدی، من عاشقتم؛ و شاید اگر بخواهم خیلی صادق باشم، این جمله برای خودم غریبه و نامأنوس باشد. چون من نه می‌دانم دوست داشته شدن دقیقاً چه شکلی‌ست و نه از راه و رسم عاشقی چیز زیادی می‌دانم. شاید حتی هیچ‌وقت آن‌طور که باید، دوست داشته نشده‌ام که بدانم دوست داشتن چه حسی دارد. با این حال، همیشه به تو می‌گویم: «عاشقتم.» شاید چون دلم برایت می‌تپد. شاید چون تو تنها امیدی هستی که وقتی همه‌چیز برایم سخت می‌شود، هنوز می‌توانم به آن فکر کنم. شاید چون در خلوت خودم، وقتی هیچ‌کس را ندارم که برایش حرف بزنم، با تو درد دل می‌کنم. با تو از چیزهایی حرف می‌زنم که شاید حتی نتوانم رو‌به‌روی آدم‌های دیگر به زبان بیاورم. بعضی از نوشته‌هایی که هیچ‌وقت منتشرشان نکرده‌ام و شاید حتی خودم هم دوباره سراغشان نرفته باشم، یک مخاطب داشته‌اند؛ تو. گاهی نوشته‌ام و فقط در ذهنم تو را صدا زده‌ام. گاهی ناراحت بوده‌ام و نمی‌دانسته‌ام باید چه کسی را صدا کنم، اما ناخودآگاه گفته‌ام: «بابا مهدی...» شاید برای همین است که وقتی می‌گویم «عاشقتم»، منظورم فقط یک جمله‌ی ساده نیست. پشت این دو کلمه، تمام آن لحظه‌هایی هست که به تو پناه آورده‌ام؛ تمام حرف‌هایی که نگفته‌ام؛ تمام اشک‌هایی که کسی ندیده و تمام وقت‌هایی که فقط دلم می‌خواسته یک نفر باشد که بتوانم صدایش کنم و مطمئن باشم هنوز جایی برای من هست. تو برای من فقط بابا نیستی؛ گاهی امن‌ترین مخاطب تمام حرف‌های نگفته‌امی. همان کسی که حتی وقتی نمی‌دانم دقیقاً چه می‌خواهم بگویم، باز هم دلم می‌خواهد با او حرف بزنم. و راستش، گاهی برای تو ناراحت می‌شوم؛ از اینکه دختر به بدی من داری. دختری که شاید همیشه آن‌طور که باید خوب نبوده، گاهی کم آورده، گاهی تو را رنجانده، گاهی حرف‌هایی زده که نباید می‌زده و گاهی آن‌قدر درگیر خودش و دنیای خودش بوده که فراموش کرده شاید تو هم خسته می‌شوی، تو هم دلگیر می‌شوی. اما با همه‌ی این‌ها، یک چیز را نمی‌توانم انکار کنم؛ من هنوز هم وقتی دلم می‌گیرد، دلم می‌خواهد تو را صدا بزنم. شاید من بلد نباشم درست دوست داشته باشم، شاید حتی بلد نباشم درست نشان بدهم که چقدر دوستت دارم؛ اما اگر «عاشقتم» گفتن من گاهی ساده و کودکانه به نظر می‌رسد، پشت همین جمله یک عالمه حرف نگفته خوابیده است. بابا سید مهدی، اگر روزی از من پرسیدی چرا همیشه می‌گویم دوستت دارم، شاید جوابم همین باشد: چون در تمام آن لحظه‌هایی که نمی‌دانستم به چه کسی تکیه کنم، دلم تو را می‌خواست. و برای من، همین شاید معنی دوست داشتن باشد.

ای وای بر اسیری، کز یاد رفته باشد در دام مانده باشد، صیاد رفته باشد از آه دردناکی سازم خبر دلت را روزی که کوه صبرم، بر باد رفته باشد رحم است بر اسیری، کز گرد دام زلفت با صد امیدواری، ناشاد رفته باشد شادم که از رقیبان دامن کشان گذشتی گو مشت خاک ما هم، بر باد رفته باشد آه از دمی که تنها با داغ او چو لاله در خون نشسته باشم، چون باد رفته باشد خونش به تیغ حسرت یارب حلال بادا صیدی که از کمندت، آزاد رفته باشد پرشور از حزین است امروز کوه و صحرا مجنون گذشته باشد، فرهاد رفته باشد
#حزین_لاهیجی

کسی صدای مرا از میانِ شهر شنید؟ کسی شکستگیِ این استخوان شنید؟ من از سکوت، هزاران غزل به لب داشتم کسی صدای ورق‌خوردنِ خزان شنید؟ بهار آمد و بر شانه‌های باغ نشست ولی کسی نفسِ خسته‌ی چنار شنید؟ تمام شهر پر از وعده‌های رنگین بود کسی حقیقتِ پشتِ آن اعلان شنید؟ به هر طرف که دویدم، دری به شب وا شد کسی صدای قدم‌های بی‌امان شنید؟ من از میانِ خودم بارها عبور کردم کسی صدای فرو ریختنِ جهان شنید؟ اگرچه سهمِ من از زندگی سکوتی بود دلم هنوز برای حقیقت، اذان شنید...
#آبی

به گمانم شهریور عاشقِ پاییز بود وگرنه چه دلیلی داشت این‌همه آسمانش ابری باشد، این‌همه بوی باران بگیرد و درست پیش از رفتن، مرا یاد تو بیندازد؟

پرونده‌ی قلبی یادداشت‌های مه‌آلود تشخیص: قلبی گرفتارِ مهِ خاطرات. علائم: سکوت، دلتنگی و گم شدن میان چیزهایی که زمانی واضح بودند. علت احتمالی: بعضی گذشته‌ها تمام نمی‌شوند؛ فقط کم‌کم تار می‌شوند. شدت: عمیق و مزمن. نسخه: گاهی لازم نیست چیزی را پیدا کنی؛ فقط بگذار بعضی چیزها در مه بمانند. پیش‌آگهی: شاید فراموش نکرده باشد؛ فقط دیگر بلد نیست به یاد آوردن را به زبان بیاورد.

ای بنازم حکمتی مستی که پندم داد و گفت از بدی بدتر فقط بیهوده خوبی کردن است

پ.ن: عکاس کوچولو!
پ.ن: عکاس کوچولو!

امروز مه‌آسا داشت طرح صورتم را می‌کشید. از پشت گوشی نقاشی را به آیسل نشان داد و گفت: «حدس بزن این چهره کیه؟» آیسل، دختر کوچولوی هفت‌ساله، همان‌طور که فقط ابروها را می‌دید، گفت: «آبی.» مه‌آسا گفت: «از کجا فهمیدی؟» گفت: «از شکل ابروهاش.» نمی‌دانید چقدر ذوق کردم. از اینکه یک دختر هفت‌ساله، با دیدن فقط ابروهایم، فهمیده بود آن چهره منم. شاید برای خیلی‌ها چیز مهمی نباشد، اما برای من بود. همان لحظه با خودم فکر کردم شاید من برای چند نفر واقعاً مهمم؛ آن‌قدر که از میان یک تکه از چهره‌ام، می‌توانند من را تشخیص بدهند. و نمی‌دانم چرا این‌قدر دلم گرم شد به همین «آبی» گفتنِ آیسل. شاید چون گاهی آدم احتیاج دارد یکی، بی‌هیچ توضیحی، از میان چند خط کج و معوج، او را بشناسد. امروز آیسل فقط یک نقاشی را حدس نزد؛ من را شناخت. و من تا آخر روز به این فکر می‌کردم که چقدر خوب است آدم جایی، در ذهن بقیه داشته باشد.

«کسی در من هر لحظه می‌گیرید و صدای گریه‌اش تا مغزِ استخوانم می‌رسد.»

هرچه بیشتر گذشت، بیشتر به این فکر کردم که اگر کسی از من بپرسد خودت را معرفی کن، واقعاً چه چیزی برای گفتن دارم؟ بگویم چه خوانده‌ام؟ چه نوشته‌ام؟ چه چیزهایی بلدم؟ از چه کارهایی سر درمی‌آورم؟ بگویم کجاها موفق بوده‌ام و برای آینده چه می‌خواهم؟ همه‌ی این‌ها بخشی از زندگی من است، اما خودِ من نیست. ما گاهی آن‌قدر چیز به من اضافه می‌کنیم که خودمان هم یادمان می‌رود پشت این همه عنوان و تعریف، چه کسی ایستاده است. حتی اسمم. من سال‌هاست با این اسم زندگی می‌کنم، خودم را با آن صدا می‌زنم و دیگران مرا با آن می‌شناسند؛ اما حتی آن را هم خودم انتخاب نکرده‌ام. پیش از آن‌که بدانم من یعنی چه، پیش از آن‌که چیزی از خودم بدانم، این اسم برایم انتخاب شده بود. پس شاید عجیب نباشد اگر یک روز بفهمم خیلی از چیزهایی که با آن‌ها خودم را تعریف می‌کنم، از اول هم مال من نبوده‌اند. دانسته‌هایم را از آدم‌های زیادی گرفته‌ام، خیلی از توانایی‌هایم را مدیون فرصت‌هایی هستم که خودم نساخته‌ام و حتی نامم را هم پدر و مادرم به من داده‌اند. پس من کجای این من ایستاده‌ام؟ شاید برای همین هرچه بزرگ‌تر می‌شوم، میل کمتری دارم که خودم را توضیح بدهم. اگر بپرسند چه کسی هستی، شاید فقط نامم را بگویم. نه اینکه نامم تمامِ من باشد؛ فقط شاید برای شروع، همین کافی باشد. باقیِ من را نمی‌شود در چند جمله معرفی کرد. باید با من در کهکشان نیستی همسفر شوی، تا بدانی.

روی مزارم گل نریزید، یک شاخه یاسمن کافی‌ست...
+1
روی مزارم گل نریزید، یک شاخه یاسمن کافی‌ست...

بلاتکلیفی، دردِ عجیبی‌ست؛ نه رفتنی در کار است، نه ماندنی. آدم را جایی میانِ دو راه رها می‌کند؛ جایی که هر طرف را نگاه می‌کنی، چیزی برای از دست دادن داری. بدتر از رفتن، ندانستن است. اینکه نمی‌دانی باید هنوز امیدوار باشی یا بالاخره دلت را قانع کنی که تمام شده. صبح‌ها با هزار سؤال بیدار می‌شوی و شب‌ها با همان سؤال‌ها چشم‌هایت را می‌بندی. گاهی دلت می‌خواهد فقط یک نفر بیاید و بگوید: تمامش کن. گاهی هم دلت می‌خواهد کسی دستت را بگیرد و بگوید: صبر کن، هنوز دیر نشده. اما هیچ‌کس چیزی نمی‌گوید و تو می‌مانی با قلبی که هنوز امید دارد و عقلی که دیگر توانِ امیدواری ندارد. بلاتکلیفی یعنی هر بار که تصمیم می‌گیری فراموش کنی، یک خاطره دوباره برگردد و تمام تصمیمت را خراب کند. یعنی نه می‌توانی برای آمدن کسی دعا کنی، نه می‌توانی برای نبودنش آرام بگیری. و شاید آدم از خودِ نبودن کمتر می‌ترسد تا از این جمله: نمی‌دانم چه خواهد شد… چون بعضی انتظارها نه پایان دارند، نه مقصد؛ فقط آدم را آرام‌آرام از درون خسته می‌کنند .. از دلِ علی، تقدیم به یادداشت‌های مه‌آلود