دپارتمان خیال های نیمه جان
前往频道在 Telegram
ما به شعر پناه آوردهایم، به کلماتی که گاهی از خودِ ما، ما را بهتر میشناسند. دپارتمان خیالهای نیمهجان، پناهِ کسانیست که در کتابها خانه دارند، و در شعرها نفس میکشند. از اینجا میشنومتون: t.me/HidenChat_Bot?start=113082587
显示更多未指定国家未指定类别
446
订阅者
+224 小时
无数据7 天
-1930 天
帖子存档
چو گل هر دم به بویت جامه در تن
کنم چاک از گریبان تا به دامن
تنت را دید گل گویی که در باغ
چو مستان جامه را بدرید بر تن
من از دست غمت مشکل برم جان
ولی دل را تو آسان بردی از من
به قول دشمنان برگشتی از دوست
نگردد هیچ کس با دوست دشمن
تنت در جامه چون در جام باده
دلت در سینه چون در سیم آهن
ببار ای شمع اشک از چشم خونین
که شد سوز دلت بر خلق روشن
مکن کز سینهام آه جگرسوز
برآید همچو دود از راه روزن
دلم را مشکن و در پا مینداز
که دارد در سر زلف تو مسکن
چو دل در زلف تو بستهست حافظ
بدین سان کار او در پا میفکن
حافظ
حافظ رو معمولا شاعرِ کمکاری میدونن، نه چون کم میتونسته شعر بگه، به نظرم چون زیادی وسواس داشته. وقتی با همعصراش مقایسهش میکنی، این قضیه بیشتر معلوم میشه. نظامی اون همه منظومه داره، سعدی غزلیات داره، گلستان داره، بوستان داره، مولانا هم فقط مثنویش از خیلی از آثار بقیه بلندتره. ولی حافظ؟ دیوانش در مقایسه با اینا خیلی کمحجمتره.
به نظرم همین باعث شده حافظ رو شاعرِ وسواسی بشناسن. میگن هر شعرش رو بارها حلاجی میکرده، بیتها رو عوض میکرده، میتراشیده تا به نسخهی نهایی برسه. یعنی اگر یه کلمه یا یه تصویر توی شعرش مونده، احتمالا بیحساب و کتاب نبوده.
حالا قشنگی ماجرا اینجاست. حافظ توی یه بیت رو به معشوقش میگه: دل منو زیر پا ننداز، لهش نکن، چون دل من توی زلف تو خونه داره، همونجا ساکنه.
دلم را مشکن و در پا مینداز
که دارد در سر زلف تو مسکن
میگی خب، چه تصویر قشنگی، منتظر یه تصویر تازه توی بیت بعدی میمونی، ولی یهو میبینی حافظ دوباره دقیقا همون مفهوم رو تکرار میکنه.
چو دل در زلف تو بستهست حافظ
بدین سان کار او در پا میفکن
اینجاست که آدم میگه، تادا! یعنی حافظ انقدر شیفتهی اون زلف بوده؟ ولی وقتی حافظ با اون همه وسواس یه مضمون رو پشت سر هم میاره، بعیده اتفاقی باشه. انگار خواسته روی همین خواهش مکث کنه، روش تأکید بذاره.
و جالبتر اینکه استاد شجریان هم موقع خوندن این غزل، روی همین دو بیت تاکید ویژهای داره، تکرار، تکرار، تکرار.
حافظ
چه چیز تازه در این غربت است؟ کی؟ چه زمان،
غروب جمعهٔ من بیتو پوک و پوده نشد؟
حسین منزوی
شعر کامل
بچهها همخوانی این هفتهمون کتاب “بابا گوریو” هست، دوست داشتید میتونید باهامون همراه شید.
برای عضویت توی همخوانی هم، از این طریق وارد بشید.
https://t.me/+vptOU9CsPf03ZTFk
#پند_امروز
بعضیها خیال میکنند وقتی کلید پاک کردن یک پیام دستشان باشد، کلید حقیقت هم دستشان آمده.
عجیب است، قدرت، بعضی آدمها را آنقدر مغرور میکند که فکر میکنند میتوانند آبروی یک نفر را با یک تهمت خرج کنند و بعد، با پاک کردن چند پیام، ردش را هم پاک کنند.
اما یک نکته را همیشه یادتان باشد:
پیام را میشود حذف کرد، اثر رفتار را نه.
تهمت اگر بیدلیل باشد، قبل از اینکه شخصیتِ طرف مقابل را لکهدار کند، اعتبارِ گوینده را میسوزاند. و عذرخواهی، چیزی از اقتدار کم نمیکند، فقط ثابت میکند هنوز انسانیت از قدرت بزرگتر است.
قدرت واقعی در این نیست که بتوانی صدایی را خاموش کنی، قدرت واقعی این است که وقتی اشتباه کردی، جرئت داشته باشی بگویی اشتباه کردم.
و اگر این جرئت نیست… سکوت، بلندترین اعتراف است.
کاربردی
اتفاقا فکر میکنم اگه مرل اون زندگی عادی و آروم اول کتاب رو نمیساخت، فاجعه هیچوقت اینقدر واقعی به دلم نمینشست. اون بخشها وقت تلف کردن نیست، داره کاری میکنه که قبل از نابودی دنیا، عاشق اون دنیا بشی.
برای من این کتاب بیشتر از اینکه پر از حادثه باشه، پر از زندگی بود. حس میکردم کنار شخصیتها دارم زمین میکارم، نگران ذخیرهی غذا میشم، برای حیوانات دلواپس میشم و با هر تصمیم، آیندهی یک جامعهی کوچک روی دوشمه. کمتر رمانی تونسته این حس زندگی کردن کنار شخصیتها رو اینقدر واقعی منتقل کنه.
اما یک نکتهی خیلی خیلی خیلی مهم دربارهی نسخهای که من خوندم… (جان جدتون این بخشو اسکیپ نکنید، تا زخم نخورید)
من قلعه مالویل رو با ترجمهی محمد قاضی از نشر امیرکبیر خوندم، و باید یه هشدار جدی بدم😂
واقعا گول اسم و آپشنای این نسخه رو نخورید.
مشکل ترجمه نیست، اتفاقا نثر محمد قاضی فوقالعاده روان و خوشخوانه و اصلا حس نمیکنی داری یک رمان حجیم فرانسوی میخونی، مشکل خود نسخهی منتشرشدهست😁
این کتاب فقط سانسور نشده، رسما ازش صفحه حذف شده.
دقت کنید… صفحه. نه چند کلمه، نه چند جمله.
از بعضی فصلها چندین صفحه و پاراگراف کامل وجود نداره و این حذفها کاملا روی خط داستانی اثر گذاشته. بعضی جاها احساس میکردم شخصیتها ناگهان به نتیجهای رسیدن یا اتفاقی افتاده که من ندیدمش (خصوصا سر تصمیم گرفتن در بارهی مییت😁)بعد فهمیدم واقعا چند صفحه و پاراگراف از وسط کتاب حذف شده بوده.
به نظرم این یکی از ناراحتکنندهترین تجربههای خوندنم بود، چرا؟ چون سایر نسخه های این کتاب یعنی نشر نیلوفر و علمی فرهنگی، با همین مترجم، کاملا یا حداقل نسبتا بدون سانسور بودن!!! چون این کتاب واقعا لیاقت این رو داره که کامل خونده بشه. اگر قصد خوندنش رو دارید، تا جای ممکن نسخهی کامل و بدون حذفیات رو تهیه کنید.
در نهایت، اگر بخوام قلعه مالویل رو توی یه جمله تعریف کنم، میگم، این کتاب به من یاد داد که آخر دنیا، جایی نیست که زندگی تموم میشه، جاییه که آدمها تصمیم میگیرن دوباره زندگی رو از نو بسازن.
و شاید قشنگترین چیزی که ازش یاد گرفتم همین بود، امید همیشه یک اتفاق بزرگ نیست. گاهی امید یعنی صبح بیدار بشی، نان بپزی، زمین رو شخم بزنی، کنار آدمهایی که دوستشون داری بشینی و با وجود تمام ویرانیها، باز هم برای فردا برنامه داشته باشی.
قلعه مالویل برای من یکی از انسانیترین، واقعیترین و ماندگارترین رمانهای آخرالزمانی بود که خوندم، کتابی که بیشتر از نابودی دنیا، ارزش زندگی کردن رو یادت میده.
تا اینجای کار، اگه قرار باشه فقط یک رمان آخرالزمانی به کسی پیشنهاد بدم، احتمالا انتخابم همین کتابه.
#ریویو
#قلعه_مالویل
نویسنده: روبر مرل
مترجم: محمد قاضی
ناشر: امیرکبیر
صفحه: ۵۶۲
امتیاز من: ۴.۵ از ۵
راستش فکر میکنم بزرگترین اشتباهی که میشه دربارهی قلعه مالویل کرد اینه که فکر کنیم فقط یک رمان آخرالزمانیه.
نه، این کتاب دربارهی نابودی دنیا نیست، دربارهی ساختن دوبارهی دنیاست.
از اون کتابهایی بود که بعد از تموم شدنش چند دقیقه فقط جلدش رو نگاه میکردم. نه چون پایانش شوکهکننده بود، نه چون گرهای باقی مونده بود، بیشتر چون دلم نمیخواست از اون قلعه بیرون بیام. انگار چند روز کنار آدمهای مالویل زندگی کرده بودم و حالا باید ازشون خداحافظی میکردم.
اگر بخوام خیلی خلاصه بگم، داستان از یک روستای کوچیک توی فرانسه شروع میشه، جایی که امانوئل و چند نفر از دوستاش توی قلعهی قدیمی مالویل دور هم جمع شدن. همهچیز کاملا معمولیه، زندگی جریان داره، آدما شوخی میکنن، شراب درست میکنن، دربارهی کار و خانواده حرف میزنن. و دقیقا وقتی خیال میکنی داری یک داستان روستایی آروم میخونی، دنیا در چند ثانیه تغییر میکنه.
بعد از یک فاجعهی هستهای، قلعه مالویل تبدیل میشه به پناهگاه گروه کوچکی از بازماندهها، آدمایی که حالا باید یاد بگیرن چطور بدون دنیایی که میشناختن زندگی کنن.
چیزی که این کتاب رو برای من خاص کرد، این بود که مرل اصلا و ابدا دنبال هیجان مصنوعی نیست. اینجا خبری از زامبی، موجودات عجیب یا قهرمانهای شکستناپذیر نیست. دشمن اصلی اینجا، گرسنگی، ترس، تنهایی، قدرت و خودِ انسانه. و باور کنید این خیلی ترسناکتره.
روبر مرل یه سوال خیلی ساده میپرسه، اگه فردا همهچیز از بین بره، تمدن رو از کجا دوباره شروع میکنیم؟
جوابش هم عجیب قشنگه، از نان، آب، دام، دوستی، اعتماد و امید.
قلعهی مالویل خودش یکی از شخصیتهای داستانه. دیوارهای سنگی، سردابها، برجها و خندقها فقط یک مکان نیستن، کمکم تبدیل میشن به آخرین تکهی باقیمونده از تمدن. هر بار که شخصیتها از قلعه بیرون میرن، واقعا احساس خطر میکنی و هر بار که برمیگردن، انگار خودت هم نفس راحت میکشی.
یکی از بهترین ویژگیهای کتاب شخصیتهاشن. هیچکس کامل نیست. همه اشتباه میکنن، میترسن، دودل میشن، عصبانی میشن و دوباره سعی میکنن ادامه بدن. امانوئل هم دقیقا به همین خاطر این قدر موندگاره. نه یه ناجیه، نه یه قهرمان افسانهای، فقط یه آدم معمولیه که مجبور شده یه اقتضای شرایط به وجود اومده، تصمیمهای غیرمعمول بگیره.
کتاب مدام دربارهی اخلاق، مذهب، رهبری، آزادی و مسئولیت سوال میپرسه، ولی هیچوقت جواب حاضر و آماده دستت نمیده.
حتی مذهب هم توی این میان فقط یه موضوع فرعی نیست. به هرحال آدمها بعد از نابودی تقریبا همهچیز، هنوز به معنا احتیاج دارن، هنوز داستان میخوان، هنوز میخوان بفهمن چرا باید ادامه بدن.
از اون طرف، وقتی مذهب با قدرت و ساختار اجتماعی گره میخوره، شکل دیگهای پیدا میکنه، و حضور شخصیتهایی مثل فولبر دقیقا همین لایهی کتاب رو جذابتر میکنه.
بدون اینکه بخوام وارد اتفاقات داستان بشم، لاروک و جامعهای که به واسطهی کسایی مثل فولبر، در مقابل مالویل شکل میگیره، یه جور مقایسهی جالب بین دو شیوهی زندگی و دو نگاه به نظم، قدرت و مذهب ایجاد میکنه. فولبر هم باعث میشه بیشتر به این فکر کنی که ایمان وقتی وارد قلمرو قدرت میشه، چه تغییراتی ممکنه پیدا کنه.
و قشنگی کار اینه که مرل هیچوقت نمیاد بالای سرت وایسه و بگه، این خوبه، اون بده. فقط موقعیتها رو میچینه جلوت و میذاره خودت قضاوت کنی.
مرل خیلی هوشمندانه نشون میده که ساختن یک جامعه، فقط پیدا کردن غذا نیست. باید قانون بسازی، باید اعتماد بسازی، باید یاد بگیری با آدمهایی که عقیدهی متفاوت دارن کنار بیای. باید بفهمی قدرت از کجا میاد و چطور میتونه آدم رو عوض کنه. کتاب مدام دربارهی اخلاق، مذهب، رهبری، آزادی و مسئولیت سوال میپرسه، ولی هیچوقت جواب حاضر و آماده دستت نمیده😁
یکی از چیزایی که بیشتر از همه دوست داشتم، لحظههای آروم کتاب بود. شبهایی که بازماندهها دور هم جمع میشن، امانوئل برای اونا کتاب میخونه، برای همدیگه قصه و درام تعریف میکنن یا اصلا فقط کنار هم میشینن. عجیب بود که وسط یک آخرالزمان، همین صحنههای ساده از همهی بخشهای کتاب بیشتر به دلم نشست. انگار مرل میخواست یادآوری کنه انسان فقط با غذا زنده نمیمونه، با داستان، گفتگو و کنار هم بودن هم زنده میمونه.
و اما یه صحبت جدی😁
قبل از شروع (و حتی اتمام) کتاب، بارها شنیده بودم که قلعه مالویل یه کتاب خیلی کنده، اتفاق خاصی نداره و حوصلهسربره.
با کمال احترام باید بگم که، واقعا برای من برعکس بود😁
از تکتک صفحههای کتاب لذت بردم. حتی فصلهای اول که خیلیها ازش ایراد میگیرن.
#ریویو
#هرگز_نمیر
نویسنده: راب جی هیز
مترجم: محمد عباسآبادی
ناشر: چترنگ
صفحه: ۳۳۹
امتیاز من: ۱ از ۵
هرگز نمیر از اون کتابهاست که ایدهش روی کاغذ خیلی جذابتر از چیزیه که در نهایت روی کاغذ اجرا شده. یه فانتزی تکجلدی با حالوهوای اساطیر شرقی که داستانش دربارهی پسربچهای به اسم آینه، کسی که با شینیگامی، خدای مرگ، قراردادی میبنده تا امپراتور ده پادشاه رو بکشه و برای انجام این کار باید چند قهرمان رو پیدا کنه و کنار هم جمع کنه.
ایده واقعا پتانسیل زیادی داره، خدای مرگ، امپراتوری شرقی، ارواح انتقامجو، یوکایها، قهرمانهای مختلف و یک ماموریت برای کشتن امپراتور. ولی مشکل اصلی اینه که تقریبا هیچکدوم از این ایدهها اونطور که باید گسترش پیدا نمیکنن.
داستان خیلی خطی پیش میره. بخش بزرگی از کتاب صرف پیدا کردن قهرمانها میشه و بعد هم ماجرا کمکم به سمت رویارویی با امپراتور میره. اتفاقات نه فراز و نشیب خاصی دارن، نه تعلیق قابلتوجهی ایجاد میکنن و نه پیچش داستانیای وجود داره که واقعا بتونه مسیر داستان رو تغییر بده. خیلی از اتفاقات رو میشه از قبل حدس زد و همین باعث شد حس کنم بیشتر دارم گزارش یک ماجرا رو میخونم تا اینکه واقعا درگیرش شده باشم.
بزرگترین مشکل کتاب برای من شخصیتپردازیشه.
تقریبا هر شخصیت با یک ویژگی مشخص تعریف میشه و تمام شخصیتش همون ویژگیه. مثلا اگر بخوای دربارهی یکی از شخصیتها حرف بزنی، نهایتا میتونی بگی فلانی آدم وفاداریه، فلانی شجاعه، فلانی به قولش پایبنده و… و تقریبا همین.
نه گذشتهی شخصیتها عمق خاصی پیدا میکنه، نه انگیزههاشون پیچیده میشه و نه اتفاقات داستان باعث تغییر و تحول جدیشون میشه. شخصیتها از اول تا آخر تقریبا همون آدمی میمونن که بودن و همین باعث شد خیلی سخت بتونم باهاشون ارتباط بگیرم یا بعد از تموم شدن کتاب چیزی ازشون توی ذهنم بمونه.
جهانسازی هم برای من یکی از بزرگترین ناامیدیهای کتاب بود.
با توجه به اینکه کتاب اینهمه از عناصر اساطیری شرقی استفاده میکنه، انتظار داشتم با یک دنیای منسجم و قابللمس روبهرو بشم، ولی شرقی بودن کتاب بیشتر در اسمها و المانهای ظاهری خلاصه شده. شینیگامی، یوکایها و ارواح انتقامجو وجود دارن، اما خیلی کم پیش میاد که این عناصر واقعا وارد عمق جهان داستان بشن یا چیزی به اون اضافه کنن.
بیشتر حس میکردم این عناصر برای ایجاد ظاهر و حالوهوای شرقی به داستان اضافه شدن، نه اینکه واقعا جزئی از یک جهان ساختهشده و منسجم باشن.
نبردها هم متاسفانه نتونستن نقطه قوت کتاب باشن.
با توجه به اینکه بخش قابلتوجهی از داستان رو درگیریها و مبارزهها تشکیل میدن، انتظار داشتم حداقل این قسمتها هیجانانگیز باشن، اما توصیف مبارزهها بیشتر حالت گزارش اتفاقات رو داره. نه تصویرسازی خاصی وجود داره، نه تعلیق چندانی، نه اون حس و هیجانی که باعث بشه وسط یک نبرد واقعا ضربان قلبت بالا بره.
انگار نویسنده بیشتر گزارشگر صحنه بوده تا روایتگر اون.
پایان کتاب اما یک نکتهی متفاوت داره. پایان واقعا غافلگیرکننده بود و انتظارش رو نداشتم، ولی به نظرم غافلگیرکننده بودن بهتنهایی پایان خوب نمیسازه. وقتی در طول داستان تقریبا هیچ سرنخ یا زمینهای برای اتفاق نهایی وجود نداره، اینکه در آخر ناگهان همهچیز رو رو کنی، بیشتر شبیه یک شوک ناگهانیه تا یک پایانبندی هوشمندانه و حسابشده.
در نهایت، مشکل من با هرگز نمیر این نیست که داستانش بد یا ایدهش کلیشهایه، اتفاقا ایدهی اولیه پتانسیل زیادی داره. مشکل اینه که تقریبا هیچکدوم از این پتانسیلها به نتیجه نرسیدن.
کتابی که میتونست یک فانتزی شرقی جذاب، پر از شخصیتهای ماندگار، جهانسازی متفاوت و نبردهای هیجانانگیز باشه، برای من تبدیل شد به داستانی خطی با شخصیتهای تکبعدی، جهانسازی سطحی و نبردهایی که بیشتر گزارش میشن تا روایت.
خلاصه اگر دنبال یک فانتزی خوب و درگیرکنندهاید، به نظرم صرفا به خاطر حالوهوای شرقی و ایدهی جذابش سراغ هرگز نمیر نرید. برای من یکی از اون کتابهایی بود که بعد از بستن آخرین صفحه، بیشتر از اینکه دلم برای دنیایش تنگ بشه، خوشحال شدم که بالاخره تمومش کردم.
به وجود شيطان معتقد نيستم، ولى اگر میبودم چگونه مى توانستم فكر نكنم كه انسان مظهرى از شيطان است؟
قلعه مالویل - روبر مرل
#قاچ
وقتی یک غيركشيش اداى كشيش ها را درمىآورد خودش كشيش تر از همه كشيش هاى دنيا مى شود.
قلعه مالویل - روبر مرل
#قاچ
نخواهم رفتن از دنیا مگر در پای دیوارت
که تا در وقتِ جان دادن سرم بر آستان باشد
گر از رای تو برگردم، بخیل و ناجوانمردم
روان از من تمنّا کن که فرمانت روان باشد
به دریای غمت غرقم، گریزان از همه خلقم
گریزد دشمن از دشمن که تیرش در کمان باشد
خلایق در تو حیرانند و جای حیرت است الحق
که مَه را بر زمین بینند و مَه بر آسمان باشد
میانت را و مویت را اگر صد ره بپیمایی
میانت کمتر از موییّ و مویت تا میان باشد
سعدی
نخواهم رفتن از دنیا مگر در پای دیوارت
که تا در وقتِ جان دادن سرم بر آستان باشد
گر از رای تو برگردم، بخیل و ناجوانمردم
روان از من تمنّا کن که فرمانت روان باشد
به دریای غمت غرقم، گریزان از همه خلقم
گریزد دشمن از دشمن که تیرش در کمان باشد
خلایق در تو حیرانند و جای حیرت است الحق
که مَه را بر زمین بینند و مَه بر آسمان باشد
میانت را و مویت را اگر صد ره بپیمایی
میانت کمتر از موییّ و مویت تا میان باشد
سعدی
تعداد شخصیتها و اسمهای روسی هم گاهی کار رو سختتر میکنه و بعضی بخشها ریتم کندتری دارن. ولی به نظرم باید کمی به کتاب فرصت داد. هرچی جلوتر میری، ارتباط بین تکههای مختلف بیشتر خودش رو نشون میده و اون سردرگمی اولیه کمکم تبدیل به لذت میشه.
راجع به ترجمهی عباس میلانی هم بخوام بگم، در مجموع واقعاً راضی بودم. نثر ترجمه روان و خوشخوانه و متن فارسی حالت مصنوعی یا بیش از حد سنگین نداره. طنز و فضای داستان هم در مجموع خوب منتقل شده و به نظرم این ترجمه رو میشه یکی از انتخابهای خیلی خوب برای خوندن مرشد و مارگاریتا دونست.
ولی کاملا بینقص نیست. مخصوصا با توجه به اینکه این نسخهای که من دارم، ویراست دوم (جدیدترین ویراست کتاب، به مناسبت چهلساله شدن ترجمه)، انتظار داشتم از نظر ویرایشی دقت بیشتری به خرج داده شده باشه. چند مورد غلط املایی و ویرایشی در متن دیده میشه، مثلا چند بار برگزاری به شکل برگذاری نوشته شده. درسته، این اشتباهها طبیعتا لطمهی جدی به تجربهی خوندن نمیزنن، ولی برای نسخهای که با عنوان ویراست دوم و جدیدترین ویراست منتشر شده، قابل توجهان و بهتر بود اصلاح بشن.
در نهایت، چیزی که مرشد و مارگاریتا رو برای من خاص کرد اینه که نمیشه راحت توی یک ژانر جاش داد. فانتزیه، اما فقط فانتزی نیست، عاشقانهست، اما فقط عاشقانه نیست طنزه، اما پشت طنزش حرفای جدی خوابیده، رمانی اجتماعیه، اما درگیر سیاست باقی نمیمونه، و فلسفیه، بدون اینکه تبدیل به یک کتاب فلسفی خشک بشه.
بولگاکف از دل شیطان، جادو، گربهی سخنگو، تئاتر، دیوانگی، عشق و محاکمه، دربارهی خودِ انسان حرف میزنه. دربارهی اینکه وقتی پای ترس و قدرت وسط میاد چه شکلی میشیم، وقتی وسوسه میشیم چه چیزی رو از دست میدیم، و وقتی واقعا چیزی یا کسی رو دوست داریم، تا کجا حاضر میشیم براش پیش بریم.
برای همین مرشد و مارگاریتا برای من فقط داستانی دربارهی شیطان و یک عشق عجیب نبود، بیشتر شبیه یک آینهی کجومعوج بود که آدمارو توی عجیبترین موقعیتها قرار میداد تا ضعفها و انتخابهاشون واضحتر دیده بشه.
کتاب شاید همیشه راحتترین و روانترین تجربهی ممکن نباشه، اما از اون کتابهاییه که ارزش داره براش وقت بذاری. چون وقتی تمومش میکنی، حس نمیکنی فقط یک داستان رو به پایان رسوندی، انگار چند روزی توی یه جهان عجیب زندگی کردی و حالا باید کمکم ازش بیرون بیای.
مرشد و مارگاریتا برای من تجربهای بود که بعید میدونم به این زودیها از ذهنم پاک بشه.
راستی شاید بعد از خوندنش، هر وقت یک گربهی سیاه دیدی، برای چند ثانیه بیشتر از قبل بهش شک کنی😁
#ریویو
#مرشد_و_مارگاریتا
نویسنده: میخائیل بولگاکف
مترجم: عباس میلانی
ناشر: نشر نو ـ ویراست دوم
صفحه: ۵۳۴
امتیاز من: ۴.۵ از ۵
مرشد و مارگاریتا از اون کتابهاست که وقتی تمومش میکنی، یه مدت نمیدونی دقیقا باید دربارهش چه حسی داشته باشی. نه اینکه داستان رو نفهمیده باشی، برعکس، انگار با یه کتاب طرفی که مدام از یه در وارد میشه و از چندین در مختلف بیرون میاد. یه جا میخندونت، یه جا غافلگیرت میکنه، یه جا دلت میگیره و یه جا یهو میبینی داری دربارهی ترس، عشق، آزادی، حقیقت، قدرت و انتخابهای آدم فکر میکنی.
داستان از یک بعدازظهر گرم بهاری در مسکو شروع میشه، جایی که برلیوز، سردبیر یک مجله و رئیس ماسولیت، همراه شاعر جوانی به نام ایوان بزدومنی دربارهی وجود مسیح بحث میکنه. وسط همین گفتوگو، غریبهای مرموز وارد میشه، مردی با ظاهری عجیب و دو چشم با رنگهای متفاوت که خیلی بیشتر از چیزی که باید، دربارهی گذشته و آینده میدونه. از همینجا پای ولند و همراهان عجیبوغریبش به مسکو باز میشه و شهر، کمکم تبدیل میشه به صحنهی مجموعهای از اتفاقات عجیب، خندهدار و گاهی هولناک.
ولند، که در واقع همون شیطانه، تنها هم نیست، کروویفِ مرموز، عزازیلِ خشن و بهیموتِ گربهمانند کنارشن و حضورشون توی مسکو نظم ظاهری شهر رو به هم میریزه. اما چیزی که جذابه اینه که اینا صرفا برای ایجاد ترس یا هیجان وارد داستان نشدهن. بولگاکف از حضورشون استفاده میکنه تا آدمهای شهر رو جلوی خودشون قرار بده، طمع، ریاکاری، ترس، خودخواهی و ضعفهایی که شاید در زندگی عادی پنهان بمونن، اینجا خیلی راحت خودشون رو نشون میدن.
در کنار ماجراهای مسکو، داستان دیگری هم روایت میشه، روایتی که ما رو به اورشلیمِ دوران پونتیوس پیلاطس میبره و با یسوعا ناصری و محاکمهش همراه میکنه. این بخش از نظر فضا و اتمسفر کاملا با مسکو فرق داره آرومتر، جدیتر و سنگینتره. اما هرچی جلوتر میریم، بیشتر میفهمیم این دو روایت اونقدر ها هم از هم دور نیستن. توی هر دو، آدما با ترس، قدرت، وجدان و انتخاب روبهرو میشن.
و بعد مرشد و مارگاریتا وارد مرکز داستان میشن.
مرشد نویسندهایه که رمانی دربارهی پیلاطس نوشته، اما بعد از شکست و فشارهایی که تجربه میکنه، از همهچیز فاصله میگیره و به تیمارستان پناه میبره. مارگاریتا ولی حاضر نیست اونو رو فراموش کنه. همینجاست که در دل تمام این جنون و فانتزی، یکی از انسانیترین بخشهای کتاب شکل میگیره، عشقی که قرار نیست فقط زیبا باشه، قراره آدم رو به انتخاب، خطر کردن و ایستادن پای چیزی که دوستش داره وادار کنه.
یکی از چیزایی که واقعا توی کتاب دوست داشتم، همین ترکیب عجیبشه. بولگاکف میتونه توی چند صفحه هم تو رو بخندونه، هم یک فضای سورئال بسازه و هم یک سوال جدی بندازه وسط ذهنت. مثلا ماجرای تئاتر واریته و باریدن اسکناس از آسمون، توی نگاه اول بیشتر شبیه یه نمایش مضحک و دیوانهواره، ولی وقتی واکنش آدمها رو میبینی، متوجه میشی بولگاکف داره خیلی جدی دربارهی طمع و وسوسهی پول حرف میزنه.
یا بهیموتِ محبوب دلها😁، یه گربهی سیاه عظیمالجثه که با اون رفتارای غیرقابلپیشبینی و شوخیهاش یکی از بامزهترین و بهیادموندنیترین شخصیتهای کتابه. حضور چنین شخصیتی شاید روی کاغذ مسخره به نظر بیاد، ولی به نظرم دقیقا همین بیمنطقی ظاهری، بخشی از جذابیت دنیای بولگاکفه.
طنز مرشد و مارگاریتا هم برای من فقط طنز نبود. خیلی وقتها میخندی، اما ته همون خنده یک نیش تند اجتماعی وجود داره. بولگاکف توی این کتاب داره ریاکاری، بوروکراسی، شهرتطلبی، ترس و فساد آدما رو مسخره میکنه، ولی بهجای اینکه مستقیم موعظه کنه، همهچیزو داخل یه داستان عجیب و فانتزی میریزه. نتیجه هم رمانی شده که هم سرگرمکنندهست و هم حرف برای گفتن داره.
یکی از مهمترین چیزایی که کتاب مدام بهش برمیگرده، مسئلهی ترسه. آدمایی که میدونن چه چیزی درسته، ولی به خاطر ترس جرئت انجامش رو ندارن. آدمایی که برای حفظ موقعیتشون حقیقت رو کنار میذارن. و در مقابل، آدمایی که حاضر میشن برای چیزی که بهش باور دارن هزینه بدن. شاید یکی از تلخترین چیزهایی که کتاب نشونمون میده همین باشه که گاهی بزرگترین شکست آدم نه از دست دادن قدرت یا موقعیت، بلکه ناتوانی در غلبه بر ترس خودشه.
در عین حال، مرشد و مارگاریتا اصلا یک کتاب کاملا تاریک نیست. اتفاقا پر از زندگی و شوخیه. همین تضاد باعث شده فضای کتاب برای من اینقدر جذاب باشه. تاریکی و روشنایی، خنده و اندوه، واقعیت و خیال، عشق و خشونت، همه کنار هم قرار گرفتن و هیچکدوم اجازه نمیدن کتاب تبدیل به یک اثر تکبعدی بشه.
البته حداقل به نظر منِ نوعی کتاب بینقص هم نیست. اوایلش ممکنه کمی گیجکننده باشه، چون بولگاکف بدون اینکه خیلی دستت رو بگیره، پرتت میکنه وسط جهان خودش.
تعداد شخصیتها و اسمهای روسی هم گاهی کار رو سختتر میکنه و بعضی بخشها ریتم کندتری دارن. ولی به نظرم باید کمی به کتاب فرصت داد. هرچی جلوتر میری، ارتباط بین تکههای مختلف بیشتر خودش رو نشون میده و اون سردرگمی اولیه کمکم تبدیل به لذت میشه.
راجع به ترجمهی عباس میلانی هم بخوام بگم، در مجموع واقعاً راضی بودم. نثر ترجمه روان و خوشخوانه و متن فارسی حالت مصنوعی یا بیش از حد سنگین نداره. طنز و فضای داستان هم در مجموع خوب منتقل شده و به نظرم این ترجمه رو میشه یکی از انتخابهای خیلی خوب برای خوندن مرشد و مارگاریتا دونست.
ولی کاملا بینقص نیست. مخصوصا با توجه به اینکه این نسخهای که من دارم، ویراست دوم (جدیدترین ویراست کتاب، به مناسبت چهلساله شدن ترجمه)، انتظار داشتم از نظر ویرایشی دقت بیشتری به خرج داده شده باشه. چند مورد غلط املایی و ویرایشی در متن دیده میشه، مثلا چند بار برگزاری به شکل برگذاری نوشته شده. درسته، این اشتباهها طبیعتا لطمهی جدی به تجربهی خوندن نمیزنن، ولی برای نسخهای که با عنوان ویراست دوم و جدیدترین ویراست منتشر شده، قابل توجهان و بهتر بود اصلاح بشن.
در نهایت، چیزی که مرشد و مارگاریتا رو برای من خاص کرد اینه که نمیشه راحت توی یک ژانر جاش داد. فانتزیه، اما فقط فانتزی نیست، عاشقانهست، اما فقط عاشقانه نیست طنزه، اما پشت طنزش حرفای جدی خوابیده، رمانی اجتماعیه، اما درگیر سیاست باقی نمیمونه، و فلسفیه، بدون اینکه تبدیل به یک کتاب فلسفی خشک بشه.
بولگاکف از دل شیطان، جادو، گربهی سخنگو، تئاتر، دیوانگی، عشق و محاکمه، دربارهی خودِ انسان حرف میزنه. دربارهی اینکه وقتی پای ترس و قدرت وسط میاد چه شکلی میشیم، وقتی وسوسه میشیم چه چیزی رو از دست میدیم، و وقتی واقعا چیزی یا کسی رو دوست داریم، تا کجا حاضر میشیم براش پیش بریم.
برای همین مرشد و مارگاریتا برای من فقط داستانی دربارهی شیطان و یک عشق عجیب نبود، بیشتر شبیه یک آینهی کجومعوج بود که آدمارو توی عجیبترین موقعیتها قرار میداد تا ضعفها و انتخابهاشون واضحتر دیده بشه.
کتاب شاید همیشه راحتترین و روانترین تجربهی ممکن نباشه، اما از اون کتابهاییه که ارزش داره براش وقت بذاری. چون وقتی تمومش میکنی، حس نمیکنی فقط یک داستان رو به پایان رسوندی، انگار چند روزی توی یه جهان عجیب زندگی کردی و حالا باید کمکم ازش بیرون بیای.
مرشد و مارگاریتا برای من تجربهای بود که بعید میدونم به این زودیها از ذهنم پاک بشه.
راستی شاید بعد از خوندنش، هر وقت یک گربهی سیاه دیدی، برای چند ثانیه بیشتر از قبل بهش شک کنی😁
