امیرِ بیگزند
前往频道在 Telegram
از فکرِمان درخت بِرویَد🌱
显示更多未指定国家未指定类别
396
订阅者
+724 小时
+77 天
+12330 天
帖子存档
آخرین شبی که روی این صندلی روبرویت نشستم، فکرش را هم نمیکردم دیگر تو را نخواهم دید. کاش میدانستم این آخرین بار است. البته فرقی هم نمیکرد. من که نمیتوانستم با دستهای کوچکم زمان را نگه دارم. تو بوی رفتن میدادی و من بوی ماندن. تو باید میرفتی و رفتی. آنقدر دور شدی که مطمئن شوی دستم هرگز به تو نخواهد رسید. اما من ماندم. هنوز هم روی همان صندلی نشستم و به این فکر میکنم که باید بیشتر زور میزدم. به اینکه شاید آن شب میتوانستم با دستهای کوچکم زمان را نگه دارم...
عاشق اون لحظهام که
پشت پنجره بشینم
حواست به من نباشه
دزدکی تو رو ببینم
✍🏻افشین مقدم
@amire_bigazanddd
دو تا چشمام دوتا سربازِ مغرورن
که مدتهاست از معشوقهشون دورن
دو تا سرباز که چند تا زنِ تنها
توی دلشورههاشون رخت میشورن
دو تا دستام دو تا چاقوی بیدسته
دو تا قفلِ بزرگِ دست و پا بسته
دو تا پارو دو تا پاروی بیقایق
دو تا کشتی با ده تا لنگر خسته
گلوم خلوتترین پسکوچهی بنبست
سرم سرکشترین فوارهی میدون
یه فنجون قهوه توو غمگینترین کافه
یه عابر توو خیابونهای سرگردون
چشامو بستم و وا کردم و دیدم
یکی از بالِ بستهم آسمون ساخته
یکی بختک شده افتاده رو سینهم
یکی از استخونام نردبون ساخته
سرم چند تا کتابِ رنگ و رو رفته
یه دالون با طنابِ از گلو پاره
یه اعدامی که اُمّیدش به دنیا نیست
ولی دنیا براش جذابیت داره
نه دنیا از سرم خیلی زیادی بود
نه پیشونی نوشتم بود کم باشم
به هر تقدیر شکلک در نیاوردم
فقط میخواستم شکل خودم باشم
گلومُ پاره کردم اما این مردم
بهم گفتن که دیوونهست، عاشق نیست
کسی باور نکرد این آدمِ بیشکل
به غیر از عشق با چیزی موافق نیست
✍🏻حسین صفا
یک روز وقتی به گذشته مینگرید با شگفتی به یاد خواهید آورد که دوران تقلا و مبارزه، بهترین دوران شما بوده است.
✍🏻 زیگموند فروید
توو زندگی هر فرصت پیشرفتی واسمون پیش اومد، همیشه من جزو آخرین افرادی بودم که ازش مطلع شدم. از همین کانال تلگرام گرفته تا آزمونهای مختلف. از فرصتهای شغلی گرفته تا خرید ارز و طلا. یعنی یه پنجرهای باز میشه؛ خیلیا زود متوجه میشن و ازش استفاده میکنن؛ اما لحظهای که من تازه به فکر استفاده از اون پنجره میفتم یا ازش باخبر میشم، دیگه خیلی دیره. انقدر دیر شده که دیگه شور اون قضیه درومده. حس میکنم همیشه از همه چیز عقبم.
هر زمان به سویت شتافتم، از من گریختی. هر زمان رهایت کردم، به من نزدیکتر شدی. این چه حکایتیست معشوق من؟ آیا هر آنکه عاشقت بشود، محکوم سرنوشتی چون من است؟
اصن بذار همهی تقصیرا گردن من باشه. بذار اینطور فکر کنیم که من باعث تمام بلایای تاریخ بشرم. از شیوع وبا گرفته تا جنگ جهانی. بذار من مسئولیت همهشونو بر عهده بگیرم. بخدا که اینجوری راحتترم. اینجوری حس آرامش بیشتری دارم. وقتی یه نفر دیگه رو مقصر اتفاقات زندگیم بدونم (حتی اگه واقعا باشه!) کنار اومدن باهاش واسم خیلی سخته. باید یه بلایی سر اون آدم بیارم تا آروم شم. همیشه هم باید منتظر بمونم که اون آدم کی قراره اشتباه لعنتیشو جبران کنه. ولی وقتی خودم تقصیرارو گردن میگیرم، یه جوری با خودم کنار میام. یه روزی بالاخره خودمو بابت اون اشتباهم میبخشم. جبران کردنش دست خودمه. آدما تهِ تهش خودشونو از همهی دنیا بیشتر دوس دارن و راحتتر میبخشن. منم همینطور.
Repost from "مردی به نامِ قاف"
یک روز صبح که از خواب بیدار میشم، ایران ققنوسوار از دل خاکستر بیرون اومده و همهچیز تمام شده. تا اون روز فقط مهم اینه که دلمرو زنده نگه دارم. توهم همینطور.
دنیای این روزای من
همقدرِ تنپوشم شده
انقدر دورم از تو که
دنیا فراموشم شده
@amire_bigazanddd
Repost from مثلاً روانشناسم!
ما آدمها ذاتاً عاشق اینیم که کنترل همهچیز دست خودمون باشه. چنگ میزنیم به آدمها، به رابطهها، به خاطرهها، حتی به وسایلمون. اما خب، زندگی اصلاً این شکلی کار نمیکنه. ماهیت زندگی یعنی سیال بودن و بیثباتی. ثبات کلاً یه شوخیه که مغز ما برای حس امنیت ساخته.
افتخار میکنم به تویی که دلیر ماندی و برای پر کردن تنهاییات، حاضر نشدی هر آدمی را به زندگیات راه بدهی. افتخار میکنم به تویی که ترجیح دادی شبها بدون بوسه به خواب بروی اما تن به هر بیسر و پایی نسپاری. تو بسیار شریفی. بسیار شریف و محترم.
بزرگترین خطای انسان در این است که فکر میکند آمدهاست روی زمین تا کار خاصی انجام دهد.
✍🏻آلبر کامو
بزرگترین خطای انسان در این است که فکر میکند آمدهاست روی زمین تا کار خاصی انجام دهد.
✍🏻آلبر کامو
حال مرا مپرس که من ناخوشم، بَدم
این روزها به تلخزبانی زبانزدم
تو با یقین به رفتن خود فکر میکنی
من نیز بین ماندن و ماندن مرددم!
حق داشتی گذر کنی از من، که سالهاست
یک ایستگاه خالی بی رفت و آمدم
از پا نشستم و نفسم یاریام نکرد
از هوش رفتم و نرسیدم به مقصدم
گفتم که عاشقت شدهام، دورتر شدی
ای کاش لال بودم و حرفی نمیزدم...
✍🏻سجاد سامانی
