ch
Feedback
زادهِ خیال…

زادهِ خیال…

前往频道在 Telegram

از این‌که هر روز تکه‌ای از روحم را گم می‌کنم خسته‌ام...

显示更多
未指定国家未指定类别
261
订阅者
-224 小时
+17 天
+930 天
帖子存档
بانوی پاکدامن! یک ذره مراعات کو هم روسری ات به پشت سر افتاده هم موی تو تا قوس کمر افتاده لا حول ولا قوه الا بالله اسلام دوباره در خطر افتاده.

راه برگشتن به سویم را کجا گم کرده‌ای؟! من برای رد پاهایت کوچه گشتی میکنم

من تماشای تو میکردم و غافل بودم که از تماشای تو خلقی به تماشای منند

سوزش چشم من از شدت زیبایی توست خیره به تو شدم پلک زدن یادم رفت

ای بغض فرو خفته مرا مرد نگه‌دار تا دست خداحافظی اش را بفشارم

گر نیمه شبی مست در آغوش من‌اُفتی چندان به لبت بوسه زنم که از سخن اُفتی🤦🏻‍♀️🤧

نیستم قانع به این دیدار های بیش‌و‌کم قصه را کم کنم دَربست میخواهم تو را

ای که چشمم ز فراقِ تو شبی خواب نرفت دست من کاش شبی زیر سرت خواب رود.

#پارت‌: پنجاه و هفت #رمان: ردی از خدا در دلِ عشق #نویسنده: A-k سکوت عجیبی میان‌شان نشست سُها نگاهش را از آراد گرفت و به برگه‌های روی میز دوخت اما دیگر هیچ کدام از نوشته‌ها را نمی‌دید چرا دلش فشرده شده بود؟ چرا شنیدن اینکه آراد کسی را دوست دارد اینقدر ذهنش را آشفته کرده بود؟ خودش هم نمی‌دانست برای شکستن آن سکوت گفت: «شاید بهتر باشه… فعلاً فاصله را حفظ کنین آدم وقتی گیج باشه تصمیم‌هایش دقیق نیست.» آراد لبخند نزد حتی سر هم تکان نداد فقط آرام گفت: «من فاصله را امتحان کردم.» سُها نگاهش برگشت «و نتیجه؟» آراد مکث کرد انگار جواب را از قبل می‌دانست اما گفتنش سخت‌تر از فهمیدنش بود «بدتر شد.» سکوت دوباره نشست وسط اتاق سُها دستش را روی پوشه گذاشت اما این بار بازش نکرد تمرکزش به‌هم ریخته بود چیزی در حرف‌های آراد شکل یک درد آشنا داشت بدون اینکه بداند چرا. آرام گفت: «شاید شما دارید زیادی به یک حس وزن میدین… بعضی وقتا آدم فقط خسته است یا تنها.» آراد آهسته سرش را بالا آورد این بار نگاهش مستقیم‌تر بود نه تند… نه دفاعی… فقط خسته. «اگر خستگی باشد چرا فقط یک نفر را می‌خواهد؟» سُها جواب نداد این سؤال ساده نبود ساده هم پرسیده نشده بود آراد ادامه داد آرام‌تر از قبل: «چرا فقط حضور یک نفر اینقدر فرق می‌کند؟» هوای اتاق سنگین‌تر شد حتی صدای بیرون هم انگار دورتر آمده بود. سُها لب باز کرد اما کلمه‌ای بیرون نیامد برای اولین بار زبانش به کاری که همیشه در آن قوی بود (جواب دادن)اعتماد نکرد. به جای آن خیلی آهسته گفت: «شاید… شما دارید اشتباه تعبیر می‌کنین.» آراد نگاهش را پایین انداخت صدایش تقریباً نجوا شد: «اگر اشتباه باشد… چرا اینقدر واقعی است؟» سُها نفسش را آرام بیرون داد انگار دنبال راه فرار از چیزی می‌گشت که خودش هم نمی‌خواست اسمش را بگذارد. «واقعی بودن همیشه معنی درست بودن نیست.» این را گفت اما خودش هم مطمئن نبود آراد چیزی نگفت فقط دستش را از روی میز برداشت،انگار دیگر توان نگه داشتن آن سکوت را نداشت نگاهش برای لحظه‌ای به سمت در رفت بعد برگشت. «من فقط یک چیز را می‌دانم…» مکث کرد «این حس با من دعوا نمی‌کند… فقط هست.» سُها آهسته گفت: «و این ترسناک است؟» آراد بدون فکر جواب داد: «ترسناک نیست… سنگین است» بعد سُها خیلی آرام گفت: «شاید لازم باشد بفهمین این حس از کجا شروع شده… نه اینکه کی برایش رسیدین و یا شاید بهتر باشه عجله نکنین.» آراد آرام پرسید: «در چی؟» «در نتیجه گرفتن.» بعد مکث کوتاهی کرد «بعضی احساسات اگر واقعی باشن با گذشت زمان از بین نمیرن.» آراد نگاهش کرد نگاهی که باعث شد سُها دوباره احساس ناراحتی کند چون برای اولین بار متوجه شد مدت زیادی است که نگاهش در نگاه او مانده ناخواسته چشم‌هایش را پایین انداخت آراد آهسته گفت: «و اگر هر روز قوی‌تر شد چی؟» سُها نمی‌دانست چرا جواب دادن سخت شده اما بالاخره گفت: «پس احتمالاً واقعی است.» لبخند بسیار کمرنگی روی لب‌های آراد نشست لبخندی که مدت‌ها بود کسی ندیده بود. اما درست همان لحظه صدای تقه‌ای بهدر خورد «بفرمایین.» در باز شد یکی از کارمندان برای گرفتن امضا وارد اتاق شد چند دقیقه بعد آراد پوشه‌ها را برداشت و از جایش بلند شد. «مزاحم وقت‌تان شدم.» سُها فوراً گفت: «نه...» اما خودش هم از عجله‌ای که در جوابش بود تعجب کرد آراد برای لحظه‌ای مکث کرد چشم‌هایشان دوباره به هم گره خورد و این بار چیزی میان آن نگاه رد و بدل شد که هیچ‌کدام نتوانستند برایش اسمی پیدا کنند. آراد آرام گفت: «تشکر که گوش دادین.» سُها فقط سر تکان داد آراد از اتاق خارج شد در بسته شد و ناگهان اتاق خیلی ساکت شد بیش از حد ساکت سُها چند ثانیه به در خیره ماند بعد آرام دستش را روی سینه‌اش گذاشت قلبش هنوز نامنظم می‌زد با خودش زمزمه کرد: «چرا...؟» اما جوابی نداشت از پشت پنجره به حیاط شرکت نگاه کرد چند لحظه بعد آراد را دید که از ساختمان بیرون آمده و به سمت بخش فنی می‌رود ناخواسته نگاهش دنبالش کرد تا وقتی که از دیدش ناپدید شد و همان لحظه چیزی در دلش فرو ریخت چیزی کوچک... اما ناآشنا احساسی که سُها سال‌ها با تمام قدرت از آن فاصله گرفته بود احساسی که همیشه تصور می‌کرد هرگز سراغش نخواهد آمد اما حالا آرام‌آرام بی‌صدا و بدون اجازه... راهش را به قلب او پیدا می‌کرد. .....

دل از هر چه ترسید عاقبت همان شد #نه_دنیا_هست_نه_من_هستم #آواز_نی

خوشحالم که توانستم کمک کنم🙏🏻

Repost from N/a
دوستان لینک کانال را به دوستان خود خو بفرستن جمع ما زیاد شود یکی گفت بگذارم به کانالم من گفتم مهم نیست نگذار حالا پشیمان شدم😐 https://t.me/Taknevis_1

داشتم به اندوهی فکر می‌کردم که چند روز پیش داشت مرا له میکرد و قلبم را میفشرد. اما اکنون،پروانه ها دور گل‌ها می‌چرخند و آفتاب گرمتر میتابد. زندگی همین است.
#فاطمه_سما #دل_نوشت

شاید دࢪ نگاہ تو یڪ شخص، متدین و پایبند بہ دین بہ نظࢪ بࢪسد، اما بعد از او خطایے ببینی این الزاماً بہ معناۍ نفاق یا بی‌بندوباࢪۍ او نیست؛ فقط یڪ لغزش است، چون او هم انسان است. اینڪہ ࢪاهِ پایبندۍ و دینداࢪۍ ࢪا انتخاب ڪࢪده‌ است او ࢪا بہ فࢪشته‌اۍ بال‌داࢪ تبدیل نمی‌ڪند

عزیزان یک همکاری کرده لینک کانال را در کانال‌های‌تان و با دوستان‌تان شریک سازید. پیشاپیش ممنون همه! 💘 https://t.me/a_cup_of_literatur

عزیزمن، ژرف نویس بی‌همال‌ مان! قدردان شما 🤍

کلمات به تدریج خاک میخوردند و در ژرفای دل دفن میگردند #اسراکریمی

با ما باشید عزیزان!