ch
Feedback
زادهِ خیال…

زادهِ خیال…

前往频道在 Telegram

از این‌که هر روز تکه‌ای از روحم را گم می‌کنم خسته‌ام...

显示更多
未指定国家未指定类别
259
订阅者
+124 小时
-287 天
+730 天
帖子存档
«پروردگارا، به لطفتِ مهربانت، آنچه را جز تو کسی از آن خبر ندارد بر ما آسان گردان.» 🤍

پنج سال، برای خیلی‌ها فقط یک عدد است؛ اما ما دختران افغان می‌دانیم که در این پنج سال چه کشیده‌ایم، چه‌قدر از آینده‌ای نافرجام
پنج سال، برای خیلی‌ها فقط یک عدد است؛ اما ما دختران افغان می‌دانیم که در این پنج سال چه کشیده‌ایم، چه‌قدر از آینده‌ای نافرجام ترسیده‌ایم، و چه‌قدر در سوگ آرزوهایمان گریسته‌ایم. ما فهمیدیم زندگی نکردن یعنی چه؛ یعنی خواستنِ چیزهایی که هرگز به دست نمی‌آوریم، و این یعنی مرگِ دل. ما دانستیم که سال‌ها دویدن، همیشه به رسیدن ختم نمی‌شود؛ گاهی آغازِ مسیری‌ست که هرچه بیشتر تلاش کنی، باز هم سهمت چیزی جز هیچ و پوچ نیست. پنج سال، برای جهان فقط یک عدد بود؛ اما برای ما، مردن بود در حالی که هنوز نفس می‌کشیدیم. هدیه_مهرا

#پارت‌: سی و ششم #رمان: ردی از خدا در دلِ عشق #نویسنده: A-k اما از حق نگذریم امشب تنها قسمتی که برایم خوش گذشت دیدن سینا بود خیلی وقت بود ندیده بودیم همدیگر را. باد خفیفی از میان حیاط میگذشت کم‌کم صدای خنده‌ها کمتر میشد همه آرام‌ نشسته بودند… و شب، از آن حالت پرهیجان به یک آرامش واقعی رسیده بود. چند دقیقه بعد، از داخل خانه صدای مادرم آمد: «بچیم، نان رسید بیایین داخل.» همه با هم حرکت کردند صداها دوباره زنده شد مثل پایان یک شب خوب. شهاب با خنده گفت: «بالاخره وقت نان رسید، ما از گرسنگی مردیم.» نگین در حالی که جلو می‌رفت گفت: «تو همیشه گرسنه‌ای!» همه وارد سالن شدند میز تقریبا آماده شده بود و بوی غذایِ گرم فضای خانه را پر کرده بود. مادرم با لبخند همه را دعوت به نشستن می‌کرد. آرام کنار مادرم رفتم و کمک کردم که آخرین ظرف‌ها را سر میز بگذاریم مثل همیشه بی‌صدا و منظم. راوی آراد کمی عقب‌تر وارد شد. نگاهش کوتاه روی فضای خانه چرخید بعد آرام روی یکی از چوکی ها نشست. سینا کنار سُها نشست ظرف خودش را جلو کشید. همه شروع به خوردن کردند صدای قاشق‌ها، خنده‌های کوتاه و حرف‌های پراکنده دوباره فضا را پر کرد. پدر سُها نگاهی به جمع انداخت و گفت: «خدا را شکر، خانه دوباره زنده شد.» مادر لبخند زد: «چند وقت میشه که ایقدر مهمان‌داری نداشتیم.» سُها آرام سرش پایین بود اما گوش می‌داد چند لحظه بعد، نگاه آراد برای یک ثانیه به سمت او رفت. او داشت خیلی عادی غذا می‌خورد، بدون توجه به شلوغی اطرافش. اما همین سادگی… برای آراد عجیب‌تر از قبل به نظر می‌رسید. سینا زیر لب چیزی گفت و سُها خیلی کوتاه لبخند زد و دوباره آراد عصبی شد خودش هم این حالت را دوست نداشت اما نمی توانست خود را کنترول کند. این بار آراد نگاهش را سریع برنگرداند چند ثانیه بیشتر ماند، بعد آرام قاشقش را برداشت و به غذایش ادامه داد. اما فضا دیگر مثل اول شب نبود… چیزی آرام‌تر، عمیق‌تر و نادیدنی‌تر در میان این جمع نشسته بود. غذا کم‌کم در حال تمام شدن بود صدای قاشق‌ها کمتر شده بود و بشقاب‌ها یکی‌یکی سبک‌تر می‌شدند و صدای جمع هم آرام‌تر شده بود بعضی‌ها لیوان‌های‌شان را پر می‌کردند، بعضی هنوز در حال شوخی‌های کوتاه بودند، اما دیگر آن هیجان اول شب کمتر شده بود. مادر سُها با نگاه رضایت گفت: «خدا را شکر… همه سیر شدین.» نگین با خنده دستش را روی شکمش گذاشت: «اگر یک لقمه دیگر بخورم دیگر حرکت کرده نمی‌توانم.» شهاب فوری گفت: «تو که از اولش هم زیاد می‌گفتی گرسنه نیستم!» همه خندیدند. سُها آرام آخرین لقمه‌اش را خورد و لیوان آبش را کنار گذاشت بعد خیلی کوتاه دستمال را برداشت و دست‌هایش را پاک کرد. سینا به او نگاه کرد: «مطمئنی سیر شدی چون من شک دارم خیلی کم خوردی.» سُها لبخند زد و گفت: « بلی آقا سینا کافی است سیر شدم.» سینا لبخند زد به صورت سها و هیچ نگفت. آراد لیوانش را آرام روی میز گذاشت نگاهش کوتاه به جمع افتاد همه در حال آرام شدن بودند خستگی شب کم‌کم خودش را نشان می‌داد. سینا از کنار سُها بلند شد و گفت: «من کمک می‌کنم جمع کنیم.» نگین هم سریع گفت: «ما هم!» سُها هم آرام بلند شد. «من هم کمک می‌کنم.» مادر سریع گفت: «نه نه، شما مهمان هستین.» اما کسی گوش نکرد همه دست به کار شدند در چند دقیقه، فضای سالن از شلوغی به نظم رسید ظرف‌ها جمع شد سفره تا شد و صدای خنده‌ها جای خودش را به نفس‌های آرام داد. آراد کمی عقب ایستاده بود. نگاهش روی سُها ماند که مثل همیشه بی‌صدا کار می‌کرد بدون اینکه خودش را در مرکز دید قرار بدهد. و این‌بار، حتی چیزی هم نگفت… فقط نگاه کرد. غذا تمام شده بود و شب آرام‌آرام داشت به پایانش نزدیک می‌شد. سُها دست‌هایش را با دقت خشک کرد و آرام کنار میز ایستاد. نگاهش کوتاه به سالن افتاد، انگار در حال بررسی آخرین کارها بود. سینا آرام گفت: «سُها بیا بریم تو هم بنشین یک لحظه.» سُها خیلی کوتاه سر تکان داد: «باشه.» در همان لحظه، پدر سُها از داخل گفت: «بچیم، بیا اینجا یک لحظه.» سُها به سمتش رفت پدر آرام گفت: «خدا خیرت بده، خوب مدیریت کردی امشب همه چیز را.» سُها خیلی ساده جواب داد: «من کاری نکردم پدر همه کمک کردند.» پدر لبخند زد: «همین که همه را جمع کردی خودش کار است.» از دور، آراد که کنار دیوار ایستاده بود، این صحنه را نگاه می‌کرد نه حرف می‌زد، نه جلو می‌رفت… فقط نگاهش روی سُها مانده بود مادر سُها نزدیک صبور خان شد با صدای آرام گفت: «کم‌کم مهمان‌ها هم آماده رفتن میشن.» نیلوفر از جا بلند شد: «راست میگه… دیر شد.» نگین هم دنبال کرد: «فردا هم دانشگاه است.» شاهین و شهاب هم آرام بلند شدند. سینا آخرین نفر بود که از جایش حرکت کرد اما قبل از رفتن، نزدیک سُها آمد و او را در آغوش گرفت و گفت: «مثل همیشه خوب بود خیلی خوش شدم دوباره دیدمت» سُها خیلی کوتاه نگاهش کرد: «تشکر من هم خوشحال شدم.» سینا لبخند زد و عقب رفت.

#پارت‌: سی و پنجم #رمان: ردی از خدا در دلِ عشق #نویسنده: A-k هوا کم‌کم خنک‌تر شده بود و صدای خنده‌ها دوباره در حیاط پخش می‌شد، اما آن مکث کوتاهِ بعد از حرف سُها هنوز برای چند نفر در ذهن مانده بود. نگین از جا بلند شد و گفت: «بیاین چای دوباره بیاریم، این بازی ما ره تشنه کرد!» نیلوفر با ذوق دست زد: «من کمک می‌کنم!» شهاب هم گفت: «منم میام، قهوه هم هست؟» همه به سمت آشپزخانه رفتند و حیاط کم‌کم خلوت‌تر شد. سینا کنار سُها ماند. لحظه‌ای سکوت کرد، بعد با همان لحن آشنا گفت: «تو همیشه همین‌طوری حرف می‌زنی… انگار از قبل همه‌چیز را فکر کردی.» سُها نگاهش را از حوض گرفت و آرام گفت: «فکر کردن عیب نیست.» سینا خندید: «نه عیب نیست… فقط تو زیاد جدی می‌گیری.» سُها خیلی کوتاه جواب داد: «شاید بعضی چیزها جدی است.» سینا چیزی نگفت. فقط لبخندش کمی نرم‌تر شد و سرش را تکان داد. از دور صدای شهاب آمد: «سینا! بیا کمک کن، اینجا جنگ شد!» سینا خندید و از جا بلند شد: «میام، میام…» قبل از رفتن، یک لحظه مکث کرد و به سُها نگاه انداخت: «تو هم بیا، تنها نشین.» سُها خیلی آرام گفت: «من همین‌جا خوبم.» سینا شانه بالا انداخت و رفت. سُها دوباره تنها شد. راوی باد آرامی آمد و گوشه شالش را تکان داد. او شالش را کمی مرتب کرد و نگاهش را به آسمان شب دوخت. ستاره‌ها کم‌کم روشن‌تر می‌شدند. در همان سکوت، صدای قدمی از پشت آمد. آراد بود. آرام نزدیک شد، بدون اینکه مستقیم مزاحم شود، چند قدم فاصله گرفت و ایستاد. نگاهش کوتاه روی سُها ماند سُها متوجه شد، اما برنگشت. آراد با لحن آرام گفت: «جمع هنوز ادامه دارد؟» سُها بدون عجله جواب داد: «رفته‌اند چای بیارند.» سکوت کوتاهی افتاد آراد نگاهش را به حوض انداخت و بعد خیلی آهسته گفت: «بعضی چیزها… در این جمع عجیب است.» سُها بالاخره نگاهش را کمی چرخاند: «چی عجیب؟» آراد مکث کرد، انگار دنبال کلمه مناسب بود بعد گفت: «راحت بودن بعضی آدم‌ها با هم… بدون توضیح.» سُها نگاهش را نگه داشت اما چیزی نگفت چند ثانیه بعد فقط گفت: «هر کسی با چیزی راحت است که برایش عادی شده باشد.» آراد سرش را کمی پایین آورد انگار حرفش را پذیرفته باشد در همان لحظه از داخل خانه صدای خنده و صدا آمد. جمع دوباره نزدیک می‌شد. آراد خیلی کوتاه گفت: «برگردیم؟» سُها سر تکان داد: «بریم.» و هر دو آرام از کنار حوض بلند شدند… در حالی که شب هنوز ادامه داشت، و جمع دوباره در حال کامل شدن بود. سها وقتی دوباره به آن سمت حیاط برگشتیم، بوی چای تازه و صدای خنده‌ها فضا را پر کرده بود نگین با دو گیلاس در دست جلو آمد و گفت: «بالاخره پیدا شدین! ما فکر کردیم رفتین و قهر کردین.» شهاب خندید: «ای شما دو نفر همیشه غیب می‌زنین یکی تان یک طرف و دگه تان یک طرف دیگر میرود.» سینا از پشت سرشان رسید و با نگاه کوتاهی به آراد گفت: «خوب شد برگشتین، چای سزد میشد.» آراد فقط سرش را تکان داد: «تشکر.» من بدون مکث به سمت میز رفتم و یکی از گیلاس‌ها را برداشتمو آرام نشستم مثل بدون حرف اضافه. جمع دوباره شکل گرفت اما این‌بار کمی آرام‌تر از قبل انگار انرژی بازی کم‌کم جای خودش را به یک خستگی شیرین داده بود. نیلوفر با خنده گفت: «حالا چی کنیم؟ بازی خلاص شد، چای هم خوردیم، شب هم خوب است.» شهاب تکیه داد به دیوار و گفت: «قصه؟ یا موسیقی؟» شاهین آرام گفت: «من پیشنهاد می‌کنم همین‌جا فقط بنشینیم… خوب است.» همه چند لحظه سکوت کردند. کسی مخالفت نکرد. گیلاس چایم را در دست گرفتم و به جلو نگاه کردم انگار از همین سکوت هم راضی بودم اما سینا هنوز بیکار ننشسته بود کمی به سمت نیلوفر خم شد و گفت: «اگر باز هم بازی می‌خواهین یک چیز دیگر بگویم.» نگین فوراً گفت: «نه! بس است بازی!» سینا خندید: «این یکی بازی نیست، یک سوال است.» شهاب کنجکاو شد: «چی؟» سینا نگاهش را دور جمع چرخاند و گفت: «هر کس باید بگوید امروز از چی بیشتر خوشش آمد.» نیلوفر فوری گفت: «اوو ای ساده است!» نگین دست زد: «باشه، شروع کن!» همه چند ثانیه فکر کردند نگین گفت خنده‌ها شهاب گفت چای، شاهین گفت منظره نیلوفر گفت دور هم بودن، سینا گفت من امروز خوش حال شدم که بعد از مدت طولانی سها را دیدم، بعد آراد گفت هوای خوب. نوبت که به من رسید همه نگاهم کردند. من لحظه‌ای سکوت کردم بعد گفتم: «اینکه… کسی مجبور نبود نقش بازی کند.» جمع برای لحظه‌ای ساکت شد شاهین آهسته گفت: «یعنی چی؟» شانه‌ بالا انداختم: «یعنی همین که هر کسی همان‌طور که هست بود.» آراد که کمی دورتر نشسته بود، نگاهش کوتاه به من افتاد نمی دانم چرا ایقسم نگاه میکرد اما گاه گاه متوجه نگاه هایش میشدم این‌بار نگاهش سریع بود آه که چقدر امروز ای جمع برایم خسته کننده و آزار دهنده بود خدا شاهد است که تنها بخاطر مادرم تحمل میکنم وگرنه راضی نبودم حتی یک لحظه هم با آراد و شاهین و شهاب هم صحبت شوم.

مبارک باد!!

اگر گریه میکرد! اگر فقط کمی گریه میکرد، فشار اشک‌ها دور چشم‌هایش را اینطور کبود نمی کرد.

بعضی آدم‌ها را نمی‌شود فقط دوست داشت… باید مثل دعا، مثل سوره‌ای که از حفظی، در دل تکرارشان کرد. #اسرا_کریمی

Repost from N/a
⌝ای پست و یکی از پست ها مورد علاقه خو از داخل چنلم فور بزن⌞ طبق وایب چنل تو ، تورا به یک خواننده ، آهنگ و یا سبک موسیقی تشبیه میکنم!

عشق، آرام‌ترین سفری است که با نام تو تکمیل می‌گردد؛ برای عشق باید جنگید نمی شود ساده بدست‌اش آورد. #اسراکریمی

کنار تو، دل آرام می‌شود انگار بعدِ یک دنیا گم‌شدن، آدم دوباره قبله‌اش را پیدا کرده باشد. #اسراکریمی

sticker.webp0.04 KB

sticker.webp0.22 KB

sticker.webp0.04 KB

#پارت‌: سی و چهار #رمان: ردی از خدا در دلِ عشق #نویسنده: A-k نگین شروع کرد: «کتاب.» نیلوفر سریع گفت: «باران.» شاهین: «نان.» شهاب خندید: «نمک.» سینا بدون مکث گفت: «کوه.» بعد نگاهش را سمت سُها برد. سُها آرام گفت: «هوا.» نگاهم ناخودآگاه سمتش رفت و گفتم: «انسان.» حتی در ساده‌ترین چیزها هم آرامش عجیبی داشت. بازی ادامه پیدا کرد.... همه با خنده و عجله جواب میدادند. شهاب عمداً سخت میکرد. «غ… غ… غ…» نگین با خنده جیغ زد. «ای نامردی است!» سینا خندید و گفت: «غروب.» شهاب با تأسف سر تکان داد. «باز نجات یافت.» چند دور بعد، نگین ناگهان گفت: «هر کس بند ماند باید یک آرزو بگه.» نیلوفر ذوق‌زده گفت: «هاا ای خوب‌تر شد.» این‌بار بطور اتفاقی شاهین بند ماند. شهاب فوراً خندید. «بگو آرزویت چیست؟» شاهین نگاه کوتاهی به سُها انداخت و گفت: «آرزوی خاصی ندارم.» شهاب با تمسخر گفت: «بسیار دروغگو استی.» همه خندیدند اما سُها اصلاً توجهی نکرد. بازی ادامه داشت تا اینکه این‌بار نوبت من شد و عمداً مکث کردم شهاب فوری گفت: «ها! آراد بند ماند.» نگین خندید. «حالا آرزویت ره بگو.» چند ثانیه سکوت کردم نمیدانستم چرا… اما نگاهم دوباره سمت سُها رفت او آرام کنار نیلوفر نشسته بود، شالش کمی از روی شانه‌اش افتاده بود و باد آرام گوشه‌اش را تکان میداد‌ بعد خیلی آرام گفتم: «آرامش.» همه چند ثانیه ساکت شدند شهاب خندید. «ای هم شد آرزو؟» اما من فقط لبخند خیلی کمرنگی زدمو در همان لحظه، سُها خیلی کوتاه نگاهم کرد. نه طولانی… نه خاص… اما عجیب بود که در همان نگاه کوتاه حس کردم چیزی از حرفم را فهمیده است. بازی دوباره با خنده‌ها و صداهای کوتاه ادامه پیدا کرد. کلمات یکی‌یکی رد و بدل می‌شدند، گاهی ساده، گاهی عجیب، و گاهی عمداً سخت تا کسی بند بماند. شهاب با شیطنت گفت: «حالا نوبت نیلوفره، حواست باشه!» نیلوفر سریع گفت: «ه… ه… ه… هواپیما!» همه خندیدند، اما نگین فوراً گفت: «ای خوب بود!» سینا ادامه داد: «آ… آب.» شاهین با آرامش گفت: «برف.» نگین دست زد: «فکر کردم بند می‌مانی!» بازی آرام‌آرام به اوج خودش رسیده بود. خنده‌ها طبیعی‌تر شده بود، فاصله‌ها کمتر، و شب گرم‌تر از قبل. تا اینکه دوباره نوبت سُها شد. همه نگاه‌ها کوتاه سمتش برگشت. او آرام نشسته بود دست‌هایش روی زانو، نگاهش به حوض وسط حیاط. شهاب گفت: «خانم جدی، این بار نوبت توست، ببینیم چی می‌گی.» سینا لبخند زد: «این دفعه سخت بگو.» سُها لحظه‌ای سکوت کرد. انگار نه دنبال کلمه بود، نه دنبال بازی. بعد خیلی آرام گفت: «مادر.» چند ثانیه سکوت افتاد. نگین با لبخند گفت: «اوو ای که ساده بود!» سُها خیلی کوتاه ادامه داد: «ولی… وابسته‌ترین کلمه است.» برای لحظه‌ای فضا نرم شد. حتی شوخی‌ها هم آرام‌تر شدند بازی دوباره چرخید. تا اینکه نگین با ذوق گفت: «آخرین دور! هر کس این بار آرزوی واقعی بگه، نه بازی!» شهاب خندید: «اوو او، خطرناک شد!» سینا نگاهش را از زمین گرفت: «قبول.» شاهین هم سر تکان داد. یکی‌یکی آرزوها شروع شد… ساده، کودکانه، گاهی خنده‌دار. تا اینکه نگاه‌ها آرام آرام برگشت سمت سُها. نگین آرام گفت: «سُها… نوبت توست.» همه ساکت شدند. شب انگار یک لحظه هم ایستاد سُها به آب حوض نگاه کرد. بعد آرام نفس کشید. نه عجله داشت، نه هیجان سینا خیلی آهسته گفت: «جدی نگیری‌ها… هر چی باشه خوب است.» سُها کمی سرش را بالا آورد نگاهش این بار کوتاه‌تر از همیشه دور جمع چرخید… و بعد آرام گفت: «آرزویِ… زیاد بزرگِ نیست.» همه دوباره ساکت شدند سُها نفس آرامی کشید و ادامه داد: «فقط این‌که آدم… راهی را که می‌رود اشتباه نرود.» چند ثانیه هیچ صدایی نیامد این بار نه شوخی بود، نه خنده، نه حتی همان هیجان قبلی. شهاب آهسته گفت: «ای هم آرزو شد؟» اما صدایش مثل قبل تمسخر نداشت… بیشتر شبیه تعجب بود. سینا خیلی آرام گفت: «آرزوهای سُها همیشه ساده است… اما سنگین.» سُها چیزی نگفت فقط خیلی کوتاه نگاهش را بالا آورد و دوباره پایین انداخت. در همان لحظه نگاه من ناخودآگاه روی او ماند نه مثل قبل با درگیری، نه با ناراحتی… این بار با یک سکوت متفاوت انگار چیزی که گفته بود ساده نبود… قابل لمس بود. باد خفیفی از کنار حیاط گذشت و چراغ‌ها کمی لرزیدند. و من… برای اولین‌بار حس کردم آرزوها همیشه بلند و بزرگ نیستند. گاهی فقط یک “داشتنِ ساده” هست… که خیلی سنگین‌تر از همه آرزوهای دیگر است.

#پارت‌: سی و سوم #رمان: ردی از خدا در دلِ عشق #نویسنده: A-k حس میکردم هر دقیقه بیشتر از قبل در آن فضا خفه میشوم. صدای خنده‌های سُها و سینا آرام بود… اما عجیب در ذهنم می‌ماند. فقط نگاه کوتاهی سمت‌شان انداختم و دوباره نگاهم را گرفتم نمی‌فهمیدم چرا هر حرکت ساده‌شان این‌قدر ذهنم را درگیر میکند سُها و سینا از سالن بیرون شدند و چند ثانیه بعد صدای خنده آرام‌شان از آشپزخانه آمد. نفسم را آهسته بیرون دادم. بعد بالاخره رو به صبور خان گفتم: «اگر اجازه باشه… مه چند دقیقه بیرون میرم کمی هوا بگیرم.» صبور خان سر تکان داد. «البته بچیم، بفرما.» از جا بلند شدم. دکمه‌های آستینم را مرتب کردم و به سمت در سالن راه افتادم. اما درست همان لحظه سُها و سینا برگشتند سینا پتنوس چای را در دست داشت و سُها مخلفات را گرفته بود هردو هنوز آرام میخندیدند انگار بحثی میان‌شان ادامه داشت نگاهم ناخودآگاه روی سُها ماند. شال سبزش دور صورت سفیدش افتاده بود و آن لبخند آرام… همان لبخندی که در شرکت تقریباً هیچ‌وقت ندیده بودم بعد نگاهم رفت سمت سینا. نزدیکی راحتش با سُها، شوخی‌هایش، و صمیمیتی که انگار خیلی قدیمی بود… چیزی در دلم دوباره سنگین شد. سُها تا چشمش به من افتاد، خنده‌اش کم‌رنگ‌تر شد. خیلی آرام گفت: «چای آماده شد.» فقط سر تکان دادم. نه جلو رفتم، نه چای گرفتم نگاه کوتاهی میان من و او رد شد… کوتاه آرام اما پر از چیزی که خودم هم نمی‌فهمیدم چیست بعد بدون گفتن چیزی از کنارشان رد شدم و از خانه بیرون شدم. هوای شب خنک بود… اما ذهنم آرام نمیشد. دستم را داخل جیب پتلونم بردم و آهسته نفس کشیدم. «چی شده مرا…؟» سؤال ساده‌ای بود، اما جوابی نداشتفقط میدانستم از وقتی سُها وارد زندگیم شده… دیگر بعضی چیزها مثل قبل عادی نیست. هوای حویلی آرام و خنک بود. چراغ‌های کوچک کنار دیوار نور کم‌رنگی روی حویلی انداخته بودند و صدایِ دَور شهر خیلی آرام به گوش میرسید. چشم‌هایم را بسته بودم و سعی میکردم ذهنم را آرام کنم اما نمیشد. هر بار همان تصویر برمیگشت… خنده‌های سُها کنار سینا. در همان فکرها بودم که صدای باز شدن درِ سالن آمد اما اهمیتی ندادم. فقط نفس آرامی کشیدم و همان‌طور ایستادم چند ثانیه بعد صدای قدم‌های چند نفر نزدیک شد. بعد صدای سینا آمد: «آقا آراد؟» آرام چشم‌هایم را باز کردم و برگشتم سُها و سینا بودند، سینا دو گیلاس چای در دست داشت و سُها آرام کنار او ایستاده بود. سینا لبخند زد. «داخل چای نخوردین… سُها گفت بیرون برتان بیاریم.» نگاهم خیلی کوتاه سمت سُها رفت او فقط آرام ایستاده بود و چیزی نمیگفت لبخند خیلی کمرنگی زدم. «تشکر.» چای را گرفتم و دوباره نگاهم را از آنها گرفتم نمیخواستم زیاد بمانم در آن لحظه… چون خودم هم نمیفهمیدم چرا حضور این پسر کنار سُها این‌قدر ذهنم را بهم میریزد چند ثانیه سکوت شد. بعد دوباره صدای درِ سالن آمد و این‌بار چند نفر باهم بیرون شدند. شهاب با خنده گفت: «واه… ما ره داخل تنها ماندین و خودتان بیرون مجلس جور کردین؟» نگین هم خندید. «واقعاً، این هوای خوب را بی ما آمده بودین؟» نیلوفر نزدیک‌تر شد و رو به سُها گفت: «شما اینجا چی میکنین؟» سُها آرام جواب داد: «کار خاصی نی… فقط چای آوردیم.» شاهین که تا آن لحظه خاموش بود نگاه کوتاهی به سُها انداخت اما چیزی نگفت نمی دانم چرا اما نگاه های شاهین به طرف سُها را دوست ندارم. سُها خواست دوباره سمت خانه برگردد که نگین فوری دستش را گرفت. «نه نه… حالا که بیرون آمدیم بیا یک بازی کنیم.» سُها خسته ابرویش را کمی بالا برد. «بازی؟» شهاب خندید. «داخل که فقط کلان‌ها قصه میکنن، حوصله آدم سر میره.» نیلوفر هم با ذوق گفت: «بیا فقط یک کم.» سُها نگاه کوتاهی به درِ سالن انداخت گویا میخواست برگردد داخل… اما اصرار نگین و نیلوفر باعث شد چند ثانیه مکث کند. سینا فوراً گفت: «مه هم استم.» شهاب خندید. «تو که همیشه استی.» همه آرام خندیدند و من… فقط ساکت ایستاده بودم و نگاهشان میکردم اما برخلاف چند دقیقه قبل، این‌بار نگاهم بیشتر روی سُها مانده بود. روی دختری که همیشه آرام و سرد دیده میشد… اما حالا، زیر نور کم‌رنگ حویلی، میان خانواده‌اش، واقعی‌تر از همیشه بود. نگین با ذوق گفت: «بیاین یک بازی خوب کنیم، نه ای بازی‌های تکراری.» شهاب خندید. «باز چی در ذهن داری تو؟» نگین با هیجان گفت: «هر کس باید یک کلمه بگه، نفر بعدی فوراً با آخرین حرفش یک کلمه دیگه بگه. هر کس بند ماند، بازنده‌ست.» نیلوفر خندید. «اوو ای خوبه.» سُها آرام گفت: «طفلانه نیست؟» سینا فوری گفت: «برای تو همه‌چیز طفلانه‌ست خانم جدی.» همه خندیدند حتی لب سُها هم خیلی کوتاه خم شد. شهاب دست زد. «شروع کنیم.» همه دور حوض نیم‌دایره نشستند. هوای شب خنک بود و نور زرد چراغ‌های حویلی روی صورت‌ها افتاده بود.

‏غمگین مباش برای چیزی که از دست دادی، شاید اگر آن را داشتی غم بزرگ‌تری بود
‏غمگین مباش برای چیزی که از دست دادی، شاید اگر آن را داشتی غم بزرگ‌تری بود

در سرم دنیایی از شعر هاست؛ و چقدر اشعار عاشقانه‌ای شاعران، مرا یادِ تو می‌اندازند. می‌بینی عزیزِ من، من حتی در سرم هم ترا بی‌شمار دارم.
#شهناز_بخشی

Repost from N/a
این پوست و یڪ پوستِ دلخواه‌تان را فور بزنید .. من هم از چنلِ‌تان فور می‌زنم 🕊