ch
Feedback
زادهِ خیال…

زادهِ خیال…

前往频道在 Telegram

از این‌که هر روز تکه‌ای از روحم را گم می‌کنم خسته‌ام...

显示更多
未指定国家未指定类别
259
订阅者
-224 小时
+17 天
+930 天
帖子存档
فور کن چنلت عروسک🧸🎀،اینجا و اسپانسر جوین باش تا توی فولدر بیای و+350جذب بگیره چنلت👩🏼‍🦳🧶🪡.
شات جوینی چنل اسپانسر و آیموی بفرست بات👇🏻🎀 @masiwbot
تکست فور نکنی و اسپانسر جوین نباشی تو فولدر نمیای🫆🗣.
🌟استارز رایگان میخوای؟کلیک کن زیبا🌟

پارت هدیه💝 #پارت‌: پنجاه و دو #رمان: ردی از خدا در دلِ عشق #نویسنده: A-k و گاهی آن‌قدر عمیق میشدند که انگار هزار حرف ناگفته در خود پنهان کرده‌اند مژه‌های بلندش نگاهش را نافذتر میکرد. اما خودش هیچ‌وقت از این زیبایی خبر نداشت یا شاید اهمیت نمیداد. برخلاف خیلی از دخترهای هم‌سنش ساعت‌ها مقابل آینه نمی‌ایستاد به لباس‌هایش بیش از حد فکر نمیکرد و هیچ‌وقت دنبال جلب توجه نبود. اگر لباس مشکی میپوشید... برای سادگی‌اش بود. اگر شال ساده انتخاب میکرد... برای راحتی‌اش بود. او از آن دخترهایی نبود که بخواهند زیبا دیده شوند.... اما ناخواسته دیده میشد عجیب‌ترین قسمت ماجرا اما این بود که هیچ‌کدام مجذوب ظاهر دیگری نشده بودند. حداقل نه در آغاز. آراد اول مجذوب آرامش سُها شده بود و سُها... اگرچه هنوز حاضر نبود این را قبول کند... اما چیزی در شخصیت آراد توجهش را جلب کرده بود. شاید همان وقار شاید همان سکوت یا شاید همان نگاه‌هایی که گاهی بیش از حد حرف برای گفتن داشتند و خدا بهتر از هر کسی می‌دانست... که این قصه تازه در ابتدای راه است. چند روز بعد... شرکت مثل همیشه مصروف بود صدای تایپ، تماس‌های کاری و رفت‌وآمد کارمندان فضای ساختمان را پر کرده بود. سُها طبق معمول زودتر از همه آمده بود روی میز کارش چندین پوشه باز بود و لپ‌تاپش روشن از وقتی پروژه جدید آغاز شده بود مسئولیت‌های بیشتری هم روی دوشش افتاده بود نه فقط به خاطر اینکه دختر صبور خان بود... بلکه چون بسیاری از تصمیم‌های مهم شرکت بدون نظر او گرفته نمیشد. صبور خان بارها گفته بود: «اگر یک روز مه نباشم ای شرکت را دست کسی میتم که به عقل و امانت‌اش باور داشته باشم.» و تقریباً همه میدانستند منظورش کیست سُها در حال بررسی چند سند بود که صدای در اتاق آمد. سر بلند کرد آراد بود پیراهن افغانی خاکستری روشن پوشیده بود و پوشه‌ای در دست داشت چند لحظه سکوت برقرار شد. بعد آراد گفت: «سلام.» «علیکم السلام.» آراد پوشه را روی میز گذاشت. «طرح ابتدایی پروژه آماده شده.» سُها پوشه را گرفت. «تشکر.» بعد شروع به ورق زدن کرد چند دقیقه کامل گذشت. فقط صدای ورق خوردن کاغذها شنیده میشد آراد ایستاده بود و منتظر نظرش ماند. بالاخره سُها گفت: «ای قسمت خوب است...» بعد روی یکی از صفحات مکث کرد «اما اگر فضای سبز ره بیشتر کنیم بهتر نمیشه؟» آراد نزدیک‌تر شد تا صفحه را ببیند «کدام قسمت؟» سُها به نقشه اشاره کرد. «اینجا.» «چرا؟» سُها خیلی آرام جواب داد: «اکثر پروژه‌ها فقط به ساختمان فکر میکنند.» چند ثانیه مکث کرد. «در حالی که آدم‌ها بعد از مدتی از دیوارها خسته میشن... اما از طبیعت نه.» آراد ناخودآگاه لبخند خیلی کمرنگی زد باز هم همان نگاه متفاوت. باز هم همان چیزی که سُها را از دیگران جدا میکرد بیشتر آدم‌ها دنبال سود بیشتر بودند... اما سُها به آرامش آدم‌هایی فکر میکرد که قرار بود سال‌ها آنجا زندگی کنند. آراد آرام گفت: «فکر خوب است.» سُها متعجب سر بلند کرد. «قبول کردین؟» «چرا قبول نکنم؟» و برای اولین بار... لبخند کوتاهی میان‌شان رد و بدل شد لبخندی که شاید فقط چند ثانیه طول کشید اما برای هردوی‌شان عجیب بود. در همان لحظه صبور خان وارد اتاق شد نگاهی به هر دو انداخت و گفت: «خوب است که با هم کار میکنین.» بعد با رضایت ادامه داد: «هر دوی‌تان یک عادت مشترک دارین.» سُها پرسید: «کدام عادت؟» صبور خان خندید. «هیچ‌کدام کار ره سرسری نمیگیرین.» آراد و سُها ناخودآگاه به هم نگاه کردند. و برای اولین بار... هردو فهمیدند شاید شباهت‌های میان‌شان بیشتر از چیزی باشد که تصور میکردند.

ولی ای عکس بیشتر شبیه‌شان است

خصوصیات شان را به هوش مصنوعی دادم این را ساخت
خصوصیات شان را به هوش مصنوعی دادم این را ساخت

#رمان #ردی‌از‌خدا‌در‌دل‌‌عشق
#رمان #ردی‌از‌خدا‌در‌دل‌‌عشق

بفرستم؟؟

ریکت بزنین خب🤕🥺

عکس آراد و سُها را پیدا کردم نظر به شخصیت شان میخواهین که اینجا هم بگذارم شما هم ببینید؟ اگر میخواهین ریکت بزنید

میگه که..... تا زمانیکه رسیدن به تو امکان دارد زندگی درد قشنگ‌یست که جریان دارد زندگی درد قشنگ‌یست بجز شب هایش که بدون تو فقط خواب پریشان دارد یک نفر نیست تو را قسمت من گرداند؟ کار خیر است اگر این شهر مسلمان دارد.

#پارت‌: پنجاه و یک #رمان: ردی از خدا در دلِ عشق #نویسنده: A-k «سلام.» آراد سر بلند کرد. «سلام.» و دوباره سکوت سکوتی که دیگر مثل قبل غریبه نبود نیم ساعت بعد هر سه نفر راهی زمین پروژه شدند زمین در بخش نسبتاً جدید شهر قرار داشت. منطقه‌ای که هنوز بسیاری از ساختمان‌هایش در حال ساخت بودند. وقتی موتر توقف کرد صبور خان جلوتر رفت اما سُها کمی عقب‌تر ایستاد. باد ملایمی میوزید و چند تار مویش از زیر شال بیرون آمده بود. او مشغول نگاه کردن به محیط اطراف بود ناگهان گفت: «اینجا قبلاً فضای سبز بوده؟» آراد نگاهش کرد. «بله.» «مشخص است.» «از کجا فهمیدین؟» سُها به چند درخت قدیمی آن طرف زمین اشاره کرد. «اگر فقط ساختمان میبود ای درخت‌ها باقی نمی‌ماند.» برای چند ثانیه آراد فقط نگاهش کرد باز هم همان دقت عجیب باز هم همان توجه به چیزهایی که دیگران نمی‌دیدند چند دقیقه بعد صبور خان مشغول صحبت با مهندسان شد سُها کمی دورتر ایستاده بود و یادداشت برمیداشت در همین لحظه یکی از مهندسان جوان شرکت نزدیک آمد. «خانم سُها، اگر اجازه باشه یک سؤال داشتم.» «بفرمایین.» مرد شروع به صحبت کرد سؤالش کاملاً کاری بود. اما بیش از حد طولش داد سُها مؤدبانه جواب میداد در حالی که چند متر آن‌طرف‌تر آراد ناخودآگاه صحنه را نگاه میکرد و باز همان حس آشنا برگشت حسی که این روزها زیاد سراغش می‌آمد. مدینه راست گفته بود... حسادت. چند دقیقه بعد صبور خان همه را صدا زد «بچیم، بیاین ای طرف.» همه جمع شدند بحث روی جزئیات پروژه ادامه پیدا کرد اما در میان تمام آن صحبت‌ها... آراد متوجه چیز دیگری شده بود سُها هر وقت نظری میداد همه با دقت گوش میکردند. نه بخاطر اینکه دختر صبور خان بود... بلکه بخاطر اینکه حرف‌هایش منطقی بود. و برای اولین بار... آراد بیشتر از زیبایی سُها، مجذوب عقل و شخصیتش شده بود. و شاید همین خطرناک‌ترین قسمت ماجرا بود چون علاقه به چهره ممکن بود با زمان کم‌رنگ شود... اما علاقه به روح و شخصیت یک آدم هر روز عمیق‌تر میشد... راوی شاید اگر کسی از دور به آراد و سُها نگاه میکرد هیچ‌وقت حدس نمیزد که این دو نفر روزی این‌قدر ذهن همدیگر را درگیر کنند. آن‌ها از خیلی جهات شبیه هم بودند... و از خیلی جهات کاملاً متفاوت. آراد قد بلندی داشت از آن قدهایی که حتی میان جمع هم به چشم می‌آمد. شانه‌های پهن و اندام ورزیده‌اش نشان میداد سال‌ها به خودش اهمیت داده است نه از روی خودنمایی، بلکه از روی نظم. موهای مشکی و پرپشتش معمولاً مرتب بود نه آن‌قدر وسواسی که مصنوعی به نظر برسد و نه آن‌قدر بی‌تفاوت که نامرتب باشد. ریش کوتاه و آراسته‌ای که بر چهره داشت وقار خاصی به صورتش میداد نه آن‌قدر بلند که جلب توجه کند و نه آن‌قدر کوتاه که دیده نشود درست به اندازه‌ای که چهره‌ی مردانه و جدی‌اش را کامل‌تر نشان دهد ریش کوتاه و مرتبی که به او وقاری میداد که کمتر در پسرهای هم‌سنش دیده میشد گاهی وقتی نور آفتاب روی صورتش می‌افتاد آن چهره‌ی آرام و جدی بیشتر از همیشه مردانه به نظر میرسید مردی که کمتر میخندید  اما وقتی لبخند میزد تمام آن سردیِ همیشگی برای چند لحظه رنگ میباخت. اما چیزی که بیشتر از همه در چهره‌اش دیده میشد... چشم‌هایش بود چشم‌هایی تیره و عمیق چشم‌هایی که انگار همیشه چیزی را پنهان میکردند. بیشتر وقت‌ها آرام بودند اما وقتی ناراحت میشد یا وقتی بیش از حد فکر میکرد غم عجیبی در آن‌ها دیده میشد همان غمی که سُها یک بار در دانشگاه متوجهش شده بود. خط فک محکم، بینی متناسب و چهره‌ی مردانه‌اش باعث شده بود میان فامیل همیشه مورد توجه باشد. اما چیزی که بیشتر از ظاهرش آدم‌ها را جذب میکرد... وقار و متانتش بود حتی وقتی حرف نمیزد حتی وقتی فقط ساکت در گوشه‌ای می‌ایستاد باز هم حضورش احساس میشد. شاید برای همین بود که دخترهای زیادی در فامیل به او علاقه پیدا کرده بودند اما آراد هیچ‌وقت از این موضوع خوشش نمی‌آمد هیچ‌وقت سعی نکرده بود دل کسی را به دست بیاورد. و هیچ‌وقت هم از ظاهرش برای جلب توجه استفاده نکرده بود. اما سُها... داستان دیگری داشت زیبایی او از آن نوعی نبود که با آرایش یا لباس‌های گران‌قیمت دیده شود زیبایی‌اش آرام بود. بی‌صدا درست مثل خودش. پوست سفید و شفافش باعث میشد حتی بدون هیچ آرایشی چهره‌اش روشن به نظر برسد. موهای بلند و نرمش تقریباً همیشه زیر شال پنهان بود. برای همین کمتر کسی آن‌ها را دیده بود. اما هر وقت چند تار مو ناخواسته از کنار صورتش بیرون می‌آمد... لطافت چهره‌اش را بیشتر نشان میداد. و اما چشم‌هایش... همان چشم‌هایی که آراد را بیشتر از هر چیز دیگری آشفته کرده بود. چشم‌هایی خاکستری. آرام شفاف و عجیب گاهی آن‌قدر آرام بودند که آدم فکر میکرد هیچ غمی در دنیا ندارند. و گاهی آن‌قدر عمیق میشدند که انگار هزار حرف ناگفته در خود پنهان کرده‌اند مژه‌های بلندش نگاهش را نافذتر میکرد.

#پارت‌: پنحاه #رمان: ردی از خدا در دلِ عشق #نویسنده: A-k زنگ اول دانشگاه که تمام شد سُها و ریحانه از صنف بیرون آمدند. ریحانه هنوز گاهی با لبخندهای مشکوک نگاهش میکرد اما سُها دیگر اجازه نداد بحث دیشب ادامه پیدا کند. بعد از پایان درس‌ها، مستقیم به شرکت رفت مثل همیشه به محض ورودش چند نفر از کارمندان سلام کردند. «سلام خانم سُها.» «علیکم السلام.» یکی از مسئولان بخش مالی نزدیک شد «خانم، اسناد قرارداد جدید روی میز مدیریت است.» سُها سر تکان داد. «بسیار خوب، تا نیم ساعت دیگر بررسی میکنم.» بدون عجله از راهرو عبور کرد همان راهرویی که تقریباً همه کارمندان ناخودآگاه با دیدنش مرتب‌تر میشدند. نه از ترس... بلکه از احترامی که برایش داشتند چون همه میدانستند اگرچه صبور خان صاحب شرکت است... اما بسیاری از تصمیم‌های مهم بدون نظر سُها گرفته نمیشود. وقتی وارد دفتر پدرش شد صبور خان مشغول مطالعه چند نقشه بود. «سلام پدر.» «وعلیکم السلام دخترم.» بعد پوشه‌ای را طرفش گرفت «ای ره ببین.» سُها پوشه را باز کرد چند صفحه را ورق زد «پروژه جدید است؟» «بله.» صبور خان لبخند زد. «و مسئول اصلی‌اش هم آراد است.» برای لحظه‌ای انگشتان سُها روی کاغذ ثابت ماند اما خیلی زود به حالت عادی برگشت. «پروژه چی است؟» «یک مجتمع تجاری و اداری.» سُها با دقت نقشه‌ها را بررسی کرد پروژه بزرگ بود بزرگ‌تر از پروژه‌های قبلی چند دقیقه بعد در دفتر زده شد. «بفرمایید.» در باز شد آراد وارد شد بلوز سیاه ساده پوشیده بود و چند پوشه در دست داشت. وقتی نگاهش به سُها افتاد فقط یک لحظه مکث کرد. همان یک لحظه‌ای که هیچ‌کس جز خودش متوجهش نشد. «سلام.» «سلام.» صبور خان لبخند زد. «بسیار خوب که هر دو آمدین. همین حالا در مورد پروژه صحبت میکردیم.» آراد پوشه‌ها را روی میز گذاشت. «طرح ابتدایی آماده شده.» سُها آرام نشست و پوشه را باز کرد چند دقیقه بعد هر سه مشغول بررسی نقشه‌ها شدند آراد توضیح میداد. «بخش شمالی برای دفاتر اداری در نظر گرفته شده.» سپس صفحه بعدی را باز کرد «و این قسمت برای مرکز خرید.» صبور خان با رضایت سر تکان داد اما سُها هنوز ساکت بود با دقت تمام جزئیات را میدید. ناگهان گفت: «اینجا.» آراد نگاهش را به نقطه‌ای که نشان میداد برد «بله؟» «اگر مسیر خروج اضطراری از این طرف باشد، ازدحام ایجاد میشه.» چند ثانیه سکوت شد آراد دوباره نقشه را نگاه کرد. و بعد آرام گفت: «درست میگین.» صبور خان خندید. «همین است که همیشه میگویم اول سُها باید نقشه ره ببیند.» سُها چیزی نگفت اما آراد برای اولین بار متوجه شد که دقت سُها فقط در کارهای اداری نیست او جزئیاتی را میدید که خیلی‌ها از کنارش رد میشدند. حدود یک ساعت بعد جلسه تمام شد صبور خان برای پاسخ دادن به یک تماس بیرون رفت. و برای چند لحظه... دفتر فقط متعلق به دو نفر شد سکوت کوتاهی میان‌شان نشست سُها آخرین صفحه نقشه را بست. «پروژه بزرگ است.» آراد آرام گفت: «بله.» «مسئولیتش هم زیاد است.» «میدانم.» چند ثانیه سکوت شد بعد سُها گفت: «اما فکر میکنم موفق میشین.» این جمله کوتاه بود. بسیار کوتاه. اما برای آراد عجیب‌ترین جمله آن روز شد چون اولین بار بود که از زبان سُها چیزی شبیه اعتماد میشنید نگاهش ناخواسته روی چهره او ماند. و برای چند لحظه فراموش کرد جواب بدهد سُها متوجه نگاهش شد و دوباره سرش را پایین انداخت در همان لحظه در باز شد و صبور خان برگشت. و سکوتی که میان آن دو شکل گرفته بود ناتمام ماند اما هردوی‌شان حس کردند که چیزی آرام‌آرام در حال تغییر است. چیزی که هنوز هیچ‌کدام جرئت نداشتند نامش را بر زبان بیاورند. صبور خان دوباره پشت میز نشست و گفت: «بسیار خوب، از هفته آینده کارهای ابتدایی پروژه شروع میشه.» بعد رو به آراد کرد. «زمین ره هم دیدی؟» «بله، دیروز رفتم.» «خوب است.» سپس نگاهش را به سُها داد. «تو هم باید بعضی وقت‌ها همراه ما بیایی.» سُها فوری گفت: «پدر، ضرورتی نیست.» صبور خان خندید. «ضرورت است دخترم نصف ایرادهای پروژه‌ها ره تو پیدا میکنی.» آراد خیلی کوتاه لبخند زد و همین باعث شد سُها برای یک لحظه ساکت شود بعد از پایان جلسه آراد پوشه‌هایش را برداشت. اما وقتی خواست بیرون برود صبور خان صدایش زد. «آراد جان.» «بله بفرمایین؟» «فردا میریم بازدید زمین پروژه ساعت نه آماده باش.» «چشم.» صبور خان رو به سُها کرد. «تو هم میایی.» سُها خواست مخالفت کند اما پدرش فرصت نداد. «هیچ بهانه قبول نیست.» سُها آهسته گفت: «باشد.» روز بعد... هوا از صبح آفتابی بود سُها طبق معمول زودتر به شرکت رسید. پیراهن بلند خاکستری پوشیده بود و شال مشکی‌اش مرتب روی شانه‌هایش قرار داشت وقتی وارد دفتر شد دید پدرش هنوز نیامده اما آراد آنجا بود. کنار پنجره ایستاده و مشغول بررسی چند نقشه برای چند ثانیه هیچ‌کدام چیزی نگفتند بعد سُها آرام سلام کرد. «سلام.» آراد سر بلند کرد. «سلام.»

شاد بودن را ترجمه کردم شد؛ اسمم کنار اسمت. #کلماتیک #پروانه_نوشت #چنین‌عاشقانه @Avaare_Aram
شاد بودن را ترجمه کردم شد؛ اسمم کنار اسمت. #کلماتیک #پروانه_نوشت #چنین‌عاشقانه @Avaare_Aram

قسمتِ شادِ مَغزم، غیرِ فعّال شده... 🧠👤

“و اگر روزی محبت سراغت آمد، امیدوارم از طرف مردی باشد که از خدا می‌ترسد، هوش عاطفی دارد، صدایش را بلند نمی‌کند، با ادب و بلند همت است.” | 🌺☑️

ما به زبانى حرف مى زنيم که مولانا در آن عشق را جاودانه کرد حافظ در آن غم را زيبا‌ نوشت وفردوسى با آن تاريخ رانجات داد. شعرِ پارسى فقط ادبيات نيست حافظه قرن های است كه در بلخ، بخارا، هرات وشيراز نفس كشیده اند بعضى ملت ها تاريخ شان را در جنگ ها پیدا کرده اند و مادر شعر هایمان !

آسمان دیشب کابلم
آسمان دیشب کابلم

رفتار من با نامحرم ها واقعا که فتوکپی خودم😌

کابلم💜
+1
کابلم💜

در من جنگی است میان عقل و قلب نمی‌دانم کدام پیروز خواهد شد اما به خوبی می‌دانم که هر دو در تلاش‌اند تا وجود من را به سوی نابودی بکشانند شاید در واقعیت موضوع اصلی این نبرد، نابودی من باشد. #اسراکریمی