زادهِ خیال…
前往频道在 Telegram
از اینکه هر روز تکهای از روحم را گم میکنم خستهام...
显示更多未指定国家未指定类别
259
订阅者
+124 小时
-287 天
+730 天
帖子存档
259
او جنگید برای تمام مردمش، برای آزادی، برای کسانی که دوستشان داشت...
او میان دودِ خیانت و صدای گلولهها ایستاد، نه چون نمیترسید، بلکه چون امیدی کوچک در قلبش هنوز نفس میکشید.
بیآنکه بداند بعضی جنگها را انسان نه برای پیروزی، بلکه برای زنده نگهداشتنِ معنای انسان بودن میجنگد
و او در غربت، آرام و بیصدا با این جهان وداع گفت
در حالی که قلبش هنوز بوی سرزمینش را میداد و چشمهایش، آخرین بار آزادی را در رؤیاهایش تماشا میکردند.
بعضی آدمها میروند، اما دردِ ناتمامشان سالها در حافظهٔ تاریخ زنده میماند.
#اسرا_کریمی
🖤عزیز از دست رفتهام
259
Repost from 🤍💌🤍
بعضی ها آنقدر خوب در پشت تو از زندگی ات سناریو می نویسند و خودت خبر نی، که دلت میخواهد سرشان مصرف کرده در سینمای هند بروانی شان حیف میشوند چنین شخصیت های فضول ما در کشور.... یعنی چقدر بیکار و بی روزگار باشی که تنها کسب و هنرت بنشینی تهمت بزنی و حرف بسرای... هعی هعی آباد شدنی نیست ای ملت با ای مردم
259
#پارت: سی و یکم
#رمان: ردی از خدا در دلِ عشق
#نویسنده: A-k
چند دقیقه بعد صدای زنگ دروازه در خانه پیچید.
مادرم با لبخند گفت:
«فکر کنم مهمانها رسیدن.»
و به سمت دروازه رفت.
من از جا بلند شدم و ایستادم چند لحظه بعد صدای گرم عمه ماریا داخل خانه پیچید:
«سلام سلام…»
مادرم با خوشحالی او را در آغوش گرفت
«خوش آمدین.»
و پدر هم عمه را سخت در آغوش گرفت گویا این خواهر برادر هیچ وقت همدیگر را ندیده بودند که ایقدر دلتنگ بودند
عمه ماریا با همان انرژی همیشگی داخل شد
و پشت سرش دو پسرش، شاهین و شهاب، وارد شدند. نمی دانم چرا اما همیشه نگاه های شاهین اذیتم میکند.
شاهین مثل همیشه آرام سلام داد و من هم جواب دادم.
اما شهاب برعکس شاهین خیلی شوخ است با لبخند کوتاهی گفت:
«سلام دختر ماما»
من هم سر تکان دادم
«سلام، خوش آمدین.»
بعد با عمهام روبوسی کردم
چند دقیقه بعد همه در سالن نشستند صدای قصه و احوالپرسی فضا را گرمتر کرده بود.
عمه ماریا با خنده گفت:
«خیلی وقت بود سُها را ندیده بودم روز به روز خانمتر میشه.»
از این که کسی برم خانم بگه خوشم نمیایه فقط لبخند کوتاهی زدم و چیزی نگفتم
شاهین گاهی آرام نگاهم میکرد و ای اذیتم میکرد
اما من مثل همیشه فاصلهام را حفظ کرده بودم
هنوز چند دقیقه بیشتر نگذشته بود که دوباره زنگ دروازه به صدا درآمد.
مادرم سریع گفت:
«اینا حتماً مهمانهای بعدی استن، مه دروازه ره باز میکنم.»
و از سالن بیرون رفت.و پدر هم از عقب مادرم رفت
چند ثانیه بعد صدای پدرم از بیرون آمد:
«خوش آمدین کریم خان.»
آقا آراد همراه پدر و مادرش وارد خانه شدند مادرم با خوشرویی سلام کرد و آنها را به داخل دعوت نمود.
کریم خان با لبخند گرم گفت:
«زحمت دادیم.»
پدرم سُها نزدیک رفت و با او دست داد.
«ای چه گپی است، خانه خودتان است.»
آقا آراد آرام وارد سالن شد.
یخن قاق مشکیاش ساده و مرتب بود و نگاهش مثل همیشه آرام در همان که نگاهم برش افتاد او نگاهش خیلی کوتاه به من افتادو برای چند ثانیه… مکث کرد و من اصلا از ای اتفاق خوشم نیامد نگهم بخاطری سمتش رفت که قصد داشتم سلام دهم
«سلام، خوش آمدین.»
«سلام.»
راوی
صدای آراد آرام بود نه نگاهش طولانی شد
نه چیزی بیشتر گفته شد اما همان چند ثانیه کوتاه، برای آراد عجیبتر از چیزی بود که انتظارش را داشت.
چون اینبار،
سُها دیگر فقط همکار یا همدانشگاهیاش نبود…
بلکه در میان نور گرم خانه با آن آرامش و وقار همیشگی بیشتر از قبل در نگاهش مانده بود.
هنوز فضای سالن گرم صحبتهای خانوادهگی بود که دوباره صدای زنگ دروازه در خانه پیچید.
مادرم که مصروف آماده کردن چای بود گفت:
«سُها جان، دخترم دروازه ره باز کو.»
آرام سر تکان دادم و از سالن بیرون شدم
وقتی دروازه را باز کردم لبخند خیلی کوتاهی روی لبم نشست از دیدن مامایم و خانواده اش چون با آنها اندکی صمیمی تر بودم
«سلام ماما جان.»
ماما راشد با مهربانی دست روی سرم کشید
«قربان دخترم.» بعد احوال پرسی با زن مامایم دیدم نیلوفر و نگین تقریباً همزمان جلو آمدند
«سُها جان!»
هر دو من را در آغوش گرفتند
و من هم اینبار برخلاف همیشه صمیمیتر لبخند زدم
«خوش آمدین.»
و بعد نگاهم به سینا افتاد سینا با همان لبخند همیشگی چند قدم نزدیک شد.
«سلام سُهایم.»
من بیاختیار لبخند واضحتری زدم سینا عادت داشت همیشه به مه میگفت سُهایم و من همیشه برایش میگفتم اسمام سُها است ناحق (یم)اضافه نکن و او میخندید.
«سلام تو خو باز سهایم گفتی»
و او دوباره خندید....
و بعد خیلی طبیعی، مثل سالها عادت و نزدیکی هر دو همدیگر را در آغوش گرفتیم واقعا دلم به آغوش برادرانه سینا تنگ شده بود.
نه خجالتی در میان بود نه فاصلهای…
چون برای من سینا فقط پسر ماما راشد نبود
برادر رضاعیام بود و از کودکی کنار هم بزرگ شده بودیم
سینا کمی عقب رفت و با شوخی گفت:
«هر سال بزرگتر میشی تو.»
من آرام خندیدم
«و تو هنوز زیاد گپ میزنی.»
نیلوفر خندید.
«شروع شد باز.»
همان لحظه صدای پدرم از داخل سالن آمد:
«سُها دخترم، مهمانها ره داخل بیار.»
«چشم پدر.»
سینا همانطور که کنارم راه میرفت خیلی خودمانی دستش را روی شانهام انداخت.
«بیا ببینم امشب چقدر میخوای.»
من اخم ساختگی کوچکی کردم
«دستت ره او طرف کن سینا.»
اما در صدایم ناراحتی واقعی نبود و واقعا همرایش خوشحال بودم او برادر رضاعیام بود و واقعا برایم برادری میکرد
نیلوفر و نگین جلوتر میخندیدند و هر چهار نفر باهم وارد سالن شدیم در همان لحظه…
نگاه آراد ناخودآگاه سمت ما آمد
اول به طرف من دید بعد طرف دست سینا و ناخودآگاه اخمهایش درهم رفت و من اصلا برایم مهم نبود فقط میخواستم امشب با سینا قصه کنم.
نیلوفر و نگین رفتند تا احوالپرسی کنند وقتی سینا خانواده کریم خان را دید در گوشم گفت: این ها کیستند؟
259
Repost from منِ علیِ بخشی
من صحبتم با زندگی
جز عشق چیزی نیست
چون خواندهام
دست حریف رو به رویم را
259
گاهی با خودم فکر میکنم آدمها دو بار متولد میشوند یکبار وقتی به دنیا میآیند،
و بارِ دوم....
وقتی وجود کسی، جهانِ درونشان را از نو میسازد.
#اسرا_کریمی
259
#پارت: سیام
#رمان: ردی از خدا در دلِ عشق
#نویسنده: A-k
سُها چند لحظه در سکوت نشست بعد انگار چیزی یادش آمده باشد، آرام گفت:
«راستی مادر… به پدر هم بگین غذا را از بیرون سفارش بدن. خودتان زیاد خسته نشوین.»
مادر لبخند زد.
« دخترم خودم هم همین فکر ره داشتم.»
سُها فقط سر تکان داد و از جا بلند شد.
روز آرامآرام گذشت…
خانه کمکم حال و هوای مهمانی گرفت.
مادر چند بار رفتوآمد کرد وسایل را مرتب ساخت و سالون را آماده کرد.
سُها هم هرچند زیاد اهل مهمانی نبود اما اینبار بیصدا کمک میکرد.
گاهی میز را مرتب میکرد گاهی گلدانها را جابهجا میکرد و گاهی فقط آرام به شلوغی خانه نگاه میکرد.
هوا کمکم رو به شام رفت نور نارنجی غروب از پنجرهها داخل خانه افتاده بود و صدای ظرفها و رفتوآمد مادر در خانه میپیچید.
مادر از آشپزخانه صدا زد:
«سُها دخترم برو حاضر شو، هر لحظه ممکن است مهمانها برسند.»
سُها آرام گفت:
«باشه مادر.»
به اتاقش رفت و در را بست چند لحظه مقابل کمد ایستاد.
بعد دستش آرام سمت یکی از پیراهنها رفت پیراهن سبز تیرهای با گلهای سفید ظریف
ساده… اما زیبا.
شال سبزش را هم کنار آن گذاشت و آرام آماده شد.
چند دقیقه بعد، مقابل آینه ایستاد نگاهش روی چهره خودش ماند…
ابروهای منظم، چشمهای خاکستری آرام،
مژههای بلند، پوست سفید،
و صورت ظریفی که زیباییاش بیصدا بود.اما سُها از آن دخترهایی نبود که ساعتها محو زیبایی خودش شود.
نگاهش فقط چند لحظه روی تصویرش ماند بعد خیلی آرام زیر لب گفت:
«خدایا… دلم ره پاک نگهدار.»
انگار برایش زیبایی چهره، کماهمیتتر بود او آرامش و پاکی قلباش را از خدا می خواست
شالش را مرتبتر روی سرش انداخت و از آینه فاصله گرفت.
بیرون از اتاق، خانه کمکم آمادهی شبی میشد که قرار بود آدمهای زیادی را دور هم جمع کند…
آراد
آراد وقتی به خانه رسید، فضای خانه برخلاف همیشه کمی شلوغتر بود.
صدای باز و بسته شدن الماریها میآمد و مادرش مصروف آماده شدن بود.
پدرش هم کُت به تن داشت و ساعتش را میبست.
آراد با دیدنشان آرام گفت:
«جایی میرین؟»
پدرش طرفش نگاه کرد و لبخند کوتاهی زد.
«همان مهمانی خانه صبور خان.»
بعد مستقیم ادامه داد:
«تو هم حاضر شو بچیم، با ما میایی.»
آراد خیلی کوتاه سکوت کرد.
همانطور که کیفش را کنار میگذاشت گفت:
«پدر… شما بهتر از هر کسی میفهمین که مه از مهمانی شلوغ خوشم نمیایه.»
مادرش آهسته گفت:
«اما اینبار فرق داره بچیم، فقط یک جمع خانوادگی است.»
آراد نفس آرامی کشید.
«باز هم شلوغ میشه.»
پدرش چند قدم نزدیکتر آمد.
«صبور خان زیاد اصرار کرد. درست نیست نرویم.»
آراد نگاه کوتاهی به پدرش انداخت میفهمید اگر صبور رادمنش خودش تماس گرفته، موضوع برای پدرش مهم بوده.
چند ثانیه سکوت کرد بعد آرام گفت:
«باشه.»
لحنش بیشتر شبیه قبول کردنِ اجبار بود تا رضایت پدرش لبخند زد.
«زود آماده شو که دیر نشه.»
آراد بدون حرف اضافه سمت اتاقش رفت در را بست و چند لحظه همانجا ایستاد واقعاً دلش نمیخواست برود نه بخاطر خستگی…
نه بخاطر آدمها…
فقط چون همیشه در جمعهای شلوغ احساس راحتی نمیکرد دستش را روی گردنش کشید و آرام زیر لب گفت:
«فقط امشب بگذره…»
بعد مستقیم طرف حمام رفت.
آب گرم کمی خستگی روزهای اخیر را از تنش گرفت چند دقیقه بعد از حمام بیرون شد و مقابل الماری ایستاد.
دستش میان لباسها حرکت کرد در آخر یک یخنقاق مشکی ساده انتخاب کرد با پتلون مشکی لباسهایش را پوشید.
ساعتش را بست و مقابل آینه ایستاد.
چند ثانیه به تصویر خودش نگاه کرد و با خودش گفت: هر کس مرا ببیند فکر میکند ماتم گرفته ام با ای رقم لباس پوشیدنم.
اما موهای مرتب، نگاه آرام، چهرهای که همه گی شیفتهاش بودند را داشت اما امروز خستگی در آن پیدا بود…
پشت آن خستگی، فکرهای دیگری هم جریان داشت بیاختیار چیزی در ذهنش گذشت.
سُها…
خیلی کوتاه اسمش در ذهنش آمد و رفت آراد سریع نگاهش را از آینه گرفت.
اخم خیلی خفیفی روی صورتش نشست.
«چی فکر میکنم مه…»
اما ته دلش خوب میدانست دلیل قبول کردنِ این مهمانی فقط اصرار پدرش نبود.
نفس آرامی کشید، کُتش را مرتب کرد و از اتاق بیرون شد مادرش با دیدنش لبخند زد.
«ماشالله بچیم.»
آراد فقط سر تکان داد.
پدرش کلید موتر را برداشت و گفت:
«بریم؟»
و چند دقیقه بعد موتر آرام در تاریکی شب حرکت کردند.
سُها
خانه آرامآرام رنگ مهمانی گرفته بود نورهای سالن روشن بود و بوی خوش عود در فضا پیچیده بود.
من روی یکی از چوکیهای گوشه سالن نشسته بود و دستانم آرام روی هم قرار داشتند.
لباس سبز تیرهام در نور ملایم سالن ساده اما زیبا دیده میشد
و شال سبزم مرتب روی موهایم افتاده بود طوریکه موهایم دیده نمیشد مادرم چند بار رفتوآمد کرده بود تا همهچیز مرتب باشد
و پدرم هم گاهی به ساعت نگاه میکرد.
259
تو از آن نبودنهایی بودی که تمامِ جغرافیایِ قلبِ مرا تغییر داد بعدِ تو سرزمین دیگر فقط نامی روی نقشه نبود؛ هر مشت خاک،
شبیه آیهای شد که با خونِ ایمان تفسیر شده باشد.
#اسرا_کریمی
259
Repost from ☽︎ مِهسار | یاس یوسفی ☾︎
وقتی کسی موقع تعریف کردن چیزی اشک میریزد،
یعنی هنوز در اعماقش زخمی تازه دارد و آنقدر عمیق بوده که حتی مرورش هم دردناک است.
و این؛
عمیقترین شکل اندوه است.....
- یاسمن مصدقزاده
259
هنوز نتوانسته ام از دلتنگی تو بیرون آیم.
نتوانسته ام از گریه برای تو دست بکشم.
تنها چیزی که اندکی آرامم میکند عکسهای توست و شیشه عطری که بوی تو را در خود نگهداشته…
#ساره_آلاز
259
چند سالی میشود که موهایم را قیچی نکردم خیلی دراز شده از کمرم پایین تر هر کس در خانه میبیند میگن که موهایت خیلی زیباست هیچ وقت قیچی نکن
اما ای روز ها شیطان بیخ گوشم نشسته میگه موهایت را قیچی کن 🤦🏻♀️
حالِ من ماندم که چیکار کنم البته بعضی وقت ها خودم هم دلم میشه که ثیچی کنم اما باز پشیمان میشم میگم پیر میشم تا دوباره دراز شوند 😂
نمیفهمم چیکار کنم😣
259
عجیب است…
آدم میتواند سالها
با نبودنِ کسی زندگی کند،
اما هرگز
به نبودنش عادت نکند.
#اسرا_کریمی
259
تو رفتی....
و من تازه فهمیدم چرا خدا در قرآن
از «نور» بیشتر از «ماندن» حرف زده است
چون بعضی آدمها نمیمانند که دیده شوند
میدرخشند تا راه شوند.
#اسرا_کریمی
259
#پارت: بیست و نهم
#رمان: ردی از خدا در دلِ عشق
#نویسنده: A-k
پدرش چند ثانیه ساکت ماند بعد خیلی آرام سر تکان داد.
«درست است دخترم… مه میفهمم.»
بعد ادامه داد:
«و مه هم هیچوقت نمیخواهم خلاف راحتی و عقیدهات کاری کنی.»
سُها آرام نفس کشید پدرش اینبار نرمتر گفت:
«اما آراد بچه بیادب و بیبندوبار نیست. از هر کسی هم نمیخواهم تو با او کار کنی.»
سُها چیزی نگفت فقط آرام مصروف غذا خوردن شد اما نمیدانست چرا وقتی نام آراد را شنید، ذهنش خیلی کوتاه به دیروز برگشت…
به آن سکوت طولانی اتاق، به قهوهای که برایش آورد، و به نگاههایی که کوتاه بودند… اما بیاحترامی در آنها نبود.
سریع فکرش را جمع کرد و گیلاس آب را برداشت مادر که میخواست فضا را عوض کند، لبخند زد و گفت:
«مه که بسیار خوشحال استم بعد از مدتها خانه کمی شلوغ میشه.»
پدر خندید.
«بانو از حالی مهمانی را در ذهن خود شروع کرده.»
سُها لبخند خیلی کمرنگی زد.
بعد آرام گفت:
«فقط زیاد طولانی نشه… فردایش هم دانشگاه و شرکت است.»
پدرش با لبخند گفت:
«باشد خانم مدیر.»
مادر خندید و سُها هم اینبار بیاختیار لبخند کوتاهی زد.
اما تهِ دلش هنوز درگیر یک چیز بود…
اینکه چرا هر بار اسم آراد میان حرفها میآید،
ذهنش چند ثانیه بیشتر از حد معمول مکث میکند.
غذای شب تقریباً تمام شده بود مادر ظرفها را آرام جمع میکرد و پدر طبق عادت همیشگیاش مصروف دیدن خبرها شد.
سُها گیلاس آبش را کنار گذاشت و آرام از جا بلند شد.
«مه بروم اتاقم… کمی خسته شدم.»
مادر نگاه مهربانی به او انداخت.
«برو دخترم زیاد هم خوده خسته نکو.»
پدر هم سر تکان داد.
«شب بخیر دخترم.»
«شب بخیر پدر… شب بخیر مادر.»
آرام به سمت اتاقش رفت وقتی در را بست سکوت آشنای اتاق دورش نشست شالش را کنار گذاشت و نفس آرامی کشید بعد خوابید.
صبح آرام و روشن از پشت پردهها داخل اتاق سُها افتاده بود.
او بعد از بیدار شدن مستقیم به سمت آشپزخانه رفت.
مادر مصروف آماده کردن صبحانه بود.
سُها بدون مقدمه گفت:
«مادر، لطفاً به ماما راشد و عمه ماریا زنگ بزنین برای مهمانی امشب.»
مادر با تعجب کوتاه نگاهش کرد.
«باشه دخترم… همین حالا زنگ میزنم.»
سُها روی چوکی نشست و آرام فکر کرد
«ماما راشد یک بچه دارد که تقریبا هم سن استیم به نام سینا و خوشبختانه او برادر رضاعیام است، با او مشکلی ندارم… دو دختر به نام های نیلوفر و نگین هر دو از مه کوچکتر استند.
کمی مکث کرد و ادامه داد
اما عمه ماریا فقط دو پسر دارد یکی از من دو سال بزرگتر است که اسمش شاهین و یکی یک سال از من کوچکتر که اسمش شهاب است… با هیچکدامشان خیلی راحت نیستم.»
مادر سر تکان داد و شمارهها را گرفت تماس اول با ماما راشد شروع شد.
مادر با خوشرویی گفت:
......
«سلام… امشب یک مهمانی خانوادگی داریم، خوشحال میشویم تشریف بیاورین…»
......
چند لحظه بعد لبخند زد:
«بلی بلی، سُها هم هست…»
سُها فقط گوش میداد آرام و بیصدا بعد تماس با عمه ماریا گرفته شد همان دعوت تکرار شد و هر دو خانواده برای آمدن امشب توافق کردند تماس که تمام شد، مادر به سُها نگاه کرد:
«قبول کردن هر دو خانواده میآیند.»
سُها آهسته سر تکان داد.
«خوب است.»
چند لحظه سکوت شد بعد سُها آرام گفت:
«مادر، به پدر هم زنگ بزنین درباره آقا آراد… یا خودش خبر بده یا شما بگین.»
مادر تماس گرفت صدای پدر آمد
مادر گفت:
«صبور خان، درباره آراد چی؟ خبر دادین؟»
پدر جواب داد:
«بلی گفتم، اول مخالفت کردند، بعد خودم به کریم خان زنگ زدم، او هم راضی شد.»
تماس تمام شد.
سُها آرام روی چوکی نشسته بود…
نه خوشحال بود، نه ناراحت، فقط در فکر.
چهرهاش آرام بود… اما در دلش رضایت کامل نداشت.
به آرامی گفت:
«مادر… راستش من دوست نداشتم این مهمانی زیاد بزرگ شود.»
مادر کنار او نشست.
«میدانم دخترم، اما این هم یک جمع خانوادگی است، چیزِ بدی نیست.»
سُها آهسته نفس کشید.
چیزی نگفت… فقط سرش را کمی پایین انداخت.
در دلش روشن بود:
این مهمانی را فقط به خاطر مادر قبول کرده بود نه به خاطر علاقه… نه به خاطر اشتیاق… فقط برای دل مادرش.
و حالا قرار بود شب، همه دور هم جمع شوند…
حتی کسانی که او همیشه ترجیح میداد فاصلهاش را با آنها حفظ کند.
259
#پارت: بیست و هشتم
#رمان: ردی از خدا در دلِ عشق
#نویسنده: A-k
صبح…
مثل همیشه آرام شروع شد.
سُها بعد از خواندن نماز و آماده شدن، از خانه بیرون شد.
هوای صبح کمی خنک بود و شهر تازه آرامآرام بیدار میشد.
دانشگاه طبق معمول شلوغ بود.
صنف ها، استادها، یادداشتها…
همهچیز همان نظم همیشگی را داشت سُها مستقیم سمت دانشکده خودش رفت کتابچهاش را باز کرد و مثل همیشه غرق درس شد.
خطهای مرتبش یکییکی روی کاغذ شکل میگرفتند و تمام توجهش روی صحبتهای استاد بود.
در همان وقت، چند ساختمان آنطرفتر،
آراد هم در صنف خودش نشسته بود.
سال آخر دانشگاه، فشار بیشتری داشت.
پروژهها، منوگراف، مسئولیت شرکت…
همهچیز همزمان روی شانههایش افتاده بود.
اما با وجود تمام اینها،گاهی ذهنش بیدلیل سمت یک نفر میرفت.
نه طولانی…
فقط در حد یک فکر کوتاه که میآمد و میرفت زنگ تفریح ...
محوطه دانشگاه کمی شلوغتر شد
سُها از ساختمان دانشکده بیرون شد و آرام از کنار باغچههای حویلی دانشگاه عبور کرد.
در همان لحظه، آراد که از سمت دیگر محوطه میآمد، او را دید.
نگاهش فقط چند ثانیه روی سُها ماند
روی آرامشی که همیشه در رفتارش بود…
بعد خیلی آرام نگاهش را گرفت و مسیرش را ادامه داد.
سُها اما اصلاً متوجه نگاه او نشد.
در فکر درس و کارهای شرکت بود و مثل همیشه بیحاشیه از میان محوطه گذشت.
بعد از تمام شدن درسها، هر دو مستقیم سمت شرکت رفتند.
شرکت امروز آرامتر از روز قبل بود فضای شلوغ دیروز دیگر وجود نداشت چند دقیقه بعد،
سُها و آراد با فایلها و گزارشها وارد اتاق صبور رادمنش شدند.
صبور خان نگاهش را از روی عینکش بلند کرد.
«تمام شد؟»
آراد پوشه را روی میز گذاشت.
«بله، تمام بخشها دوباره بررسی شد.»
سُها هم آرام ادامه داد:
«اشتباه اصلی از چند محاسبهی اولیه بوده که بعداً تکرار شده.»
صبور خان چند صفحه را نگاه کرد نگاهش دقیق بود بعد از چند دقیقه آرام سر تکان داد.
«خوب کار کردین.»
آراد چیزی نگفت.
سُها هم فقط کوتاه گفت:
«وظیفه بود.»
صبور خان لبخند خیلی کمرنگی زد.
«اگر همان دقت همیشه باشد پروژه مشکل پیدا نمیکند.»
چند دقیقه دیگر درباره جزئیات صحبت کردند و بعد هر دو از اتاق بیرون شدند.
روز آرامآرام گذشت…
و عصر، مثل همیشه، سُها به خانه برگشت.
وقتی داخل شد، مادرش در آشپزخانه بود.
«سلام مادر.»
مادر لبخند زد.
«علیکم سلام دخترم، خسته نباشی.»
سُها شالش را آرام مرتب کرد و گفت:
«تشکر، وقتی پدر آمد و غذای شب آماده شد صدایم کنین… کمی خسته استم.»
مادر با مهربانی سر تکان داد.
«باشه جانم.»
سُها مستقیم به اتاقش رفت کیفش را کنار گذاشت و روی تخت نشست چشمهایش را بست.
امروز نسبت به دیروز آرامتر بود…
اما خستهگی هنوز در تنش مانده بود.
نمیفهمید چقدر گذشته بود که صدای مادرش را شنید.
«سُها… پدرت آمد، نان هم حاضر است.»
آرام بلند شد، شالش را مرتب کرد و از اتاق بیرون رفت.
پدرش تازه دستهایش را شسته بود.
تا سُها را دید لبخند زد.
«سلام دخترم.»
«سلام پدر، خسته نباشین.»
هر سه دور میز نشستند.
غذای شب در آرامش همیشگی صرف میشد.
چند دقیقه بعد، سُها نگاه کوتاهی به پدرش کرد و گفت:
«پدر… مادر از مهمانی برایتان گفتند؟»
پدر لقمهاش را پایین داد و گفت:
«بله، گفت.»
بعد آرام ادامه داد:
«مه هم گفتم هر رقم خودتان دوست دارین.»
سُها خیلی آرام سر تکان داد.
«فقط اگر میشه فردا شب باشد… که زود هم تمام شود.»
مادر لبخند زد.
«همانطور میکنیم.»
چند لحظه بعد، انگار چیزی تازه یاد پدر سُها آمده باشد، نگاهش سمت همسرش رفت.
«راستی…»
مادر نگاهش کرد.
«چی شد؟»
پدر گفت:
«چه نظر داری آراد و کریم خان و خانمش را هم بگیم بیاین؟»
دست سُها برای یک لحظه خیلی کوتاه روی گیلاس آب ثابت ماند، فقط یک لحظه.
بعد خیلی عادی گیلاس را برداشت و نوشید.
اما مادر با لبخند گفت:
«نظر خوب است… بالاخره کریم خان دوست قدیمی شما است.»
پدر سر تکان داد.
«و آراد هم حالا شریک شرکت شده… بد نیست بیشتر رفتوآمد خانوادگی شود.»
سُها چیزی نگفت فقط آرام مشغول خوردن غذایش شد.
اما جایی در دلش…
نام «آراد» این بار کمی واضحتر از قبل شنیده شده بود.
سُها آرام مصروف غذا خوردن بود که پدرش بعد از چند لحظه سکوت گفت:
«راستی سُها…»
سُها نگاهش را بالا آورد.
«بله پدر؟»
صبور رادمنش گیلاس آب را روی میز گذاشت.
«فردا اگر فرصت شد، خودت موضوع مهمانی را به آراد بگو. مه احتمالاً مصروف میباشم و وقت نمیکنم.»
سُها برای لحظهای مکث کرد نگاهش خیلی کوتاه پایین افتاد بعد آرام گفت:
«پدر… شما که میفهمید مه زیاد دوست ندارم با نامحرم بیدلیل همکلام شوم.»
مادر نگاه کوتاهی به سُها کرد اما چیزی نگفت.
سُها ادامه داد:
«روز قبل هم فقط بخاطر حرف شما مجبور شدم همراهشان در یک اتاق کار کنم… وگرنه خودم هیچوقت ای کار ره نمیکردم.»
صدایش آرام بود، نه از روی ناراحتی… بیشتر از روی حد و مرزی که برای خودش داشت.
