زادهِ خیال…
前往频道在 Telegram
از اینکه هر روز تکهای از روحم را گم میکنم خستهام...
显示更多未指定国家未指定类别
285
订阅者
+3124 小时
+127 天
+3230 天
帖子存档
282
گِیریم که ساعتها را به عقب بکشیم و زمان را متوقف؛ با تصویرِ درونِ آینه چه کنیم که هر روز داستان رفتنِ عُمر را بیصدا فریاد میزند؟
#نساء_عاصی
282
پارت: #هشتادونه
رمان: #ردی_از_خدا_در_دل_عشق
نویسنده: #شاهدخت_دورگه
صبح روز بعد...
سُها بعد از نماز صبح مدت زیادی کنار سجاده نشست کتاب مونوگرافش روی میز باز بود اما ذهنش هنوز درگیر گفتوگوی دیروز با آراد بود.
آ(دمهای قوی هم گاهی نیاز دارند کسی حالشان را بپرسد.)
خودش این جمله را گفته بود و حالا بیشتر از هر چیزی از خودش میپرسید چرا آن را گفته است؟
چرا در برابر آراد برخلاف همیشه بعضی حرفها بدون آنکه بخواهد از دلش بیرون میآمد؟
سُها آهسته نفس کشید
ـ خدایا... من چی میخواهم؟
جوابی نبود
فقط آرامش صبحگاهی بود و نوری که از پنجره روی سجاده افتاده بود
بلند شد کتابش را بست و با خودش گفت:
ـ امروز فقط مونوگراف
اما خودش هم میدانست این روزها فقط مونوگراف دیگر به این سادگی نبود.
شرکت...
سُها چند ساعت اول را تقریباً بدون وقفه روی مونوگراف کار کرد.
هر صفحهای که تمام میشد احساس میکرد یک قدم دیگر به پایان دانشگاه نزدیک شده است.
نزدیک ظهر در زده شد
ـ بفرمایین.
آراد وارد شد این بار چند نقشه در دست داشت
ـ سلام
ـ سلام، بفرمایین.
آراد نقشهها را روی میز گذاشت
ـ برای بخش فنی پروژه چند مورد نیاز به تأیید شما دارد
سُها مشغول بررسی شد
چند دقیقه بعد گفت:
ـ این قسمت را چرا تغییر دادین؟
آراد جلوتر آمد اما همچنان فاصلهی محترمانهاش را حفظ کرد
ـ چون در بررسی دوباره متوجه شدیم اگر این قسمت همینطور اجرا شود در مرحله بعدی مشکل ایجاد میکند.
سُها دقیق به نقشه نگاه کرد
ـ درست است.
آراد لبخند کوتاهی زد.
ـ خوشحالم که موافقین
سُها قلم را روی میز گذاشت
ـ آقای آریایی؟
ـ بله؟
ـ شما همیشه قبل از اینکه مشکلی پیش بیاید به فکر حل کردنش هستین؟
ـ تا جایی که بتوانم
ـ حتی در زندگی؟
آراد برای لحظهای سکوت کرد این سؤال را انتظار نداشت نگاهش روی نقشه ماند.
ـ در زندگی... همیشه نمیشود
ـ چرا؟
آراد آرام گفت:
ـ چون بعضی چیزها دست آدم نیست
سُها چیزی نگفت
آراد ادامه داد:
ـ گاهی هر کاری از دستت برمیآید انجام میدهی اما باز هم باید صبر کنی.
سُها آهسته پرسید:
ـ و اگر صبر خیلی طولانی شود؟
لبخند محوی روی لب آراد نشست
ـ اگر چیزی واقعاً ارزشمند باشد طولانی بودنش دلیل نمیشود که ارزشش کمتر شود
سُها نگاهش کرد
ـ شما خیلی به صبر باور دارین
ـ مجبور شدم باور داشته باشم
ـ مجبور؟
آراد چند لحظه سکوت کرد
ـ بعضی خواستهها را نمیشود با عجله به دست آورد
سُها قلبش لرزید اما غرورش هنوز همانجا بود همان دیواری که سالها ساخته بود
برای همین فقط گفت:
ـ امیدوارم هر چیزی که منتظرش هستین خیرتان باشد.
آراد نگاه آرامی به او کرد
ـ من هم همین دعا را میکنم.
سُها دوباره به نقشه نگاه کرد.
ـ اینجا را اصلاح کنین بقیهاش خوب است
ـ چشم.
آراد نقشهها را برداشت و به طرف در رفت
اما پیش از خروج مکث کرد
ـ خانم سُها؟
ـ بله؟
ـ مونوگرافتان را جدی بگیرین اما خودتان را بیشتر.
سُها لبخند خیلی کمرنگی زد
ـ کوشش میکنم.
آراد بیرون رفت
سُها چند لحظه به در بسته نگاه کرد
بعد خیلی آرام گفت:
ـ چرا هر بار میرود... انگار چیزی از آرامشم هم با خودش میبرد؟
آن طرف...
آراد وارد بخش فنی شد یکی از همکاران چیزی درباره پروژه پرسید اما ذهن آراد هنوز در همان دفتر مانده بود.
او برای اولین بار احساس میکرد سُها فقط شنوندهی حرفهایش نیست شاید خودش هم سؤالهایی دارد شاید او هم بعضی چیزها را احساس میکند اما آراد نمیخواست حتی یک قدم اشتباه بردارد چون برای او این علاقه چیزی نبود که با یک اعتراف عجولانه خراب شود
او میخواست اگر روزی حرف میزند حرفش راهی به سوی احترام و خانواده داشته باشد نه فقط چند جملهی احساسی
شب...
خانهی سُها آرام بود مادرش در آشپزخانه مشغول کار بود و پدرش در حویلی نشسته بود.
سُها بعد از غذای شب مدتی در اتاقش ماند اما در نهایت تصمیم گرفت بیرون برود.
پدرش هنوز بیدار بود
ـ پدر؟
صبور سر بلند کرد
ـ جان پدر؟
سُها آرام کنارش نشست
چند لحظه چیزی نگفت پدرش نگاهش کرد
ـ باز هم چیزی در دلت است؟
سُها لبخند کمرنگی زد
ـ شما چرا همیشه میفهمین پدررر؟
پدرش خندید
ـ ههه چون پدرتم
سُها نگاهش را پایین انداخت
ـ پدر... اگر آدم از یک نفر خوشش بیاید...
پدرش هیچ واکنش عجولانهای نشان نداد
فقط آرام پرسید:
ـ بعد؟
سُها مکث کرد
ـ اگر نخواهد این احساس را به خاطر غرورش به زبان بیاورد چی؟
پدرش لبخند آرامی زد
ـ غرور با عزت نفس فرق دارد دخترم
سُها ساکت ماند
ـ اگر کسی را دوست داشته باشی لازم نیست برای دوست داشتنش خودت را کوچک کنی اما اگر آن احساس پاک و جدی باشد نباید فقط از ترس غرور پنهانش کنی
سُها آرام گفت:
ـ من نمیخواهم اعتراف کنم
ـ لازم نیست همین امروز اعتراف کنی.
ـ اما اگر او منتظر باشد؟
صبور برای لحظهای به دخترش نگاه کرد
ـ اگر آدم درست باشد برای یک جواب عجولانه تو را تحت فشار نمیگذارد
سُها نفس راحتی کشید پدرش ادامه داد:
282
🖤
ساختم و ویران کردند دست تنگم به طوفان نرسید
یا برو یا صبر کن ، پای منِ خسته به جایی نرسید ...
282
به نبودنت عادت نکردهام
و هیچ واژه ای توان عادت دادن دلم را ندارد.
بعد از تو شب ها بلندتر از همیشه به شانههایم افتاده است، من ماندهام با خاطره های که هنوز صدای قدم هایت را صدا میزنند.
#شاهدخت_دورگه
282
Repost from N/a
ما مسافران کشتیِ شکستهِای هستیم که ناخدای آن کور است٫ نقشه جعلی است و مسافراناش برای صندلی های بهتر٫ همدیگر را ب دریا پرتاب میکنند۰۰۰
:):
# نواا
282
+1
خورشید رفت اما رنگِ رفتنش تا مدتها ماند
نه مقصد برم مهم بود نه راه همین لحظه کافی بود تا تمام چیز را فراموش کنم
#کوچه خانهما
282
رسیده ام به اینکه
سهم من از تو نداشتنت است
وتماشای طاقت فرسای جای خالی ات
حسی مقدس از تو در من است
که با آن خاطره بازی میکنم
و شکنجه میکنم دل نحیفم را
و سال هاست این جای خالی
لجکرده با من شبها مقابل آینه دهن کجی میکند
#پری_سا_فرقانبین
282
گفت خیلی تنها ام، میشود در آغوشم بگیری؟
در آغوشم پنهان شد و چند لحظه گذشت، و لحظات دیگر هم گذشت اما دیگر نفس نمیکشید، انگار انتخابش این بود که در تنهایی نمیرد، برعکس تمام عمرش که تنها بود!
#داستانک
282
Repost from وَژیـن | بـانـوامـیـری
دلم میخواهد وقتی نزد منی، لازم نباشد آن مردِ قوی باشی که همه به او عادت کردهاند. میتوانی خسته باشی، کودک باشی، لجوج باشی، ساکت باشی، حتی گاهی از تمام جهان بدت بیاید. من دوستت خواهم داشت!
#بـانـو_امـیـری
282
Repost from N/a
کارگاه هفتروزه رایگان داستاننویسی
تا حالا خواستهاید داستانی بنویسید، اما ندانید از کجا شروع کنید؟
در این کارگاه هفتروزه، قدمبهقدم از یک ایدهی ساده به یک داستان کوتاه کامل میرسیم.
در این هفت روز با هم:
💡 ایدهی داستان را پیدا و پرورش میدهیم.
👤 شخصیت اصلی و دنیای او را خلق میکنیم.
⚔️ تعارض و کشمکش داستان را میسازیم.
📖 ساختار داستان و نقاط عطف را یاد میگیریم.
✍🏻 روایت، صحنهپردازی و دیالوگ را تمرین میکنیم.
✨ داستان خودمان را مینویسیم و زنده میکنیم.
📝 در پایان، داستان را بازنویسی و برای انتشار آماده میکنیم.
📜 خروجی کارگاه: یک داستان کوتاه نوشته و آمادهی انتشار
این کارگاه برای کسانی است که میخواهند داستاننویسی را نه فقط با خواندن و یادگیری، بلکه با نوشتن یک داستان واقعی تجربه کنند.
📅 شروع: اول سنبله
⏰ ساعت: ۶ شام
💻 بستر برگزاری: تلگرام
💰 کاملاً رایگان
👩🏻 ویژه بانوان
☑️ ظرفیت: فقط ۱۰ نفر اول
برای ثبتنام به شمارهی درجشده در پوستر پیام بده:
+93 77 247 6080
@Madina_Khedry
برای آگاهی از بقیه کارگاهها در این کانال جاین شوید:
https://t.me/MadinaKhedry006
282
بی تو این شهر برایم قفسی دلگیر است
شعر هم بی تو به بغضی ابدی زنجیر است
آن چنان میفشرد فاصله راه نفسم
که اگر زود، اگر زود بیایی دیر است
رفتنت نقطه پایان خوشی هایم بود
دلم از هر چه و هر کس که بگویی سیر است
سایهای مانده ز من بی تو که در آینه هم
طرح خاکستریاش گنگترین تصویر است
خواب دیدم که برایم غزلی میخواندی
دوستم داری و این خوبترین تعبیر است
کاش میبودی و با چشم خودت میدیدی
که چگونه نفسم با غم تو درگیر است
تارهای نفسم را به زمان میبافم
که تو شاید برسی، حیف که بی تاثیر است
282
بیش از آنکه به تو فکر کنم به خدایی میاندیشم که زیبایی را در هیئتِ یک انسان برای لحظهای به قلبِ من سپرد.
#شاهدخت_دورگه
