ch
Feedback
زادهِ خیال…

زادهِ خیال…

前往频道在 Telegram

از این‌که هر روز تکه‌ای از روحم را گم می‌کنم خسته‌ام...

显示更多
未指定国家未指定类别
262
订阅者
-524 小时
无数据7 天
+1230 天
帖子存档
Repost from N/a
پارت‌: #هفتادویک رمان: #ردی_از_خدا_در_دل_عشق نویسنده: #A_K وقتی تنها شد چند ثانیه به میز خیره ماند بعد آرام از جایش بلند شد کیفش را برداشت و از دفتر خارج شد راهروهای شرکت مثل همیشه شلوغ بود اما برای او امروز همه چیز کمی متفاوت به نظر می‌رسید انگار ذهنش جای دیگری گیر کرده بود در همان لحظه... آراد از اتاقش بیرون آمد برای لحظه‌ای نگاهشان در راهرو به هم افتاد نه طولانی نه عمیق فقط یک نگاه کوتاه اما همان کافی بود سُها خیلی سریع نگاهش را گرفت ـ خدا حافظ ـ خدا حافظ آراد همان‌جا ایستاد تا وقتی که او دور شد بعد آهسته نفسش را بیرون داد خانه... وقتی سُها وارد حویلی شد هوا رو به تاریکی می‌رفت در را که باز کرد صدای مادرش آمد ـ آمدی دخترم؟ ـ بله مادر مادرش از دهلیز بیرون آمد ـ خیلی دیر شد امروز ـ کارم زیاد بود مادر مادر لبخند زد ـ معلوم است مسئولیت گرفتن آسان نیست سُها کیفش را کنار گذاشت ـ عادت می‌کنم انشاالله در همان لحظه صبور پدرش از اتاق بیرون آمد ـ خوش آمدی دخترم خسته نباشی ـ تشکر پدر چهره پدرش آرام بود اما نگاهش دقیق‌تر از همیشه ـ اما خسته معلوم می‌شوی ـ کمی سُها کنار پدرش نشست مادرش چای آورد سکوت کوتاهی میان خانواده افتاد بعد پدرش آرام گفت: ـ روز های اول‌ ریاست همیشه سخت است سُها لبخند زد ـ فکر نمی‌کردم این قدر تفاوت داشته باشد ـ تفاوت دارد چون حالا فقط کار نمی‌کنی بلکه تصمیم می‌گیری سُها سر تکان داد ـ بعضی وقت‌ها احساس می‌کنم هنوز کامل آماده نیستم پدرش با آرامش نگاهش کرد ـ هیچ وقت آدم برای مسئولیت‌های بزرگ کامل آماده نیست دخترم همیشه آدم در مسیر آماده می‌شود. سُها به فکر فرو رفت مادرش آرام گفت: ـ فقط خودت را زیاد خسته نکن دخترم ـ چشم مادر. بعد از غذا... سُها به اتاقش رفت کتاب‌ها و یادداشت‌هایش را مرتب کرد اما ذهنش آرام نبود بی‌اختیار به سمت پنجره رفت هوای شب سرد بود دست‌هایش را دور خود پیچید و برای چند لحظه به آسمان نگاه کرد بعد خواست برود به حویلی وقتی سُها از پله‌ها پایین آمد متوجه شد پدرش در حویلی بود او هنوز نخوابیده بود ـ هنوز بیداری پدر؟ ـ کمی کار داشتم سُها کنار او نشست چند لحظه سکوت بعد پدرش گفت: ـ امروز چیزی در دلت است سُها سریع نگاهش کرد ـ چی؟ پدرش لبخند آرامی زد ـ از نگاهت معلوم است دخترم، وقتی چیزی نمیگم فکر نکو نمی دانم نمیگم چون میخوام خودت برم بگی سُها ساکت بود و عجیب بود خودش هم نمیدانست که او را چه شده ـ نمی‌دانم پدر.. ـ من نمی‌خواهم در زندگی‌ات دخالت کنم اما تو دختر من هستی. ـ می‌دانم پدر ـ پس باید حرف بزنی سُها نگاهش را پایین انداخت ـ فقط... گیج استم ـ از چی؟ سُها مکث کرد ـ از خودم از احساساتم..... پدرش آهسته سر تکان داد ـ ببین دخترم مه هستم تا با هم حل شان کنیم پس هیچ باری را تنهایی حمل نکن. سُها آرام نفس کشید پدرش ادامه داد: ـ فقط یادت باشد دخترم... دل اگر زیاد تنها بماند با اولین احساس اشتباه قفل می‌شود سُها چیزی نگفت و وقتی پدرش سکوت‌اش را دید فهمید که سُها نمیخواهد فعلا چیزی بگوید چند ساعت بعد... وقتی همه خوابیده بودند سُها در اتاقش کنار تخت نشسته بود چراغ کم‌نور روشن بود کتابچه یادداشتش را باز کرد قلم را برداشت... اما چیزی ننوشت فقط مکث کرد بعد خیلی آهسته زیر لب گفت: ـ چرا هر وقت اسمش می‌آید... قلبم آرام نمی‌ماند؟ و پاسخ نیامد فقط سکوت شب بود و احساسی که آرام آرام در دلش بزرگ‌تر می‌شد او هیچ وقت در مقابل الله و پدر و مادرش غروری نداشت اما در مقابل مردم نمی توانست غرور اش را نادیده بگیرد. به همین خاطر اگر قرار بود حسی به آراد داشته باشد ترجیح میداد هیچ وقت کسی خبردار نشود حتی خود آراد. صبح روز بعد... سُها زودتر از همه به شرکت رسید مثل همیشه منظم و آرام چند دقیقه بعد وارد دفترش شد و مشغول بررسی برنامه‌های روزانه گردید از دیشب تا حالا بارها حرف‌های پدرش را در ذهن مرور کرده بود اما هنوز حاضر نبود حتی برای خودش اعتراف کند که چه چیزی در دلش می‌گذرد سُها همیشه دختر مغروری بود. نه آن غروری که از تکبر بیاید بلکه غروری که از عزت نفس می‌آید عادت نداشت احساساتش را به کسی نشان بدهد. عادت نداشت وابستگی‌هایش را فریاد بزند و حالا همین موضوع همه چیز را برایش سخت‌تر می‌کرد. در اتاق آراد.... آراد از صبح زود مشغول کار بود چند نفر از انجینران در اتاقش دور میز جمع شده بودند هرکدام نظری می‌دادند و او با همان جدیت همیشگی اشکالات را بررسی می‌کرد از بیرون همه چیز عادی به نظر می‌رسید همان آراد منظم، همان آراد دقیق، همان آراد کم‌حرف اما درونش آرام نبود هر روز به خودش می‌گفت: «فقط روی کارم تمرکز میکنم.» اما کافی بود نام سُها را بشنود همه آن تمرکز فرو می‌ریخت. نزدیک ظهر...

کنار تو، دل آرام می‌شود انگار بعدِ یک دنیا گم‌شدن، آدم دوباره قبله‌اش را پیدا کرده باشد. #اسراکریمی

دست بر گردن خود نهاده و میگوید این مسیر مسدود است و عبور بغض ممکن نیست.! #اسراکریمی

و دوباره سپاس بانویم.... نمی دانم ار کدام واژه‌ها در برابر مهربانی و لطف تان استفاده کنم خیلی زیبا ساختین💜💜💜💜

Repost from N/a
+1
اسراکریمی.. #سرزمین_لاله..🌷

کاش جمعه ها مغزم هم از فکر کردن تعطیل میبود.! #اسراکریمی

آخرش.... درد دلم در به درت خواهد کرد.!

✨خدایا محبوبت را در بیداری ملاقات نکردم او را جایی میان خواب‌هایم قرار بده                  محمدﷺ

پناهِ من دعاست و پیروزی‌ام به دست خدا.

اگر روابط انسانی آنقدر پیچیده نبود؛چایم را در دست میگرفتم و به سمت خانه ات می‌آمدم و از تو میخواستم:(تمام زندگی ام باشی....)

عزیزم.... و در آخر شکر میکنم که خدای مان یکی است ! #اسراکریمی

خنده هایت جهان درونم را می سازد پس بخند و آجُر آجُر آبادم بساز! #اسراکریمی

و هر شب میان زمزمه‌های دعا نام تو را به خدا نمی‌سپارم تا فراموشت کنم نام تو را به خدا می‌سپارم تا دوست داشتنت رنگِ آسمان بگیرد پاک بی‌انتها و جاودانه. #اسراکریمی

کاش زندگی در همین لحطه متوقف شود دلم نمیخواهد بیشتر از این روحم آزرده شود دیگر توانایی ندارم! #اسراکریمی

پسرم هنگامی که بخواهی یک نفر لال کنی لازم نیست که زبانش بُبری ‌یا روش های دیگر؛ فقط جرأت‌ش سرکوب کن. آنجاست که فرقی با انسان لال ندارد. _سلام به تاریکی.

Repost from «هاؤژيـن»
من گریسته‌ام، آری مدتی است که با هر ضربه‌ کوچکی، با هر بهانه اندکی به گریه می‌افتم. دوست من، دلم زخم دارد. همین.
نامه‌ سیمین بهبهانی به منصور اوجی

او زیر آسمانی می‌خوابد که ستاره‌هایش با ستاره‌های من فرق دارند اما ماه... همان ماه است میان ما هزاران کیلومتر فاصله است هزاران ساعتِ دلتنگی هزاران کاش و اگر. #اسراکریمی

° زن همه چیزش شعر است؛ چشم‌هایش، موهایش، بویش... زن که باشی، همه کارت شعر از کار در می‌آید؛ چای دم کردنت، جانم گفتنت، قاصدک ف
° زن همه چیزش شعر است؛ چشم‌هایش، موهایش، بویش... زن که باشی، همه کارت شعر از کار در می‌آید؛ چای دم کردنت، جانم گفتنت، قاصدک فوت کردنت... اما مردها همیشه شاعرهای بهتری هستند؛ مرد که باشی، برای شاعری همیشه سوژه‌ای به زیبایی یک زن داری.