Even more unpopular
前往频道在 Telegram
There is no human being .
显示更多未指定国家未指定类别
228
订阅者
无数据24 小时
无数据7 天
无数据30 天
帖子存档
بدنم از زندگی سیر شده است گویی دگر گرسنه نیست؛
چناچه کنشی انجام دهم گویی مغز دستور می دهد احساساتی خوب و بد به میان نیایند.
درحال گذار از روی یک نخ به قطری کمتر از یک مورچه ام؛
جلو چیزی نیست، عقب چیزی نیست
کلا هیچ چیز نیست.
صورت هایی از جنس لجن، خنده هایی از جنس خون، چشمانی از جنس شیطان و دست هایی به خون آلوده...
آن روز را میبینم، روز آزادی را میبینم، همان روزی که شیطان از خاک این وطن محو میشود.
در تاریخ بنویسید، مردند، درد کشیدند، جنگیدند، فریاد زدند اما حتی اگر یکی از آن ها باقی مانده بود باز هم فریاد میزد اسم کودک دوازده ساله ی مرده اش را.این جوب ها و خیابان های خونین پر میشود با سر شیطان صفت هایی که برای بردن خون و گوشت عزیزانمان سر سفره هایشان درنگ نکردند. فریاد میزنند و درد میکشند، صداهایشان آویخته با حنجره های خونین دردناکشان مانند نسیمی خنک به صورتم برخورد میکند و من احساس طراوت و شادابی میکنم؛ میبینم که با چنگ و دندان چطور صخره را گرفتند که سقوط نکنند، میبینم آن سر انگشت هایی که خونیاند اما سنگ هارا ول نمیکنند تا نیفتند، میبینم و لبخند میزنم لبخند میزنم.... لبخند میزنم بجای او که دستانش لرزید، صدایش لرزید، اما راهش را کج نکرد و به خانه برنگشت.
ف.ت
Go in the room and shut the bedroom door And wake up in ambulance They said they found me on the bathroom floor
Sometimes I feel so alone, I just don't know, feels like I been down this road before, So lonely and cold, it's like something takes over me, Soon as I go home and close the door, Kinda feels like deja vu, I wanna get away from this place I do, But I can't and I won't say I tried but I know that's a lie cause I don't And why I just don't know. 3:48
راجب این وضعیت کلی نوشتم اما نتونستم هیچوقت یکی ازون متن هارو به پایان برسونم
نمیخوام انقدر غم انگیز بنویسم: (ف.ت)
دلم میخواد این پایان شاد باشه، دلم میخواد روح آدم هایی که دیگه کنارمون نیستن هیچوقت در عذاب نباشه.
به قول خودم:
بیاید روزی که بخوانیم و برقصیم و رها شویم.
بدنم گرمه، قلمم گرم تر
ولی هر روز میشه چشام سرد تر
ازتم نداشتم خیلی انتظار
فقط خواستم بکنی رحم، بد
چرا فکر کردی من روانیم
نمیخوام بزارم بری از پیشم
تویی که میدونستی حساس میشم
تهشم زود رفتی از پیشم
عزیزم چشمات باهام میزد حرف
ازت خواستم که باهام بمونی
تهشم فهمیدم شبیه همونی
حسم نبود بهت دروغی
ولی تو برام شبیه غروبی
ازم گرفتی همه نورمو
الانم ازت خیلی دورمو.....*ادامه داره
یه قطعه ی دلی ساعت چهار صبح نوشتم و آرشین(@orgmf) کمک کرد ادامش بدم
آگاه باش که من همان نویسنده ی ای هستم که اولین متن اینجا را نوشت؛ چیزی تغییر نکرده است جز ذهن خسته و آشفته ی من.
در همان لحظه که اولین متن را با قلم و دفتری به سر انجام رساندم، حسی داشتم از رهایی ذهن، از آزادی نگاه داشتن تمامی اتفاقات روزمره ام، از بی سر و پیکر شدن آن هیولایی که در تمامی متن هایم نقش بسته بود.
الان من همان نویسنده ام؛ چیزی تغییر نکرده جز خلاقیت ذهن من.
دیگر توانایی نوشتن ندارم.
دیگر خلاقانه نمی نویسم.
می نویسم و پاک میکنم.
می نویسم و کاغذ را دور می اندازم.
دیگر هیولارا کشته ام بنابراین متن هایم رنگ و بویی ندارند.
فقط یک مشت کلمات که کنار یکدیگر قرار گرفته اند.
پشیمانم از جنگ هزارساله با هیولا.
