ch
Feedback
مرغِ سخندان

مرغِ سخندان

前往频道在 Telegram

فلسفه و سیاست می‌خوانم؛ در شعر غرق می‌شوم، موسیقی سنتی و تلفیقی گوش می‌دهم و افکاری آشفته را یادداشت می‌کنم. چون شوی در کار حق مرغ تمام، او نماند؛‌ تو بمانی. والسلام. -عطار http://t.me/HidenChat_Bot?start=1207738363

显示更多
未指定国家未指定类别
222
订阅者
-124 小时
-37
+130
帖子存档
-تصویر از سروش
-تصویر از سروش

این سرزمین را اهورامزدا از سپاهِ دشمن، از خشک‌سالی و از دیوِ دروغ بپایاد!
-داریوش بزرگ عصرِ یخ‌بندان جوان‌نهالِ لَمیده به کوه چون متکایی، صدایِ او که شنفت، از پدر چنین پرسید: «چرا نگفت -پدر- «همچنین ز یخبندان»؟» کهن‌درختِ بلوط از سوال او خندید: «پسر، جوانۀ شیرین!» و بغضِ تلخش‌خورد؛ ادامه داد: «هزاران هزار سالان پیش، گرفت دیوِ پلیدِ یخی تمامِ زمین؛ چو افعیِ شبِ شومی به‌سردیش زد نیش. ولی به سایۀ این کاخِ امن و بلند، از آفتابِ یخ و سوزِ آن، نیاکانت به‌پایداریِ امّید، جان به در بردند. که جاودانۀ این جان شده همین جانت. شبی بیاید و یا روزِ چون شبی امٌا، که آن سه، هر سه، بتازند و تازه سوزند -آه- که «دشمن» از تهِ این کوه بند پاره کُند؛ سپس به‌زورِ «دروغ» اوست خود -دریغا- شاه. ولی به دورِ سر این بار، مار، پیچیده، در آسمان و زمین هر چه را «بخشکاند»؛ چنان که شعر و هنر، صلح و داد... ای فریاد! که عمقِ فاجعه را خود فقط خدا داند». و روی کرد به بی‌گندمش، همان زندان: «تویی که گریۀ مایت کُند چنین خندان؛ تویی فرو به دل و مغزِ مات این دندان؛ تویی بلایِ بتر، تو، زِ عصرِ یخبندان.» حَ‌ق تهران، ۳ آذر ۴۰۳ در سوگِ جنگل‌ِ هیرکانی

بَتَر تویی ز بلایی چو عصرِ یخبندان.
+1
بَتَر تویی ز بلایی چو عصرِ یخبندان.

و هنگامی که به آنان گفته شود: «ایمان بیاورید چنان‌که مردم آوردند.»، گویند: «آیا چنان‌که کم‌خردان آوردند، ایمان بیاوریم؟». هان! همانا آنانند که کم‌خردند امّا نمی‌دانند.
قرآن، سورۀ گاو، نشانۀ ۱۳

آلبوم: پیامِ نسیم آهنگ‌ساز: محمدرضا شجریان شاعر: صفای اصفهانی

حاتم قاضیپور بغض - حق.mp34.70 MB

بُغْض گلویش مأمنِ بغضِ پس‌افکنده ز صدها سال، نگاهِ نیلگونِ پاکِ پرمهرش بر آنان دوخته، خاموش؛ ز زنگِ آهنِ بهتش توگویی قفل‌ها در گوش، چنان ساکت که حتّی نشنود آوازِ وزوزهای ریزِ زیرِ پشّه گر زد اینجا بال‌. خیالش چون کمال‌الملک با خیلِ قشون و لشکرِ شمشیر... نه، تصویر، گرفته کشورِ ذهنش، جلو، چون بی‌صدایی فیلم می‌بیند نوایِ ناله‌های کودکانِ در جوانی پیر. ببیند گریه‌های زار؛ نشسته گربه جای شیر. به یاد آرد ولی آوازِ صدها صد سَده شادی، و رقصِ دخترِ شیرینِ آزادی، و روزِ رویشِ گل‌های آبادی؛ از این‌‌ها سخت خواهد سرکشد دادی و فریادی ولی دردا! قرق کرده گلویش را چونان دیوارِ چین بغضِ ولی چنگیز، چو کفتاری فروبرده به آهوی گلو دندانِ آهِ تیز. فغان از حاکم از خون‌ریز! *** ز چشمش دختکی بگذشت گریان، گُرْسْنه، باجعبه‌ای زآدامس‌هایش پر. گرفته آتشِ گریه از این تصویرِ ضجّه گر، خروشِ سیلِ زاری، زار، بر سدِّ ز خارِ بغض سر می‌کوفت، خونین، داغ و سرسختانه چون آجُر. در این هنگامه‌اش در یاد خیالی نقشِ دلکش بست، و رنگِ شادیِ نازِ سرودی دید، که می‌‌خواندند با لبخند: «از ما کودکانِ خود...». دو پلکش رویِ هم بنْهاد و چشمش بست؛ بغض آسمان ترْکید... باران شد. حَ‌ق دوشنبه، ۲۶ آبان ۰۲، تهران

بغضِ آسمان تِرْکید.

خاطره‌ای یادم می‌آید از یک کلاسِ دکتر ساکت -اگر اشتباه نکنم، زبان تخصصی ۱ بود- که در آن ایشان متنِ جلدِ «سده‌های میانۀ تاریخِ سرراستِ فلسفه»ی آدامسون را برایمان می‌خواندند و ترجمه می‌کردند و نکات مهم فلسفی و ترجمه را در آن به ما می‌آموختند. جایی -که یادم نیست دقیقاً نویسنده سر چه صحبت می‌‌کرد- دو واژۀ «ارسطو(Aristotle)» و «افلاطون(Plato)» را در متن به‌معنای «فلسفۀ ارسطو» و «فلسفۀ افلاطون» به کار برده بود. اینجا استاد گفتند که ما باید در فارسی آن این اصطلاح‌ها ترجمه کنیم نه دقیقاً معادل همان‌(یعنی افلاطون و ارسطوی خالی)، چرا که ما در فارسی اینگونه آن‌ها را استفاده نمی‌کنیم (که مثلا بگوییم، صورت در ارسطو فلان معنی را دارد و در افلاطون بهمان، بلکه می‌گویم در فلسفۀ ارسطو و فلان و ….). که یادم هست من مخالفت کردم با او و دو مثال آوردم: یک، اینکه مثلاً می‌گوییم هگل دشوار است (و به‌وضوح منظورمان شخصِ هگل نیست و فلسفۀ اوست) و دو، مثلاً اینکه می‌گوییم سعدی سهلِ‌ممتنع است (و مردمان شخص سعدی و سعدی بودن نیست -که اصلاً سهل نیست- که منظور مثلاً شعرِ سعدی است). و به‌نظر رسید که استاد هم تاحدّی با من هم‌داستان بودند یا شدند. خلاصه، از نقلِ این خاطره چه در دل داشتم؟ خواستم بگویم اگر ما در زبان امروز و امشبمان، واژۀ مثلاً سعدی را از اثر سعدی و واژۀ، چه می‌دانم، فرشچیان را از اثر فرشچیان و واژۀ بیضائی را از اثرِ بیضائی جدا نمی‌کنیم، آیا واقعاً برای ما، هنر غیر از هنرمند است؟ اگر آری، چرا پس دیگر همای و افتخاری و سالار عقیلی، آنگونه که به پروازمان می‌رسانْد، دیگر نوازش‌گر گوش و دل نیست؟

-عزادارانِ بَیَل، غلامحسین ساعدی خطِّ روایت کم‌نظیر بود. چنان نفوذ می‌کند گوهر مراد به عمقِ داستانش و و چنان نشانه می‌گیرد آن
-عزادارانِ بَیَل، غلامحسین ساعدی خطِّ روایت کم‌نظیر بود. چنان نفوذ می‌کند گوهر مراد به عمقِ داستانش و و چنان نشانه می‌گیرد آن جزئیاتی را که باید، که مخاطب لابلایِ موجِ جمله‌ها غرق می‌شود و به‌خودنیامده، این قصّه تمام شده و آن شروع شده و آن هم تمام شده و تمام. من هم احتمالاً، اگرنه بیش از همه‌، که اما احتمالاً بیش از همه، به‌اندازۀ دیگران از ساعدی، خودِ ساعدی(خودِ شخصیتِ ساعدی) بدم می‌آید و برایم تنفر و چندش را این شخص هر یک بیش از دیگری به‌همراه دارد. امّا هنوز بر این موضعِ شهودی ایستاده‌ام که نباید دربارۀ هنر و هنرمندش به‌یک‌سان حکم راند. هنر را، ازآن‌که هنر است، باید در خودش ارز یافت. و آثارِ ساعدی هم از آن دستند که نمی‌توان نستودشان و بخش مهم و زیبا و ارزشمندی از ادبیات داستانی و نمایشیِ معاصر مارا شکل می‌دهند. حال، هرچقدر که می‌خواهد، خودِ ساعدی ناسزاگفتنی باشد. خلاصه، عزادارانِ بَیَل هشت داستانِ جدا از هم، امّا با زمینه و شخصیت‌ها و مکانِ مشترک بود که هر داستان موضوعی را در بر می‌گرفت که درعینِ روایتِ ساده و اما البته خوش‌پرداخت، ذهن را در می‌گرفت و میانِ سادگی، توأمان با طنز، آنچه می‌خواست می‌گفت.

photo content
+1

http://t.me/HidenChat_Bot?start=1207738363 تمنّایِ آهنگِ خوب.

آلبوم: به‌یادِ حافظ آهنگ‌ساز: فرامرز اصلانی شاعر: حافظ شیرازی، غزلِ ۱۶۹

نازنین، با آن باریکیش، چنان نشتر به قلبت فرو می‌کند که لحظه‌ای دودل می‌شوی که بایستی و با تمامِ زورت، اگر در آن شُکِّگی می‌توانی، کَف بزنی یا نه، زبان به دگرخودآزار‌خواندنش بگشایی. داستایفسکی‌ با مهارتِ بی‌بدیلش در شکافتنِ عصب‌های شخصیت‌ها، به‌نظرِ من، بیش از باقی آثاری که از او خوانده‌ام، در این اجمال، چنان افکار و اوهام و هرچه بگویی از ذهن و روانِ قهرمانِ داستانش بیرون می‌افشاند که باورکردنش دشوار است. بعد از خواندنِ داستان چنان مات بودم از سوگ و حیرت که اگر هم‌صحبتی با عزیزی رفع‌ِکیش نمی‌کرد، نمی‌شد هیچ حرکتی کرد. اینگونه بودم که چقدر یک اتّفاق، یک‌ لحظه، و نه پنج دقیقه، یک آدم را، هرچند خیالی، اگر که خیالی، ویران می‌کند. بن‌بستِ محض، که گویی خود من آن را تجربه کرده بودم، نه آن قهرمانِ بدونِ نام. خلاصه، به‌ادّعایِ بیدختی‌نژاد، این اثر نخستین داستانِ سیّالِ ذهنی‌ست که نگاشته شده؛ و به‌راستی داستایفسکی بی‌نظیر آن را به کاغذ آورده. بی‌نهایت، به‌خصوص چون کوتاه است و خواندنش نه کاری دارد و نه وقتی می‌گیرد، به همه پیشنهادش می‌کنم.

آه، تک‌تک این لحظات یادم مانده! این را هم بگویم که وقتی یک جوان، یک جوان نازنین، می‌خواهد حرف خردمندانه و نافذی بزند به‌یک‌با
آه، تک‌تک این لحظات یادم مانده! این را هم بگویم که وقتی یک جوان، یک جوان نازنین، می‌خواهد حرف خردمندانه و نافذی بزند به‌یک‌باره چهره‌اش می‌شود آینه‌ی صفا و صداقت؛ اصلاً انگار دارد با قیافه‌اش می‌گوید: الآن می‌خواهم جمله‌ی حکیمانه و تأثیرگذاری بگویم. مثل ما نیست که حرفش از سر خودنمایی باشد، بلکه به چشم می‌بینی که خودش هم به آن ایمان دارد و برایش ارزش قایل است و فکر می‌کند شما هم مثل خودش نظرش را محترم می‌شمارد. ای امان از صداقت! با همین هم بازی را می‌برند. و چه‌قدر صداقت این دختر دلنشین بود!
-نازنین، فیودور داستایفسکی، ترجمه‌ی یلدا بیدختی‌نژاد

بنی‌آدم اعضایِ یک‌دیگرند، که در آفرینش زِ یک گوهرند. چو عضوی به درد آورد روزگار، دگر عضوها را نماند قرار. تو کز محنتِ دیگران بی‌غمی، نشاید که نامت نهند آدمی.
-سعدی شیرازی، گلستان، بابِ اوّل: در سیرتِ پادشاهان، حکایتِ شمارۀ ۱۰

دوستان، کسی پروکسی خوب برای تلگرام‌دسکتاپ در دست دارد؟ http://t.me/HidenChat_Bot?start=1207738363

چقدر آزادی حسِّ خوبی دارد. همینقدر جزئی هم، وقتی بدون فیلترشکن یوتوب را باز می‌کنیم و می‌بینیم بالا آمد همین جوری، اینقدر قشنگ است. فکر کنید آزادیی که دور نیست، چه زیبا باشد!

Repost from N/a
در این سرزمین فیلتر و محدودیت، دانشگاه‌مان شده استثنا؛ قطعه‌ای از جهانِ آزاد در میان دیوارها... با اینترنت دانشگاه، بدون وی‌پی‌ان‌ می‌تونیم از یوتیوب استفاده کنیم؛ باورم نمی‌شه:)))