ch
Feedback
مرغِ سخندان

مرغِ سخندان

前往频道在 Telegram

فلسفه و سیاست می‌خوانم؛ در شعر غرق می‌شوم، موسیقی سنتی و تلفیقی گوش می‌دهم و افکاری آشفته را یادداشت می‌کنم. چون شوی در کار حق مرغ تمام، او نماند؛‌ تو بمانی. والسلام. -عطار http://t.me/HidenChat_Bot?start=1207738363

显示更多
未指定国家未指定类别
222
订阅者
+124 小时
-27
+230
帖子存档
موضوعِ اصلی تلاش برای دشمنی‌انگیزی میان دو جبهۀ مهمِّ به‌اصطلاحْ مردم‌سالاری(دموکراسی)خواه و جاویدشاه‌‌گو است. حال آنکه اگر کمی دقیق‌تر شویم، می‌بینیم درگیریی جز در لفظ وجود ندارد. بیایید از بندِ اصطلاح‌ها خارج شویم. به‌نظر من خواست و ادّعایِ اصلیِ گروه اوّل جز این نیست که: سردمدارِ کشور (هر نامی که داشته باشد) نباید تنها به‌خاطرِ اینکه پدرش سردمدار بوده، دارایِ این جایگاه باشد، بلکه باید این جایگاه را به‌خاطرِ انتخاب‌شدن و مقبولیت از سویِ ملّت به دست آورد. خُب، تا اینجا، من گمان نمی‌کنم کَس -یا ناکس-ی را، چه از گروهِ نخست چه دوّم، بتوان یافت که با این گزاره هم‌دل نباشند. امّا گروه دوّم چه می‌گوید؟ آنان می‌گویند: فلانی -جدایِ از اینکه پدرش هم شاه بوده- چون مقبولِ مردم است، باید سردمدار باشد. خُب در اینکه «اگر فلانی مقبول است، باید سردمدار باشد.» هم باز کس -و ناکس-ی مخالفتی -گمان نمی‌کنم- بتواند کرد. مگر اینکه بخواهد در فرضِ اینکه «فلانی مقبول باشد.» اشکال وارد کنند، که راستی‌آزمایی این هم به‌موقعِ خودش، بسیار ساده خواهد بود. پس اگر لحظه‌ای واژگانِ مردم‌سالاری و شاه و مشتق‌ها و مربوط‌هایشان را فراموش کنیم، می‌بینیم اصلاً مسأله‌ای نیست؛ دارند برایمان می‌تراشند.

بااینکه الآن هر بحثی از آینده و غیر از موضوعِ گذشتن از این سدِّ خون‌ریز، درست نیست و نباید حواس را به سمتِ هر چیز دیگری پرت کرد، امّا احساس می‌کنم پرداختنِ خیلی جزئی به موضوعی که شاید کمی دارد دودستگیی آسیب‌زا میانِ مردم ایجاد می‌کند، و تلاش برای توضیحِ اینکه اصلاً اتفاقاً دودستگیی نیست و توهّم‌زاییِ اختلاف میانِ مردم، اگر از ناآگاهی نباشد، جز هم‌دستی با حیلۀ کثیفِ یگانه‌دشمنمان نیست، کارِ چنان نابجایی نباشد. پس کمی اینجا نظرم را در این باره می‌نویسم.

آب دریا بکش یکّی؛ بکش دوتّا؛ ده و صدتا؛ هزاران هم. مگر گر دَلْوْ برداری، شود از آبِ دریا کم؟ حَ‌ق تهران، اسفند ۰۴

ای سلامِ گرم بر تهران! -آخرین سنگرگهِ شیطان.
ای سلامِ گرم بر تهران! -آخرین سنگرگهِ شیطان.

عطرِ شیراز شیرازِ جان! چگونه -بگو- بعد از زِ خونْ روانْ شدنِ جو، بعد از شکستنِ پرِ از زندگیْ سبو، بارِ دگر هنوز، پریشیده رویِ رو، گویی فشانده‌ای به چنان دلبرانه‌مو، زْعَطرِ بهشتیِ خبرِ روزِ عید، بو؟ حَ‌ق شیراز، ۳ اسفند ۰۴

روزه چه می‌گویی؟ کدامین روزه‌‌ای گویی؟ مگر روز است؟ نمی‌بینی که شبْ تیره‌ست؟ نمی‌بینی که بر آن بی‌شماران لشکرِ خورشید، هنوز این تیرگی چیره‌ست؟ هنوز از روزه می‌گویی؟ که «رمْضان شد.»؟ نمی‌بینی که هرکس زنده بود اینجا به‌سویِ آسمان‌ها رسته، بی‌جان شد؟ -شگفتا، جاودان‌جان شد!- نمی‌بینی به‌جز از اشکِ سرخ و نیلِ خون‌هایِ عزیز اینجا نمانده آب تا نوشیم؟ نمی‌بینی به‌جز امّیدِ افسرده، به‌جز خیلِ گلوله که به دل‌ها -آه!- ره برده، نمانده خوردنی چیزی؟ چه می‌گویی ز ماهِ نو؟ سیاهی‌هایِ شب کرده‌‌ست لبریزی. شب است، آری، که او اینگونه می‌نوشد؛ همان شیطان -که با خدعه به خود این جامۀ پیغمبران پوشد- چنین عطْشان به خون‌‌نوشیِ هر آزاده می‌کوشد؛ که فردا روز، -برایِ ما تو انگاری که روزِ عید- همو در دخمۀ پنهان به کنجِ کوه شود محکومِ روزه، روزه‌ای جاوید. -دگر داند که حتّی چکّه‌آب‌ِ رویِ آخر نیز خشکید- من از این روزه می‌گویم، و سویش راه می‌جویم؛ نه آن روزه که می‌گویی، که با آن جویِ خون شویی. حَ‌ق لار، سحرِ ۱ رمضانِ ۱۴۰۴ ه. ش.

آهنگ‌ساز: آرش گوران شاعر: فریدون مشیری

خون این خونِ داغ شماست... این خونِ پاک شماست... این خونِ سرخ شماست... کز ژرف‌نایِ رگِ میهن؛ جوشان، کند فوران. واین خاکِ تیره از اهریمن، پالاید از شیطان؛ خواهد نواخت وطن را تن؛ بوسه‌ش زند به لبان. حَ‌ق ایران، چهلمِ خونین‌شبِ ۱۸ دی ۱۴۰۴

از یاد برده بودم که چقدر ترکیب سه رنگ سبز و سپید و سرخ زیباست! و چقدر با شیر و خورشید زرّینش زیباتر!

که آتشی که نمیرد همیشه در دلِ ماست...

آخرین الله اکبر آفرین، الله اکبر! -آه، الله! آه، اکبر!- پس بگو یک بارِ دیگر، چار بار: «الله اکبر». این فغانِ تو، تو گو بدرودِ جانِ تو، چنان بانگِ پگاه این بار ما راست. -آه، از بانگِ پگاه، آه!- این نه آن بانگ است که خبر می‌داد، مرگِ هر ستاره، صبح‌گاه؛ ای داد! فریاد! -هر ستاره، صبح‌گاه، آه!- گریۀ ماه! -آه! ماه، آه!- این همین بانگ است، گویی سورِ دادِ صورِ اسرافیل، بانگِ روزِ انتقام از لشکرِ قابیل، قاتلِ آن بی‌شماران بی‌گناه، آن همّه هابیل، -بیشماران بی‌گناه، آه- آری، آری؛ تو خبر داری: صبحِ ما نزدیکِ نزدیک؛ روزگارِ تیره‌ات تاریکِ تاریک. آخرین‌ شیطان‌شب است اینجا که فردا نور خورشید، آن گرفته فَرِّه‌اش را از دو دستان اهورا، بر فرازِ شیر، در دستش چنان لبخند شمشیر، می‌شود در آسمان شاه. -نور خورشید آه! شاه آه- ناله کن یک بارِ دیگر؛ بارِ آخر. ناله کن این آخرین بار، زارزار، «الله اکبر!» حَ‌ق ایران، شب ۲۲ بهمن ۱۴۰۴

این تازه آغازِ همه چیز است. هرگز با این دریایِ خون هیچ کس ساکت نخواهد شد و آن که خون ریخت به این امید که صدا را در گلو و آزادی را در گور خفه کند، همان کسی است که در این سیلابِ سرخ غرق خواهد شد. با پراکندنِ تخمِ به گمان خودش مرگ، تنها آن همه زندگی را در زمین کاشت، تا بار دیگر آن درخت سبزِ سربلندِ زندگی از خاکِ سرخِ میهنِ پاک سر برآورد. او نمی‌دانست که سروِ آزادی جز با خونْ سر به سپهر برنخواهد افراشت؛ او خودش کشت و کشت و کشت و این سرو را آب داد. دیگر هرگز نمی‌توان جلو رهایی سروی را گرفت که در دشت لاله‌ها روییده. حال دیگر بر گورهایِ ما رقص است و بر لب کشتگانِ ما لبخند. گویی نه خونِ آزادگان، که ترسِ مرگ اینجا ریخته. دیگر سدِّ سینه‌ها زیر ضربۀ گلوله‌ها شکافته و سیل عظیم به راه افتاده؛ سیلی که دیگر هیچ کلان‌سنگِ خاره‌ای را هم حتّا یارایِ دربرابرِ آن ایستادن نیست.

photo content

شعرِ خون این شعرِ من نیست. نایی برایِ شعر سرودن نیست. این تنها روایتی‌ست. زآنی که دیدیم؛ زآن که شنیدیم؛ زآن که گریستیم؛ زآنی که زیستیم، و یا مردیم. -ما، راستی، به‌راستی، آیا هستیم آن که جانْمان در بردیم؟- این شعر را، چون نبض -جوشان و سرخ و زنده و کوتاه- در زیرِ بغضِ ماه -چکیده از عمقِ جان- خواندم؛ -آه!- بر سنگ‌فرش‌ِ سوگِ خیابان، با خون نوشته بود: «یا مرگ یا ایران» حَ‌ق ایران، ۱۴ بهمن ۰۴

آهنگ‌ساز: تهمورس پورناظری شاعر: پوریا سوری

Repost from N/a
"زنده‌ی مرده" باد ما را با خود نخواهد برد. قاصدک‌ها، رویای هم‌آغوشی ماه را به گور می‌برند تکه‌‌خورشیدها در ترک‌های آینه می‌پوسند و من، مغروق در تار و پود خاک در میان ناله‌های زمین، روزی شکوفا می‌شوم و گشوده‌بال، لاله‌بوسان در گهواره‌ی خاطرات خواهم خفت. هما در عمق زخم‌هایم تخم خواهد گذاشت و با چشم‌هایم آسمان را کور خواهم کرد اما اینک در میان دژخیمی ممتد صخره‌ها گریان می‌دوم در خیل برهنگان که نور شاید بهار را بزاید. ۴ بهمن ۱۴۰۴ "بهار جنگی‌مقدم"

شمع سالی دگر گذشت. دردا که گریه‌های سوگ از سر گذشت! هر سروِ تا سپهر رسانده‌ سرِ بلند، هر بلبلِ رها که در این باغ زنده بود، جاوید کرد نام و شهیدانه درگذشت. سالی دگر گذشته و من باز زنده‌ام. من زنده‌ام؛ آری، برای آن همه گل‌برگ ک‍،‍استاده در برابرِ تیرِ خدایِ مرگ، کردند جان فدا؛ تا آنکه باز: «زنده بماناد زندگی!» ای داد، زندگی! من بازمانده‌ام. واینک باز شمعِ عزایِ شامِ غریبانه را با غنچه‌کردنِ لب‌هام، با یادِ ناشکفته‌لالۀ پرپر، با یادِ عشقِ خالصِ آن گل به زندگی، آهسته فوت می‌کنم. واین مرگِ شومِ سرخ و سیَه را با میخِ زندگی -با یادِ سبزِ باغ- به تابوت می‌کنم. حَ‌ق لار، زادروزم، ۶ بهمنِ ۱۴۰۴

همۀ ما درگیر یک سوگ بزرگیم؛ درگیر یک عذاب وجدان جمعی برای اینکه زنده‌ایم؛ یک انتقام که فعلاً داریم نمی‌توانیم بگیریم؛ و همۀ این‌ها دارد ما را اسیر یک انفعال عظیم می‌کند؛ یک مرگِ روانی. امّا الان زمانی‌ست که بیش از همیشه باید زنده بمانیم -نه این که نفس بکشیم- که به دادِ روحیۀ زندگی خود برسیم. بخاطر آنانی که رفتند -برای زندگی رفتند- باید زنده بمانیم. نمی‌خواهم شعار دهم، می‌دانم وقتش نیست، ولی دشمنِ ما، اربابِ مرگ است؛ مرگ می‌خواهد. می‌خواهد مرگ و سیاهی و تاریکی بگستراند تا ابلیس‌وارانه در جهنمش فرمان راند. بخاطر همۀ چراغ‌های روشنی که سنگ‌دلانه خاموش شدند، ما باید شعلۀ زندگی را در خودمان زنده نگه داریم. این سوگ و غم را به امید، شور، خشم، رقص، شعر و هرچیزی تبدیل کنیم که از جنس زندگی و کنش است نه مرگ و انفعال. نگذاریم او همۀ ما را بکشد. او نمی‌توانست همۀ ما را بکشد؛ بی‌شمار را کشت که اینگونه همه، اگر چه نفس می‌کشیم، بمیریم. ولی ما نباید بمیریم. ما باید تا وقتی نفس می‌کشیم زنده بمانیم.

مرگ است زندگی ما زنده مانده‌ایم. اما -دریغ و درد- هر زن که بود و مرد، جان را به جاودانیِ جانش سپرده است. در دشتِ سرخِ ما، هر لاله‌ای که هست، سروی‌ نمرده‌ است. جان گرچه باخته، ولی آزادی و شرافتِ ایّام بُرده است‌. نه؛ تیر نه، گویی شرابِ رستگاریِ جاوید خورده است. ما مانده‌ایم زنده و امّا چه زنده‌ای؟ اینجا میانِ دخمۀ تاریکِ گورِ ما گور سیاه و تیره و خالی زِ نورِ ما، در بینِ ضجّه‌های پر از خونِ مادران، دلگیر و تنگ‌دخمۀ بس سوت و کورِ ما، ننگ است زندگی. ما زنده مانده‌ایم و ولی، مرگ است زندگی. حَ‌ق ایران، ۳ بهمن ۰۴