ch
Feedback
𝔖𝔭𝔯𝔦𝔫𝔤'𝔰 𝔩𝔬𝔲𝔫𝔤𝔢

𝔖𝔭𝔯𝔦𝔫𝔤'𝔰 𝔩𝔬𝔲𝔫𝔤𝔢

前往频道在 Telegram

⋆.𐙚𝐭𝐡𝐞 𝐝𝐚𝐲 𝐰𝐞 𝐚𝐥𝐥 𝐝𝐢𝐞, 𝐰𝐡𝐨 𝐬𝐡𝐚𝐥𝐥 𝐬𝐢𝐧𝐠 𝐨𝐮𝐫 𝐬𝐨𝐧𝐠𝐬? -ֶָ֢𝑚𝑦 𝑜𝑛𝑒 𝑎𝑛𝑑 𝑜𝑛𝑙𝑦: ,𝐽𝑜𝑛𝑎𝑡ℎ𝑎𝑛 𝐺𝑟𝑜𝑓𝑓 💍 💌: @springloungesbot

显示更多
未指定国家未指定类别
214
订阅者
+124 小时
无数据7 天
-2330 天
帖子存档
مگه میشه چنل شما ایگنور شه؟🌚

من دوستش نداشتم. با احترام به تمامی فن هاش🫴🏻

Repost from N/a
𝄞⨾𓍢ִ໋⋆🎞️ 𖥔 ݁ ˖ 𝖥𝗈𝗋𝗐𝖺𝗋𝖽 𝗍𝗁𝗂𝗌 𝗆𝖾𝗌𝗌𝖺𝗀𝖾, 𝖺𝗇𝖽 𝖨’𝗅𝗅 𝗆𝖺𝗄𝖾 𝖺 𝗆𝗈𝗈𝖽𝖻𝗈𝖺𝗋𝖽 𝖿𝗈𝗋 𝗒𝗈𝗎 𝖻𝖺𝗌
𝄞⨾𓍢ִ໋⋆🎞️ 𖥔 ݁ ˖ 𝖥𝗈𝗋𝗐𝖺𝗋𝖽 𝗍𝗁𝗂𝗌 𝗆𝖾𝗌𝗌𝖺𝗀𝖾, 𝖺𝗇𝖽 𝖨’𝗅𝗅 𝗆𝖺𝗄𝖾 𝖺 𝗆𝗈𝗈𝖽𝖻𝗈𝖺𝗋𝖽 𝖿𝗈𝗋 𝗒𝗈𝗎 𝖻𝖺𝗌𝖾𝖽 𝗈𝗇 𝗒𝗈𝗎𝗋 𝖼𝗁𝖺𝗇𝗇𝖾𝗅’𝗌 𝗏𝗂𝖻𝖾. 𝖯𝗅𝖾𝖺𝗌𝖾, 𝖼𝗁𝖺𝗇𝗇𝖾𝗅𝗌 𝗐𝗂𝗍𝗁 𝗏𝗂𝖻𝖾, 𝖿𝗈𝗋𝗐𝖺𝗋𝖽 𝗍𝗁𝗂𝗌.
ʟɪᴍɪᴛ: ᴡʜᴇɴ ɪ ᴄʀᴏꜱꜱᴇᴅ ɪᴛ ᴏᴜᴛ.
ɪꜰ ʏᴏᴜ ʟɪᴋᴇ ᴛʜᴇ ᴄʜᴀɴɴᴇʟ’ꜱ ᴠɪʙᴇ, ᴊᴏɪɴ ᴜꜱ.

🥲🥲🥲اکلیلی شدم ری اکتا رو دیدم

𝑀𝑦 𝑓𝑎𝑣𝑜𝑟𝑖𝑡𝑒 𝑘𝑖𝑛𝑑 𝑜𝑓 𝑓𝑟𝑖𝑒𝑛𝑑𝑠ℎ𝑖𝑝🤍🪽
+1
𝑀𝑦 𝑓𝑎𝑣𝑜𝑟𝑖𝑡𝑒 𝑘𝑖𝑛𝑑 𝑜𝑓 𝑓𝑟𝑖𝑒𝑛𝑑𝑠ℎ𝑖𝑝🤍🪽

ولی حالا در کل بخوام بگم، خیلی قشنگ و احساساتی نوشتی واقعا و خیلیییییییییییی خیلیییییییی خسته نباشی😭😭😭😭 چون قشنگ احساساتیم کردی.... یعنی نابودم کردی

ضربه ای که تو به من زدی، شمر نزد🗿

وای بچه ها بخونید چی برام نوشتهههههههه بابا گفتم تلخخخخخخ ولی دیگه چرا ضربه رو با تبر زدییییی

آی‌ناززززززززززززززززز این چه کاری بوددددددددددد؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟

~ روزی روزگاری ، آلمان ، برلین ، ۵ جون ۱۹۴۲. فلورنس با چشمانی قرمز شده از اشک ریختن مداوم و دستانی لرزان ، بار دیگر رو به سرباز گشتاپو کرد و التماس کرد لطفاً. اون پدر یه بچه ۵ ساله‌ست. مگه خودتون نمی‌گید خانواده برتر آریایی؟ مگه از اهمیت بودن پدر سر بزرگ شدن بچه حرف نمی‌زنید؟ پس اگه اون رو...دختر ۵ ساله بیچاره من چیکار کنه؟ سرباز خسته گفت خانم. برای بار آخر. من کاره‌ای نیستم. حکم رو مقامات بالا تأیید کردن و حتی اگه به اون‌ها التماس کنید قرار نیست کوتاه بیان. شوهر شما متهم به پخش اعلامیه علیه حکومت ، فعالیت در گروهک‌های تروریستی ، مخدوش‌کننده امنیت برلین ، پنهان دادن به دشمنان حکومت و کشوره. و این اتهام‌ها اثبات شدن. پس حکم اعدام‌‍ه. حکم عوض نمی‌شه. چرا نمی‌خواید بفهمید؟ لب فلورنس لرزید و گفت اما قرار بود آسیبی به ما نرسه. خودتون گفتید آسیبی به ما نمی‌رسه. خود پیشوا گفته بود قرار نیست آسیبی به مردم آلمان برسه! سرباز گفت بله. مردم آلمان. نه یک مشت تروریست اغتشاش‌گر. ~ روزی روزگاری ، آلمان ، برلین ، ۶ جون ۱۹۴۲. باران می‌بارید. سکو آماده بود. جلاد آماده بود. دروغ‌های چاپ شده در روزنامه‌ها آماده بود. سربازها او را آوردند. فلورنس درحالی‌که سر کلر را به سینه‌ش فشرده بود تا این صحنه را نبیند ، نظاره‌گر اتفاقی بود که در شرف وقوع بود. سرباز حلقه دار را روی گردن مرد انداخت. سرباز دیگر زیر پای صندلی زد. مرد لبخند زد. بدن مرد تکان خورد. نفس مرد قطع شد. مرد زندگی فلورنس مُرد. فلورنس گریه نکرد. فقط مات مانده بود. فلورنس به یاد حرف خود در دوسال‌پیش افتاد که به مرد گفته بود : "آسیبی به ما نمی‌رسه." البته. این حرف پیشوا بود. این حرف سران نازی بود. این حرف همه بود. اما فلورنس دید که آسیبی به آن‌ها رسید. چون او مرده بود. آن‌ها قول داده بودند که مردم را نمی‌کشند. اما او مرده بود. همسرش ، پدر بچه‌اش ، عشق زندگی‌اش ، مرده بود. آن‌ها او را تروریست صدا کردند. مخدوش‌کننده امنیت. اغتشاش‌گر. او اغتشاش‌گر نبود. او معترض بود. او به این دیکتاتوری معترض بود. او تروریست نبود. آن‌ها تروریست بودند! او مبارزی علیه تروریست بود. او مخدوش‌کننده امنیت نبود. آن‌ها مخدوش‌کننده امنیت آلمان و جهان بودند. اما در یک چیز راست گفته بودند. آری. او مخالف حکومت بود. او مرده بود. اما فلورنس بالاخره به آگاهی رسید و حقیقت را دریافت. پس مرد قطعاً شادمان بود چون در تمام زندگی‌اش چیزی را بیشتر از آگاهی فلورنس و پی‌بردن به حقیقت نازی‌ها توسط عشق زندگی‌اش را خواستار نبود. ~ پایان. for my dear Spring.

روزی روزگاری ، انگلستان ، لندن ، ۶ جون ۲۰۲۲. ساعت ۲ بعدازظهر. صدای داد مامان رو شنیدم که می‌گفت : فلورنس! این چه نمره‌ای‌‍ه که برای فیزیک گرفتی؟ درحال بازی کردن با کورن‌فلکس‌های داخل طرف قرمز با خال‌های صورتی‌م گفتم : مامان. لطفاً بیخیال شو‌‌. مامان می‌خواست دوباره داد بزنه و می‌دونستم قراره یک سخنرانی یک ساعته درمورد اهمیت درس خوندن و موفقیتی که از درس خوندن در زندگی‌م عایدم می‌شه ، در راه باشه. اما برخلاف انتظار مامان به تقویم نگاه کرد و ساکت موند. آه کشید و گفت شانس آوردی که ۶ جون‌‍ه و تو همچین روزی قرار نیست ناراحت‌‌‍ت کنم. و راه افتاد سمت راهروی طبقه بالا تا به گلدون‌ها آب بده. این هم یکی از عجایب مامان‌م بود. اگه تو ۶ جون حتی بهش می‌گفتم آدم کشتم هم باز قرار نبود باهام بحث و دعوا و سرزنش‌م کنه و باعث ناراحتی‌م بشه. با همه‌مون هم خیلی مهربون می‌شد. هیچ‌وقت هم نفهمیدم چرا. چندبار ازش پرسیدم اما جوابی نداد و فقط گفت : "فلورنس ، یک روز برای هرکس از اهمیت خاصی برخورداره". بله. جواب سربالا داد. رفتار همیشگی والدین. البته برای من که بد نمی‌شد. صرفاً کنجکاو شده بودم. برگشتم سر کورن‌فلکس‌هام و شروع به خوردن کردم. آه چقدر خوش‌مزه بودن. ~~~~~ ساعت ۷ شب‌. وقتی داشتم تو زیرزمین دنبال توپ والیبال می‌گشتم ، یه دفترچه خاطرات پیدا کردم و...با خوندن‌ش فهمیدم چرا ۶ جون انقدر برای مامان مهم‌‍ه. مربوط می‌شه به مامان‌بزرگ و بابابزرگ. دارم گریه می‌کنم. در وصف‌ش می‌تونم این رو بگم : "آن شب برلین تب کرده بود و اکنون از تمامی اوهام آن شقایق‌های وحشی چیزی به جز چند قطره خون به جای نمانده است." نقل‌قول از آخرین نوشته مامان‌بزرگ. ~~~~~ روزی روزگاری ، آلمان ، برلین ، ۲ می ۱۹۴۰. در کافه نشسته بودند. یک زن جوان ۲۳ ساله با موهای مشکی و چشمانی آهومانند مشکی و مردی ۲۵ ساله با موهای قهوه‌ای روشن و چشمانی عسلی. زن درحال خوردن پاستا گفت دارم راست‌ش رو می‌گم ، (صدا محو می‌شود و اسم مرد را که زن بر زبان می‌آورد را نمی‌شنویم.) . عاشق پاستای این رستوران‌م. وقتی متوجه می‌شود مرد ساکت است می‌پرسد هی. اتفاقی افتاده؟ چرا انقدر ساکتی عزیزم؟ مرد لبخندی می‌زند. لبخندی ساختگی که مشخص است تنها برای آسودگی زن است. و می‌گوید چون...فلورنس. من روزنامه رو خوندم. باورت می‌شه که...(مرد صدایش را پایین می‌آورد و تبدیل به زمزمه می‌شود تا مبادا افراد داخل رستوران صدایش را بشنوند.) چه مزخرفاتی رو درمورد نژاد آریایی و رسالت ما برای نجات جهانیان نوشتن؟ (با انزجار ادامه می‌دهد:) حتی اسم آلمان و ما ، مردم آلمان رو در کنار خودشون آوردن. با وقاحت تمام نوشتن که آلمان کشور اون‌هاست. فلورنس گفت محض رضای خدا. آخرش با این کارهات خودت رو به کشتن می‌دی. به ما چه ربطی داره؟ به ما که آسیبی نمی‌رسه. مرد گفت یعنی تو صرف این‌که به ما آسیبی نمی‌رسه ، حاضری آسیبی که به بقیه می‌رسه رو نادیده بگیری؟ فلورنس گفت نه. معلومه که نه. من هم متأسفم ولی خب...نمی‌خوام تو رو از دست بدم. تو شوهرمی. پدر بچه‌می. دل‌ت میاد من بیوه بشم بخاطر کارهات؟ مرد تسلیم نگاه ناراحت همسرش شد و گفت باشه فلورنس. پس چطوره درمورد تئاتری که دیروز دیدیم حرف بزنیم؟ فلورنس دستانش را بهم زد و با ذوق گفت فوق‌العاده‌ست! خب می‌دونی به‌نظر من دلیل کار شخصیت اصلی... ~~~~~ روزی روزگاری ، آلمان ، برلین ، ۳ آگست ۱۹۴۱. فلورنس دنبال دختر ۴ ساله‌شان که کاملاً شبیه مرد بود می‌دوید و با خنده می‌گفت کلر! صبر کن دختره‌ی شیطون! اون حلقه چوبی رو بده به مامان! یه‌موقع نذاریش دهن‌ت‌ها! کلر با خنده گفت اگه می‌تونی از دست‌م بگیرش مامانی! و دوید سمت اتاق کار مرد. فلورنس هم دنبال‌ش دوید و از بازو گرفتش و باعث شد کلر بیفتاد زمین و فلورنس هم‌زمان با قلقک دادن دختر و گفتن پس از دست مامان فرار می‌کنی. هان؟ ، حلقه را از دست او گرفت. ناگهان چشم‌ش به برگه افتاده روی زمین افتاد. از دست این مرد حواس‌پرت. دوباره کاغذهای کارش را روی زمین انداخته؟ فلورنس با همچین فکری سرش را به نشانه تأسف تکان داد و خم شد و کاغذ را برداشت و ناخودآگاه چندکلمه‌ای از متن روی کاغذ را خواند و سپس ساکت شد. کلر گفت مامانی؟ چرا ساکتی؟ چیزی شده؟ فلورنس صدای دخترک‌ش را نشنید. فقط به کاغذ خیره شده بود. امکان نداشت. همسر او ، پدر بچه‌اش ، نه‌تنها مخالف حکومت ، بلکه فعال در گروه‌های مخالف بوده و اعلامیه علیه حکومت پخش می‌کرده و به یهودیان کمک می‌کرده؟ اگر گشتاپو یا اس‌اس متوجه می‌شد...حتی نخواست به ادامه فکر کند. تصمیم گرفت وقتی مرد به خانه برگشت با او صحبت کند و قانع‌ش کند که این کار را متوقف کند. چون...او نمی‌خواست همسر عزیزش را از دست بدهد.

ما که زخم خوردیم از کل دنیا، تو هم زخم بزن...😔

🗿🗿🗿🗿🗿🗿🗿🗿

هممممم... جالبه... آی‌ناز... نمیدونم خودت سورپرایزم کن لطفا. با هرچی عشقت میکشه. مغزم واقعا یاری نمیکنه

‌ ‌‌‌ ‌ https://t.me/thespringlounge/20459 چون ژانر وحشت دوست داری بنظرم هالووین بهت بیاد ولی نه از این هالووین های شلوغ و پر سر و صدا بنظرم یه هالووین که با چندتا دوست برید مثلا یه کار جالب بکنید مثل قدم زدن تو جاهای ترسناک یا تعریف کردن خاطرات و قصه های ترسناکتون برای هم

هالووین؟ چرا هالووین؟

‌ ‌‌‌ ‌ https://t.me/thespringlounge/20456 اینا شاید بهت بیاد پاستا هالووین نیمه شب قهوه

خیلی زیاد. و هنوز نمیدونم.

خیلی دارم بهش فکر میکنم