494
订阅者
-624 小时
-77 天
-730 天
帖子存档
494
تابستان - ۱۴۰۵
آنقدر که فکر میکردم جالب نبود؛ شاید حتی بگویم اصلاً تابستان نبود. حتی شبیه تابستان سال پیش هم نبود؛ همان سالی که میگفتم دیگر بوی تابستان برایم آشنا نیست. حالا اما همان بوی کمرنگ هم کاملاً فراموش شده، زیر غمها و شکستگیهایم گم شده و از یاد رفته است. آنقدر دور و ناآشنا شده که انگار از اول تابستانی وجود نداشته؛ انگار تابستان آن نبود که من با عشق، تکتک روزهایش را زندگی میکردم، برای هر روزش بستنی میخریدم، در کوچه با دوستانی که حالا دیگر حتی ندیدهام بازی میکردم و برای یک دقیقه بیشتر ماندن، به مادرم التماس میکردم. از صبح تا نیمهشب در کوچهها پرسه میزدیم. هر بازیای را امتحان میکردیم و خستگی و درد زخمهایی را که از زمین خوردنها به جا مانده بود، حس نمیکردیم. زانوهایمان خاکی میشد و دستهایمان پر از خراش، اما تنها فکرمان بازی بود و بستنی؛ همین چیزهای سادهای که آن روزها تمام دنیایمان بودند. و حالا آنقدر زمین خوردهام که دیگر جانی برای ادامهی راه ندارم. و این راه، فقط کوچههای محله نیستند. دیگر دوستانی هم دور و برم نیستند. فقط من ماندهام و تمام زمین خوردنهایی که خستهام کردهاند؛ از راه رفتن خستهام، از دویدن خستهام، از دوباره بلند شدن خستهام. آنقدر افکارم در هم پیچیده و سنگین شدهاند که بازی و بستنی، حتی گوشهای از ذهنم هم جایی ندارند. این تابستان جور دیگری مرا شکست. این تابستان تمام جانم را گرفت و چیزی از آن آدمی که تابستانها را با عشق زندگی میکرد، باقی نگذاشت. این تابستان، برای اولین بار، واقعاً فهمیدم که هرچه جلوتر میروم، انگار همهچیز فقط بدتر میشود.
