524
订阅者
无数据24 小时
-117 天
+1430 天
帖子存档
Repost from 𒀭روایتِخورشید
دیگر نمیتوانم بنویسم.
واژهها در گلوی قلم گیر میکنند و او را تا مرزِ خفگی میبرند.
به تماشای تقلایش مینشینم، بیآنکه بتوانم رهایش کنم.
پیشتر، همین برگهی سفید پناهگاهِ هردوی ما بود؛
برای نجات از روزهای زودگذرِ آغشته به خاموشی.
اما امروز که دلِ صفحه هم اسیرِ تار و پودِ تاریکیست،
دیگر چه میتواند پناهِ قلمم باشد؟
ایکاش میتوانستم واژههایم را برایت درونِ بقچهای بپیچم،
بقچه را به چوبی بیاویزم و تا رسیدن به نگاهت، به دوش بکشم.
حتی اگر بتوانم...
تو برای مسافری خسته و واژهبهدوش، چشمی به راه داری؟
اگر به خانهات برسم...
و عطری از چای، که خبر از انتظارِ تو بیاورد، به مشامم نرسد،
آنگاه دستِ قلم را بگیرم و به کجا سفر ببرم؟
