1 679
订阅者
+124 小时
+317 天
+1030 天
帖子存档
1 677
Repost from ᅠ هتل دلونا
بخشی از صحبت های مرلین مونرو در کتاب داستان من :: «مردم عادت داشتند طوری به من نگاه کنند که انگار آینه ای روبه رویشان بودم، نه یک انسان. آنها من را نمیدیدند؛ افکار شهوانی خودشان را در من میدیدند. بعد با متهم کردن من به هرزگی، نقاب بی گناهی به چهره میزدند و و مرا هرزه میخواندند»
1 677
Repost from N/a
مگر صبا به فلانی سلام ما برساند
که راز ما نکند فاش چون که نامه بخواند
به قاصدی چه توان گفت خاصه قصه دردی
که گر به کوه بگویم ز غصه خون بچکاند
کسی که درد جدایی ز دوستان نکشیده ست
هنوز تا نکشد قدر اتصال نداند
اجل کجاست که بر جان ما زند به شبی خون
مرا ز خویشتن و خلق را ز من برهاند
|حکیم نزاری|🪸
