اُکتـبر در سیاتـِل
前往频道在 Telegram
﹙ Summarized in rain, coffee, the scent of cinnamon, and memories 📷 ﹚ ﹢ ֹ ׅ ۪ 𖥦 🍁 ֹ @Letterfor_Cinnamonbot ─ׅ 𔒌 ┄ֹ
显示更多未指定国家未指定类别
324
订阅者
+1024 小时
+47 天
+730 天
帖子存档
کلاویهها سکوت سالن را میشکنند؛
همه چیز تازه آغاز شده.
نوری سرد صحنه را رنگ میبخشد؛
سفیدیِ کوچکی وارد میشود؛
او میچرخد و حیرت به جا میگذارد.
صحنه عوض میشود.
سفیدی اکنون کمی بزرگتر شده؛
اما همچنان مانند پرستویی سبک بال،
صحنه را غرق در خود میکند.
پرده بالا و پایین میرود.
اکنون سفیدی خستهتر به نظر میرسد؛
گامهایش کوتاه و نفسهایش منجمد است؛
چند قدم برمیدارد و باز میچرخد.
سکانس آخر است.
سپیدی اکنون سیاه شده؛
حریری مشکی او را پوشانده؛
و سریعتر از هر زمان میرقصد.
خون از زیر کفشهایش راه خود را پیدا میکند؛
سالن آکنده از صدای پیانو،
و رایحهی خون میشود.
بالرین کوچک اکنون
با ناملایمت های زندگی آشنا شده.
او به زیبایی قویی سیاه،
صحنه را با خون نقاشی میکند؛
و آن قدر میرقصد و میچرخد،
تا کلاویه ها میایستند.
حضار دست میزنند اما؛
قوی سیاه هرگز تعظیم نمیکند!
رگ و ریشهام درد میکند، اما
نه از آن دردها که بتوان بازگو کرد.
روح من انگار بارها زمین خورده، خراش دارد،
زخم دارد، پاره است.
لبخند لبهایم را ترک نکرده و شادی
با من غریبه نیست؛
اما در همین لحظه و همین حوالی
دلم فریاد میخواهد.
میخواهم خراشیده شدن گلویم را
این بار از فریاد احساس کنم؛
نه بغض های فروخوردهی نیمه شب!
باد آهسته میوزید.
بید مجنون آهی کشید.
سپیدار زبان به گله باز کرد؛
چرا دائم آزردهخاطری؟
بید شاخههای سبکش را به باد سپرد،
لبخندی زد و به قامت سپیدار نگاهی کرد؛
من تو را به خاطر انتظار کشیدنت ملامت کردهام؟
سپیدار نگاهی به بید انداخت.
زیبا بود....سر به زیر داشت و شاخه هایش،
همچون گیسوانی بلند به زمین کشیده میشد.
نفسی کشید و نگاهش را به افق داد
تو هیچ میدانی اسمان چگونه است؟
بید خندید:
تو به من بگو..آسمان چه رنگی دارد؟
جوهرهی قلم من
از درد نیست
از آن زمان هاییست
که حرفها دیگر
با بیانی ساده در دل نمینشینند
و من ناچار
مینویسم تا شنیده شوم...
آجر های ویرانهی خستگیام را
در دامان شب میریزم.
سنگین است؛
آنقدر سنگین که نفس حرام،
و تپش قلب همچون
تیشه بر درخت کوبیدن است.
روح من اکنون در آغوش کسالت،
آرام گرفته.
ماه بر آوارگیام میتابد؛
نیلوفر در برکه میرقصد؛
و من از دیوِ سیاهیِ ترس،
به آغوش تو پناه میآورم؛
مرا پس نزن...!
تنهایی آدم هارا از آنها نگیرید.
در تنهایی نوعی آرامش هست ؛
که حتی در آغوش هم پیدا نمیشود.
سکوتی مرگبار که سرشار از حس زندگیست؛
فریادهایی خاموش شده از جنس درک؛
و خندههایی مستانه از کنترل کردنهای اجباری.
شاید همه اینطور نباشند اما،
عدهای که در تنهایی رشد کردند؛
بزرگ شدند، خوشحال شدند و گریستند؛
میدانند دارم کدام تنهایی را میگویم!
پیچکهای بغض
گلویم را رها نمیکنند.
آن احساس درونیِ
"اضافه " بودن؛
یک لحظه تنهایم نمیگذارد.
انگار بابت انجام دادن
کوچک ترین کاری برای خودم هم،
خودم را سرزنش میکنم.
ذوق های کور شده ام را
مانند کاغذهای باطله و مچاله
در سطل شوت میکنم؛
پرده را میکشم و
خودم را لذت غروب محروم میکنم.
از چه شروع شد؟
نمیدانم...
شاید بهتر باشد مثل همیشه
خودم را مقصر کنم
تا دردِ فهمیده نشدن
و احمق بودن دیگران را
برای چندمین بار تحمل نکنم...!
بعضی ها انگار نیاز به تلنگر دارند؛
تا یادشان بیاید وجود دارید.
از زندگی اینها بروید؛
و هیچگاه به های و هویشان توجه نکنید!
اگر واقعا برایشان مهم میبودید؛
بدون یادآوری حضورتان هم
همیشه در یادشان میماندید...!
