سَـمفونـےِ مَهتـآب '
前往频道在 Telegram
"وخـداےِمنآنݼـشـمانـےست؛ ڪهسَـمفونـےِنگاهـش،مَهتـآبرابـهوجـدمـےآورد " @ian0_bot t.me/HidenChat_Bot?start=6368757033
显示更多未指定国家未指定类别
1 002
订阅者
+9124 小时
+1997 天
+29630 天
帖子存档
1 002
Repost from N/a
دوشنبه بیست و پنجم خرداد ماه 1405، 9:47 شب.
مدتها فكر میكردم هرج و مرج فقط یک مرحله است. یک پیچ اشتباه در مسیر. یک سوتفاهم موقت بین من و چیزی ك به آن "نظم" میگویند.
بعد فهمیدم هیچ مسیری وجود نداشت.
فقط ما بودیم ك روی دیوارهای نمور این هزارتو فلش كشیدیم تا از وحشت دیوانه نشویم.
بعضی آدم ها هنوز دعا میكنند. هنوز سرشان را بالا میگیرند، انگار چیزی آن بالا منتظر شنیدن است. انگار حساب و كتابی دركار است. انگار دردها ثبت میشوند و شب های طولانی جایی معنا پیدا میكنند.
اما جهان هیچ شباهتی به یک قاضی ندارد.
بیشتر شبیه یک دهان باز است.
یک حفره عظیم ك مدام میبلعد؛ اسم هارا، خاطره هارا، استخوان هارا، آرزوهارا. بدون مكث. بدون توضیح.
و بعد آن جمله را شنیدم:
"خدا هرگز طرف تو نبود."
نه به عنوان یک توهین.
نه حتی به عنوان یک حقیقت.
فقط مثل صدای چیزی ك همیشه آنجا بوده و حالا بالاخره شنیده شده است.
ناگهان همه چیز سرجای خودش قرار گرفت.
تمام درهایی ك بسته شدند.
تمام دست هایی ك رها كردند.
تمام شب هایی ك هیچ جوابی نداشتند.
شاید هیچوقت اشتباهی رخ نداده بود.
شاید این دقیقاً همان چیزی بود ك جهان از ابتدا بوده است؛ یک ماشین خاموش ك روی توده ای از گوشت، امید تولید میكند و بعد با بی حوصلگی تماشایش میكند ك زیر وزن خودش خرد شود.
خندهدار است.
ما برای هر چیز اسمی ساختیم؛ سرنوشت، معجزه، عدالت.
مثل زندانی هایی ك روی دیوار سلولشان پنجره نقاشی میكنند.
فقط برای اینكه فراموش كنند بیرون از این دیوارها هم چیزی منتظرشان نیست.
گاهی فكر میكنم اگر حقیقت چهره ای داشت، هیچكس جرئت نگاه كردن به آن را نداشت.
برای همین به افسانهها پناه بردیم.
برای همین نور اختراع كردیم.
برای همین اینقدر از تاریكی متنفر شدیم.
نه چون تاریكی ترسناک است.
چون چیزی را پنهان نمیكند.
1 002
Repost from ( 𝐑𝐞𝐬𝐭...) آتـشـگــاهِ خـون
من، در حصارِ خویشتنآگاهی، بہ تماشایِ ویرانههایے نشستهام ڪہ روزگارے خودِ من بود. رنجِ غریبِ ناگفتهماندن، نہ از سرِ عجز، ڪہ از فرطِ شفافیت است؛ چہ آنگاہ ڪہ ڪلمات در برابرِ عمقِ ادراڪ، رنگ میبازند.
من... آن ناجیِ بیپناهم ڪہ در جستوجویِ ساحل، خویش را بہ دستِ طوفان سپرد.اڪنون، در این سڪوتِ مُطلق ڪہ تنها زبانِ مشترڪِ جهان با من است، نہ بہ دنبالِ فهمیدهشدنام و نہ در پیِ گریز؛ تنها در جستوجویِ آن نقطهیِ بیپایانم ڪہ در آن، جانِ پراڪندهام در تلاقیِ افق، دوبارہ یڪی شود. تنهایی، نہ انتخابے از سرِ انزوا، ڪہ تنها قلمرویِ امنیست ڪہ در آن، هیچڪس جز من، مرا آوار نڪردہ است.
1 002
Repost from Королева
⠀ ⠀
تو را در هیبت سکوت نیز میشنوم؛
در هُرم خیالهایے کـہ شبانه،بیاجازـہ از لابهلاے حا؋ـظهے پوست عبور میکننـد…
نبودنت، جریانیست آهستـہ و ممتـد،
کـہ از پستوے استخوانها بالا میخزد
و در هر بنـد وجودم، نشانهاے از تو بـہ جا میگذارد.
این تمنّاے مکرر٫ از ژر؋ـاے حضوریست کـہ هنوز، در بطنِ غیاب، تنیـده شده… من تو را با وهمے اشباعشده از اشتیاق،از پسِ لایههاے زمان و ؋ـاصلـہ میطلبم؛ با وسواسے کـہ تنها دستهایے بیقرار میشناسنـدش… و این شبها،در خلوت انـدیشهام،تو پنهانیترین لمسِ ممکن هستی بیپروا،در تداوم دلتنگی، حضورت را چون عطرے پنهان در بسترِ خیال میبویم. ⠀ ⠀
1 002
Repost from 、FAQ
+4
𝑮𝒐𝒍𝒅𝒆𝒏 𝒂𝒔 𝑰 𝒐𝒑𝒆𝒏 𝒎𝒚 𝒆𝒚𝒆𝒔🌟 𝑯𝒐𝒍𝒅 𝒊𝒕, 𝒇𝒐𝒄𝒖𝒔, 𝒉𝒐𝒑𝒊𝒏𝒈, 𝒕𝒂𝒌𝒆 𝒎𝒆 𝒃𝒂𝒄𝒌 𝒕𝒐 𝒕𝒉𝒆 𝒍𝒊𝒈𝒉𝒕😇 𝑰 𝒌𝒏𝒐𝒘 𝒚𝒐𝒖 𝒘𝒆𝒓𝒆 𝒘𝒂𝒚 𝒕𝒐𝒐 𝒃𝒓𝒊𝒈𝒉𝒕 𝒇𝒐𝒓 𝒎𝒆 𝑰'𝒎 𝒉𝒐𝒑𝒆𝒍𝒆𝒔𝒔, 𝒃𝒓𝒐𝒌𝒆𝒏, 𝒔𝒐 𝒚𝒐𝒖 𝒘𝒂𝒊𝒕 𝒇𝒐𝒓 𝒎𝒆 𝒊𝒏 𝒕𝒉𝒆 𝒔𝒌𝒚🎁 𝑩𝒓𝒐𝒘𝒏 𝒎𝒚 𝒔𝒌𝒊𝒏 𝒋𝒖𝒔𝒕 𝒓𝒊𝒈𝒉𝒕 𝒀𝒐𝒖'𝒓𝒆 𝒔𝒐 𝒈𝒐𝒍𝒅𝒆𝒏🌟!
1 002
Repost from 𝚳𝖺𝗇ꤞ𝖺𝗍𝖺
نامـه ای از کیـم تهیـونـگ، ۱ ژانویـه ۲۰۲۶
پیتـر گـاه حس می کنم ایـن ابتـلا بـه بیگانگـی، نـوعـی سوگـواریِ خامـوش است بـرای آنکـه بـوده ام؛ مرثیـه ای بی صـدا که بـدونِ لغـزش های کوچـك بـا تـاب آوردن بر پیکـرِ گذشتـه ام همـراه شده، پیکـری کـه دیگـر زخـم های گذشتـه اش درد نمی کند و بـا غریبـهٔ درون آینـه خـو گرفتـه است. گویـی تأملـی بـه نزدیکـی مرگـی خـود خواستـه که بـا انکـار تدریجـی خویـش رخ می دهـد؛ پـس از آن، زیستـن در نبوغـی دیگـر حتـی در یك شاکلـهٔ ناشناختـه، اتفـاق می افتد؛ و اینجاسـت کـه در تقـلای آنچـه رخ داده و آنچـه میبینی انتخابـی دشـوار است بـرای پذیرفتـن اینکـه حقیقـت در کدامیـن سـوی خانـه پنهـان شـده.آنجـا کـه نامـه هایـش انعکـاسـی از انقـلابِ خـواب هـای سبـز بـود.
现已上线!2025 年 Telegram 研究 — 年度关键洞察 
