ch
Feedback
ماهور؛

ماهور؛

前往频道在 Telegram

ماهور؛ 🪶🌙 ناشناس: https://t.me/HarfChatBot?start=79f999b26255 پرایوت: https://t.me/+E-K2vgsry803MDQ0

显示更多
未指定国家未指定类别
969
订阅者
+3624 小时
-417
+13930
帖子存档
نشد دیگه، چه میشه کرد.

ای بابا دلارم ک همش داره میره بالا

✨️🖤
✨️🖤

واسه ی اینه که قراره چند ثانیه بعد چشم دختره کبود بشه😂

🪶.

🪶.

🪶.

🪶.

🪶.

🪶‌

میتونم شرط ببندم ۹۰ درصدتون نفهمیدید:/

‌ میگن امروز روز فرشته است و دختر چون فرشته های خدا هستند پس روز دختر مبارک

فقط یه پسر علت اون لبخند رو میفهمه😎🙌🏻
فقط یه پسر علت اون لبخند رو میفهمه😎🙌🏻

شاید باورتون نشه ولی مشهدیا ب بزرگراه میگین صد متری ..

کنکوریایی که بعد کنکور آنلاین نشدن یعنی مُردن؟

شرح زندگی من: حدود ۳ سال پیش توی بوشهر دانشجو بودم و به شدت احساس تنهایی میکردم، دلم یه همدم میخواست که بتونه منو از تنهایی در بیاره، خیلی از رفقا میگفتن بیا بهت یه دختر معرفی کنیم ولی منی که سر بر پای مادر با صوت روضه مرحوم کافی بزرگ شده بودم، محال بود زیر بار چنین رابطه ای برم شده بودم فسیل زنده ی متحجر به جا مانده از دوران پارینه سنگی و رسوای جماعت متمدنین آپ تو دیت، به جرم غیر همرنگی؛ طعنه، سرزنش، متلک و تمسخر و... چاشنی زندگی روزانه ی من بود. این وضع باید عوض می شد ولی یک مشکل وجود داشت و اون هم خود خود خود من بودم. مثل زندانی داستان کوتاه آنتوان چخوف (شرط) شده بودم، با این تفاوت که زندانی و زندان بان خودم بودم و سلولم به جای اتاق تنگ و تاریک، افکار مبهم و پریشان هر روزه خودم بود؛ ولی همونطوری که هر چیزی‌ به ناچار روزی به پایان میرسه، این وضع من هم به پایان خودش نزدیک می شد بدون اینکه بدونم سرنوشت چه در آستینش برام تدارک دیده: دختری مذهبی و فسیل شده ی دوران پرکامبرین که مثل خودم رسوای جماعت هم ترمی های خودش بود و ۲ سال دیرتر از ما در رشته زبان انگلیسی وارد همین دانشگاه شده بود، برای ویرایش مقاله ای که از فارسی به انگلیسی برای یکی از دوستاش ترجمه کرده بود به کمک نیاز داشت، برای همین به سراغ استاد م. رفته بود و ایشون هم از آنجایی که فرصت خاراندن سر صیقلی ش رو نداشت، من رو معرفی کرده بود. در گرگ و میش یکشنبه ای زمستانی(دیماه)، خسته و کوفته از کلاس آواشناسی،با نفرین های ریز و‌درشتی که نثار جولیا اس فالک میکردم به سمت خوابگاه در حرکت بودم که صدایی لطیف و دلنشین، زوزه تند باد منادی طوفان شهری ساحلی رو شکافته و در گوشم تنین انداخت: «می بخشید، میشه چند لحظه از وقتتون رو بگیرم؟»، با خودم گفتم «محاله با من باشه»، پس، حتی به خودم زحمت برگشتن هم ندادم (میلی هم به برگشتن نداشتم) و از مسیر کوچه علی چپ به راه خودم ادامه دادم ولی برای بار دوم همان صدا اینبار بلند تر از قبل من رو رو مخاطب قرار داد که «می بخشید، شما آقای [بوق] مگه نیستید»، با این حرف دیگه بهانه ای برای برنگشتن نداشتم؛ با اکراه و غرغر کنان که «عجب گیری افتادیم این وقت روز» برگشتم و با چشمانی بر زمین دوخته گفتم: «بله در خدمتم»اون هم موضوع مقاله و نیاز به ویرایش ترجمه ای که کرده بود رو با من مطرح کرد و من هم به دقت گوش کردم، قرار شد توی واتساپ برام مقاله رو بفرسته تا ویرایشش کنم، که فرستاد و کردم. از متن ویرایش شده بسیار شگفت زده شده بود از مهارتم در ترجمه کلی تعریف کرد و ازم خواست که در بهبود مهارت ترجمه اش بهش کمک کنم، این شد که از طریق ارتباط تلفنی، ایترنتی و گاهی هم با حضور در کتابخانه، چند متن رو با هم ترجمه کردیم و در عرض ۲ ماه، تواناییش در ترجمه به صورت قابل توجهی رشد کرد. ولی هم من و هم خودش میدونستیم که ترجمه پلی نامرئی بین ما زده بود که دیر یا زود یا باید فرو میریخت و یا مرئی می‌شد. این شد که در یکی از روزهای پایانی اسفندماه، در کتابخانه دانشگاه بهش گفتم: «امروز رفته بودم بازار تا کفش بخرم، ولی هر جا رفتم کفش اندازه پام پیدا نشد، یکی از پیرمردهای کفش فروش بهم گفت، جوون ها وقتی موقع زنشون میشه و عاشق میشن پاشون توی هیچ‌ کفشی نمیگنجه». رنگش کمی سرخ شد و سرش رو از خجالت پایین انداخت ولی خودش رو نباخت، رو یه تکه کاغذ شماره ای نوشت و گفت: « این شماره مادرمه، به مادرتون بگید تماس بگیرن»، بعد از جاش بلند شد و تا از کتابخانه خارج بشه ولی مکثی کرد و گفت: «امروز ساعت ۱ بعد از ظهر بلیط برگشت به شیراز رو دارم (من هم شیرازی بودم)...» ادامه ی حرفش رو قورت داد و گفت «خدانگهدار» و رفت. به سرعت برق توی گوشیم سامانه سفر۲۴ رو آوردم و رفتم تا برای شیراز توی همون ساعت بلیط رزرو کنم؛ خوشبختانه ۲ تا صندلی خالی داشت، اطلاعاتم رو وارد کردم ولی از بخت بد، کارت بانکیم همرام نبود. به سرعت رفتم خوابگاه، کارتم رو برداشتم و دوباره وارد سامانه شدم ولی کار از کار گذشته بود و‌ ظرفیت تکمیل شده بود. برای ساعت ۲ عصر بلیط رزرو کردم، و ساعت ۲ به راه افتادم. در مسیر شیراز توی مارپیچ جاده ی قائمیه، اتوبوس بوشهر شیراز با کامیونی که ترمز بریده بود تصادف رخ به رخ کرده بود، ۵ سرنشین از اتوبوس بعلاوه راننده و شاگردش، کشته شده بودن که در بینشون یک دختر خانم دانشجو هم دیده می شد، قلبم داشت در سینه ذوب میشد که مادرم یه لیوان آب ریخت روم از خواب پریدم و نفهمیدم آخر خوابم چی شد...

👇