ch
Feedback
اُتاق‌ِآبی.

اُتاق‌ِآبی.

前往频道在 Telegram

𝒔𝒉𝒆 𝒘𝒂𝒔 𝒃𝒍𝒖𝒆 𝒗𝒆𝒍𝒗𝒆𝒕🌊🫐 @BioBLUEROOMbot

显示更多
未指定国家未指定类别
303
订阅者
+1524 小时
+187 天
+10130 天
帖子存档
Repost from N/a
اگه چنلتون + ۳۰۰ ممبر هست و محتواتون عکاسی/ نویسندگی هست جهت شرکت در تب لینکتون رو در دایرکت اینجا برام بفرستید. اگه ریپید : https://t.me/SendHarfBot?start=0b5ae2f79c2a
قبلش اینو بخونید.

خطاب به خاطرات بلوبریِ له شده؛ اگر یک روز وسط حرف‌هایت کلمه‌ها فرار کردند، اشکالی ندارد؛ فکر می‌کنم بعضی آدم‌ها آن‌قدر حرف در دلشان دارند که زبان، دیگر از پسِ قلبشان برنمی‌آید. و اگر وسط قدم‌زدن ناگهان برای یک صدف کوچک ذوق کردی، همان‌جا بمان؛ آدمی که قرار است تو را بفهمد، باید بلد باشد گاهی دنبال صدای خنده‌های کوچکت بگردد. از میان تمام نوشته‌هایت، بیشتر از همه این را دوست داشتم که هنوز دلت می‌خواهد «آدمِ امنِ» کسی باشی. شاید خودت ندانی، اما به گمانم همین میل، خودش یکی از امن‌ترین چیزهایی‌ست که می‌توانی به کسی بدهی. و اگر گاهی کم آوردی،لازم نیست ناپدید شوی.آدم‌های امن، برای روزهای خوب ساخته نشده‌اند.

خطاب به escape from reality؛ می‌گویی «تو دیگر تو نمی‌مانی»؛شاید حق با توست. بعضی آدم‌ها که می‌روند، فقط از کنارمان نمی‌روند؛نسخه‌ای از ما را هم با خودشان می‌برند. اما من میان تمام خزانِ نوشته‌هایت، هنوز دنبال همان آدمی می‌گردم که یک‌بار، پیشِ کسی، بی‌پرده خودش بود. کاش می‌دانستی:رفتنِ او، واقعی‌ترین «تو» را باطل نکرد؛فقط نشان داد که هر کسی لیاقتِ دیدنش را ندارد. و شاید ماندگارترین آدمِ زندگی‌ات،همان کسی باشد که بعد از رفتنِ همه،هنوز خودِ خودش مانده است.

خطاب به ستاره‌ای که بلعیده شد؛ تو از آن آدم‌هایی هستی که شب، هزار تکه می‌شوند و صبح، تکه‌هایشان را جمع می‌کنند و دوباره راه می‌افتند؛ بی‌آنکه کسی بفهمد چه گذشته. میان تمام «چرا»هایت، فقط یک چیز را فهمیدم: تو خسته‌ای از جنگیدن، نه از زندگی. و راستش، اگر دلتنگی‌هایت واقعاً ستاره بودند، احتمالاً آسمان تا امروز دیگر جایی برای تاریکی نداشت. فقط بخواب، چایَت را گرم بنوش و بدان هنوز یک نفر هست که نوشته‌هایت را می‌خواند و از میان تمام «اما»ها، تو را می‌بیند.

خطاب به شبی که بغض‌ها نواخته می‌شوند؛ نوشته‌هایت را خواندم و حس کردم چقدر خسته‌ای از آدم‌هایی که یک روز «ما» می‌گویند و روز دیگر، تمام چیزهایی را که با تو قرار بود بسازند، با دیگری می‌سازند. شاید سخت‌ترین قسمتِ رفتنش همین باشد؛ اینکه هنوز در زندگی‌ات جاهایی هست که با حضور او طراحی شده‌اند، اما خودش دیگر آنجا نیست. می‌دانم دیواری که دور خودت کشیده‌ای برای تنهایی نیست؛ برای این است که دیگر کسی نتواند بی‌خبر بیاید، خانه‌ات را پر کند و بعد، بی‌خبر همه‌چیز را با خودش ببرد. فقط دلم می‌خواست بدانی بین تمام آدم‌هایی که رفتند و ماندند، یک نفر نوشته‌هایت را خواند و فهمید پشت این «من دوام می‌آورم»، چقدر دلت می‌خواست یک نفر بماند.

خطاب به KAIZEN؛ نوشته‌هایت را خواندم و عجیب بود؛ انگار پشت تمام این کلمات، کسی ایستاده بود که بیشتر از آنکه از رفتن بترسد، از نماندنِ چیزی در خودش می‌ترسد. فقط خواستم بدانی من نوشته‌هایت را سرسری نخواندم. بعضی جمله‌هایت ماندند، مخصوصاً همان جایی که گفتی از تهی‌شدن می‌ترسی. شاید یک روز، وقتی دوباره به این روزها نگاه می‌کنی، بفهمی هنوز چیزهای زیادی در تو باقی مانده بود؛ چیزهایی که آن روز، از شدت خستگی نمی‌توانستی ببینی. و اگر آن روز رسید، دلم می‌خواهد اولین چیزی که یادت می‌آید این باشد: یک نفر، یک جایی، تو را همان‌طور که بودی خواند و فهمید.

خطاب به Mindlog جانِ من،حق داری اگر قلبت از لغو شدنِ قرارهای بی‌رحمانه تکه‌تکه شود؛ تو با تمام وجود ذوق می‌کنی و این نشانهٔ زنده بودن و پاکیِ دلِ توست، نه اشتباهِ تو. شاید آن انگیزهٔ سابق کمی در غبارِ روزگار رنگ باخته باشد، اما غرورت سرِ جای خودش است: «از دلتنگی بمیر، اما منتِ ماندنِ هیچ‌کس را نکش.» امیدوارم به‌زودی همان برفِ سرخ و ساکت از راه برسد، روی تمامِ خستگی‌ها را سفیدپوش کند و انگیزه‌ای شود برای زنده ماندن، برای شنیدنِ واژه‌هایی که ترجمه ندارند و برای یاد گرفتنِ زبانِ دنیاهای تازه. قوی و استوار بمان.

خطاب به،مامان؛ جانِ من،می‌دانم که گاهی «زخم» فقط یک واژه نیست؛ وزنی است که هر روز با خودت حمل می‌کنی. این‌که سکوت کرده‌ای، نشانه ضعف نیست؛ نشانهٔ این است که عمقِ آن درد، آن‌قدر زیاد است که کلمات، حقِ مطلب را ادا نمی‌کنند. لباسی که پاره کردی، شاید نمادی از شکستنِ انتظاری بود که به سرانجام نرسید. اشکالی ندارد اگر گاهی آن زخم خونریزی می‌کند؛ این یعنی هنوز زنده‌ای و هنوز آن بخش از وجودت، با تمامِ تلخی، نفس می‌کشد. لازم نیست آن را به «مامان» یا هیچ‌کس دیگری توضیح بدهی. گاهی زیباترین و شجاعانه‌ترین کار، همین است که با زخم‌هایت، بدونِ آن‌که بخواهی کسی درک‌شان کند، کنار بیایی. تو یک نمایشِ ناتمام نیستی؛ تو خودِ داستانی که هنوز دارد نوشته می‌شود. گاهی فقط اجازه بده این زخم، در سایه‌سارِ همین «دوام آوردن»‌هایی که گفتی، استراحت کند.

خطاب به کاغذ کاهی؛ این «گناهکار بودن» که حس می‌کنی، تنها سایهٔ همان کمال‌گراییِ رنج‌آور است که در قلبت خانه کرده. تو نه باعثِ بدی‌های دنیایی و نه مسئولِ اندوهِ بی‌پایان. گاهی «دوام آوردن»، خودش بزرگترین دستاورد است. اجازه بده این‌بار، به‌جایِ گریستن در پناهِ دیگری، سرت را روی شانهٔ خودت بگذاری و به همان «آرزویِ عطرِ باران و نارنگی» که نوشتی، فکر کنی. تو حق داری که شاد باشی، حتی اگر امروز، فقط به اندازه‌ٔ یک فنجان چای. با تو، تا روشن شدنِ هوا.

خطاب به آبی‌نَما؛ می‌دانم چقدر سخت است وقتی دیوارهای شهر به دیوارهای ذهنت گره می‌خورند. تو در همان حال که میانِ کوچه و خیابان قدم می‌زنی، کیلومترها دورتر در جهانی دیگر زندگی می‌کنی؛ جهانی که در آن نور را لمس می‌کنی و با خیال‌ها می‌رقصی.. نیازی نیست از خودت فرار کنی؛ تو خودت همان «آبیِ» نابی هستی که در جست‌وجویشی. بگذار این شهر خاکستری هم باشد؛ تو در درونِ خودت، آسمانِ بی‌کران‌تری داری. گاهی لازم است فقط «بمانی»، نه در شهر، نه در ذهن، بلکه در لحظهٔ اکنون. همین که می‌دانی کجای این داستان ایستاده‌ای، یعنی هنوز زنده‌ای.

خطاب به پژاره؛ این‌که بخواهی از تمامِ جهان فاصله بگیری، فرار نیست؛ یک «بازگشت به خویشتن» است. وقتی دیگر به قاصدک‌ها و ماه آرزو نمی‌بندی، یعنی به مرحلهٔ امنِ رهایی رسیده‌ای. حق داری چمدانِ سنگینِ این روزها را زمین بگذاری و در سکوت، گم شوی. برو؛ تو به این آرامشِ مطلق، محتاجی.

خب بریم برای پارت اول.