303
订阅者
+1524 小时
+187 天
+10130 天
帖子存档
301
اینم از پارت اخر✨
خیلی ممنون که شرکت کردین، امیدوارم که خوشتون اومده باشه،فکر نمیکردم اینقدر حمایت بشه. بازم عذرمیخوام بخاطر تاخیری که برای چندتا چنل آخر پیش اومد🤍
301
خطاب به RML؛
پیچش موهایت عجیب است؛انگار هر حلقهشان موجیست که آرامآرام میآید و چیزی را با خودش میبرد.
نمیدانم چطور، اما میان همین پیچوخمها، عشق را غرق کردهای؛درست مثل دریا که آدم را نه با خشونت، بلکه با عمق خودش از پا درمیآورد.
شاید رازت همین باشد؛پشت آن ظاهر آرام، ذهنیست که بیشتر از آنچه نشان میدهد میفهمد،و عمقی که هرکس جرئت نزدیک شدن به آن را ندارد.
موهایت فقط پیچیده نیستند؛انگار راهیاند به جایی که اگر زیادی جلو بروی،دیگر به ساحل برنمیگردی.
301
خطاب به Zolfaghar_M؛
شاید فکر میکنی اگر خودت را قایم کنی، کمتر دیده میشوی و کمتر آسیب میبینی.
اما من فکر میکنم چیزی که بیشتر از همه خستهات کرده، همین تلاش برای پنهان ماندن از خودت است.
تو انگار گم نشدهای؛
فقط آنقدر از خودت فاصله گرفتهای که دیگر صدایت را نمیشنوی.
لازم نیست همیشه خودت را پنهان کنی.
لازم نیست برای تمام چیزهایی که درونت هست، جواب داشته باشی.
یکبار هم اگر خواستی، میتوانی دست از فرار برداری و روبهروی خودت بایستی؛ بدون قضاوت، بدون تظاهر.
شاید آن کسی که تمام این مدت سعی کردی پنهانش کنی،
همان کسی باشد که بیشتر از همه منتظر پیدا شدن است.
301
خطاب به پریشانی؛
تو از آن آدمهایی هستی که بلدند بمانند؛ حتی وقتی ماندن سخت میشود. برای چیزی که دوستش داری، صبر میکنی و دست نمیکشی، انگار بعضی علاقهها برای تو انتخاب نیستند، عهدند.
غم هم انگار مدتهاست جایی در تو خانه کرده؛ مثل یک آهنگ ترکی که حتی وقتی تمام میشود، هنوز چیزی از آن در سینه میماند.
شاید برای همین است که به کلمات اینقدر اهمیت میدهی؛ چون برای تو «دوست داشتن» فقط یک کلمه نیست، معناییست که باید تا آخرش ماند.
و فکر میکنم قشنگترین چیز دربارهات همین است؛ اینکه با تمام غمی که با خودت حمل میکنی، هنوز بلدی برای چیزی که دوستش داری صبر کنی.
301
خطاب به Voice's in my head؛
فکر میکنم دور قلبت همیشه کمی مه هست؛ نه آنقدر غلیظ که چیزی را نبینی، فقط به اندازهای که هیچکس نتواند بهسادگی بفهمد پشت آن چه میگذرد.
چشمهایت شبیه عصرهای طوسیاند؛ خسته، تیزبین و انگار همیشه در تلاش برای فهمیدن چیزی که دیگران از کنارش رد میشوند. با این حال، هنوز برای ریزترین ستارهها لبخند داری؛ و شاید همین، قشنگترین تناقض تو باشد.
امیدوارم یک روز این مه کنار برود، نه برای اینکه عوض شوی، فقط برای اینکه خودت هم ببینی چقدر نور، تمام این مدت، درونت ماند بود.
301
خطاب به Rain of Hope؛
دوست دارم آنطور که به ریزترین ستارهها لبخند میزنی، به خودت هم نگاه کنی؛ با همان چشمهایی که انگار هنوز معصومیتِ چشمهای یک نوزاد را با خودشان دارند و حتی وقتی حرفی نمیزنند، میخندند.
شاید تو زیادی حس میکنی، زیادی میبینی و همین گاهی دنیا را برایت سنگین میکند؛ اما فکر میکنم زیبایی تو دقیقاً همینجاست. اینکه با وجود تمام آنچه میفهمی، هنوز برای چیزهای کوچک ذوق میکنی؛ هنوز میتوانی از یک تکه نور، یک ستارهی دور یا لحظهای ساده خوشحال شوی.
کاش هیچوقت این قسمتِ کوچک و روشنِ تو، زیر سنگینیِ دنیا گم نشود.
301
خطاب به Soldier Girl؛
گاهی فکر میکنم اگر کسی مثل تو بیش از حد به دنیا نگاه کند، دنیا دیگر نمیتواند برایش فقط زیبا باشد. تو حتی خون را زیر مهتاب میبینی و از زیباییاش میگذری تا به دردی برسی که پشت آن پنهان شده.
شاید همین دقتِ راسخ تو به جهان، روزی خستهات کند؛ شاید آنقدر ببینی و آنقدر حس کنی که دنیا در تو تبدیل به درد شود.
اما عجیب است که حتی این حساسیت دردناک هم در تو زیباست. انگار شکنندگیات، بخشی از همان چیزیست که تو را اینقدر عمیق میکند.
فقط امیدوارم میان تمام چیزهایی که عمیقاً حس میکنی، جایی هم برای آرامش خودت باقی بگذاری.
301
اینم پارت سوم.✨
عسلیای من لینکهای همه رو سیو کردم یه ۴/۵ نفر دیگه موندن اگه موردی نداشته باشه فردا صبح زود میذارم اونا رو.
301
خطاب به cry؛
من میدانم غمگینی.
همهی ما غمگینیم.
چه کسی غمگین نیست؟
اما بدان این غمگینی، سهم ما از دنیا نیست و نخواهد بود.
این شادیست که ما باید داشته باشیم
و چه حیف که نداریم.
ما که از این جهان هیچ چیز با خود به جهان دیگر نمیبریم، هرچه که هست همینجا میماند برای آدم های بعد از ما، و من میخواهم تا وقتی که هستیم، تا وقتی نفس در سینهی ماست، قوی بمانی. بیا و دست هایم را بگیر
بریم به دشت و دمن
به صحرا
به جایی که ستاره ها نزدیکترند
به جایی که شادی را حس می کنی...
اشکالی ندارد اگر ما انسانیم و با این غمها میزیستیم، ولی این را هم فراموش نکن در هر تاریکیای نوری پیداست.
آن روح عزیز تو، هنوز شوق دارد، این را فراموش نکن.
301
خطاب به PoisonStar؛
نوشتهات را خواندم و غرق در آن شدم. تو با کلمات، مرزِ میانِ “دوری” و “نزدیکی” را به زیبایی محو کردی. تعبیرت از هنر به مثابهْ “زندگیای که نزیستهای اما نفسش میکشی”، زیباترین و تکاندهندهترین بخشِ متن بود؛ انگار توانستی با آتشِ واژهها، خسوفی را به تصویر بکشی که در هیچ جای دیگری ندیده بودم. قلمت،اثری متفاوت و ماندگار از خود به جا گذاشت.
301
خطاب به نقاشیِ چشمات؛
در میان نوشتههایت، نه تنها دردِ دوری، بلکه شکوهِ امید را هم یافتم. توانایی تو در تبدیلِ مفاهیم انتزاعی به تصاویرِ ملموس (مثل آن ترکیبِ آتش و کاه)، نشان از روحی حساس و ذهنی خلاق دارد. نوشتهات، فراتر از یک متن ساده، یک تجربهی زیسته است. با آرزوی پیروزی،قلمِ پر پروازت همیشه به همین زیبایی بنویسد.
301
خطاب به Crystal Thoughs؛
از بین تمام کلمههایی که نوشتی، چیزی که بیشتر از همه ماند، حسِ گمشدنت بود؛ انگار میان ترس و امید، سکوت و فریاد، ماندن و فرار، مدام جایی را دنبال میکنی که شاید اسمش آرامش باشد.
نامهات را که خواندم، به این فکر کردم که چقدر ممکن است کسی با آدمهای زیادی حرف بزند و باز هم حرفهای ناگفتهٔ زیادی داشته باشد. چقدر میشود لبخند زد و کسی نفهمد پشت آن لبخند چه گذشته. و شاید برای همین، بعضی شبها از روزها واقعیتر به نظر میرسند.
نمیدانم چه چیزهایی را پشت سر گذاشتی و قرار نیست حدس بزنم. فقط خواستم بگویم میان این همه سیاهی و گمشدگی، هنوز چیزی در نوشتههایت هست که شبیه خاموش نشدن است؛ یک تکهٔ کوچک از تو که هنوز مینویسد، هنوز حس میکند و هنوز کسی را مخاطب قرار میدهد.
شاید همین نامه، برای چند دقیقه، جایی باشد که لازم نباشد چیزی را توضیح بدهی.
301
خطاب به سَرمَد؛
نمیدانم از کِی خندیدن سخت شد و از کِی غم آنقدر آرام کنارمان نشست که دیگر حضورش عجیب نبود. شاید بعضی چیزها آنقدر تکرار شدند که یاد گرفتیم فقط از کنارشان رد شویم، بیآنکه حتی فرصت کنیم اسمشان را بدانیم.
حرفهایت را که خواندم، بیشتر از هر چیز حس کردم پشت تمام این جملهها کسی ایستاده که هنوز برایش مهم است؛ هنوز دلش میخواهد آدمها همدیگر را مسخره نکنند، هنوز برای شادیهای کوچک جا دارد، هنوز چیزی درونش هست که با یک آسمانِ قشنگ یا یک آهنگ یا حتی فکر یک موجود عجیب، چند لحظه از این همه سنگینی فاصله میگیرد.
شاید عجیبترین بخشش همین باشد؛ اینکه آدم گاهی برای فرار از خودش، به جایی میرود که بیشتر خودش را پیدا میکند. خاطرهها هم انگار بلدند درست همان وقتی برگردند که فکر میکنیم دیگر تمام شدهاند.
نمیخواهم برای این همه فکر و خستگی جوابی پیدا کنم. فقط میخواستم بگویم نوشتههایت جایی میان این همه بیتفاوتی، هنوز شبیه صدای یک آدم زنده بود؛ آدمی که هنوز چیزهایی برایش مهم است، حتی اگر خودش گاهی از این همه حس کردن خسته شده باشد.
شاید همین، تمام چیزی باشد که میخواستم بگویم.
301
خطاب به pieces of Me؛
از میان تمام نوشتههایت، بیشتر از همه آن آدم آرامی را دیدم که خودش پر از آشوب است؛کسی که درد دیگران را میفهمد، دلتنگیاش را قایم میکند و با این حال هنوز برای یک ماهِ ناقص، یک چایِ گرم و یک لحظهی بیدغدغه ذوق دارد.
شاید عجیب باشد، اما فکر میکنم تو شبیه همان ماهی؛کامل نیستی، خستهای، گاهی پشت ابرها گم میشوی،اما هنوز آنقدر نور داری که یک پشتبام تاریک را روشن کنی.
و اگر روزی کسی از تو پرسید «چه چیزی از دنیا میخواهی؟»
شاید جوابش خیلی ساده باشد:«یک جای امن، چند آدمِ ماندنی، و فرصتی برای زندگی کردن پیش از آنکه خزان برسد.»
301
خطاب به My Crime World؛
عزیزم،حرفهایت شبیه آدمیست که دیگر از جنگیدن خسته شده؛
نه از زندگی، از توضیح دادنِ خودش برای کسانی که قرار نبود بفهمند.
فکر میکنم پشت این همه سکوت، هنوز یک دلِ کوچک مانده که فقط میخواهد یکبار بیدلیل بشنود:«دوستت دارم، همینقدر ساده.»
شاید پاییز برای تو فقط فصل باران نیست؛فصلِ برگشتن به خودت است، جایی که دیگر لازم نیست چیزی را ثابت کنی.
301
خطاب به زویینگ زویینگ؛
عزیزم،تو غمِ آدمها را از لابهلای کلماتشان پیدا میکنی،اما انگار غمِ خودت جایی میان همان کلمات گم شده.
شاید سختترین نوعِ خستگی همین باشد؛وقتی برای همه جایی برای غمگین بودن داری،جز خودت.
کاش یک شب، تمام نقشهایت را زمین بگذاری،در را به روی جهان ببندی و فقط خودت باشی؛همان آدمی که سالهاست همه را فهمیده،اما هیچکس نپرسیده خودش چقدر خسته است.
