اَشَه
前往频道在 Telegram
برای نوشتن که اولین و آخرین سنگر است. اَشَه یعنی راستی، یعنی حقیقت!
显示更多未指定国家未指定类别
378
订阅者
无数据24 小时
+17 天
+4130 天
帖子存档
378
تصور میکردم که جانِزندگی در من مرده است اما نه، پیشداوریِ ابلهانهای کرده بودم. هنوز قاپیدن قاصدکها و درمشت گرفتن آنان چنان کودکی مرا بر سر ذوق آورده و با نبض زندگی همراهم میکند.
378
درک آزادی سیاسی و نفی دیکتاتوری و حکومت مطلقه، و در مقابل، پذیرش دموکراسی یا شکلگیری ذهنیتِ دموکراتیک جمعی همگی مفاهیمی هستند وابسته به زمان و متأثر از مقتضیات دورهای و تحول مستمر آرا و افکار عمومی.
جالب آنکه طبقهی نخبه و فرهیختهی گذشته، با وجود وسعت اندیشه و عمق تفکر، این مفاهیم را بیمعنا یا غیرضروری تلقی میکردند. برای نمونه، دانته در «کمدی الهی» دو شخصیتی را که موجب مرگ ژولیوس سزار شدند، در قعر دوزخ و در پایینترین طبقهی آن جای میدهد و گناهشان را همسنگ خیانت یهودا میداند. این در حالیست که از منظر امروز، بروتوس و لونگینوس با تصمیم به قتل سزار، در مسیر جمهوریخواهی و مقابله با دیکتاتوری گام برداشتند. اما در نگاه دانتهی قرن سیزدهم، پادشاه چهرهای قدسی و الهی داشت و قتل او همارز با قتل یکی از اولیای الهی تلقی میشد.
بههمینسان، خواجه نظامالملک، که نماد خردِ سیاسی در ایران است، در «سیاستنامه» بر این باور است که شاه برگزیدهی الهی، منزه و مقدس است و اطاعت از او از واجبات محسوب میشود. او مینویسد:
«ایزد سبحانه و تعالی در هر عصری و روزگاری یکی را از میان خلق برگزیند و او را به هنرهای پادشاهانه و سیرتهای ستوده آراسته گرداند و مصالح جهان و آرام بندگان بدو باز بندد...»
هدف من ارزیابی ارزشی این دیدگاهها نیست، بلکه تأکید دارم که تعمیم نگرش مدرن امروزی به اندیشهی قدما نادرست است؛ از اینرو، نباید دچار خلط ارزش شد.
مشروعیت الهی پادشاه و کرامت خاندان سلطنتی، در دورههایی از تاریخ، امری پذیرفتهشده در میان ملتهای مختلف با رویکردهای گوناگون بوده است. حتی برای طبقهی نخبه، آزادی از سلطنت مطلقه یا موروثی دغدغهی جدیای محسوب نمیشد. آنچه بیشتر مطرح بود، یافتن پادشاهی نیکسیرت و عادل یا دعوت از حاکمان وقت به رعایت اصول اخلاقی بود، نه کنار گذاشتن نظام سلطنتی. البته این امر نشانهی ناآشنایی آنان با مفهوم دموکراسی نیست؛ چرا که این ایده در قرن پنجم پیش از میلاد در یونان مطرح شد، و خواجه نظامالملک و دانته بهترتیب شانزده و هجده قرن پس از آن زیستهاند. با این حال، هنوز ضرورت تاریخی و اجتماعی آن در ایران و ایتالیا (ایتالیا شاید یک نظام با عناصر دموکراتیک داشت اما کماکان با ساختاری اشرافی و بر مبنای قدرت طبقه خاصه اداره میشد) احساس نمیشد.
اگر مسیر تحول ساختارهای حکومتی را بهصورت نموداری خطی در نظر بگیریم، میتوان گفت این حرکت از نوعی دموکراسی آغاز شده و به نوعی دیگر از دموکراسی ختم میشود. اینکه دموکراسی نخستین بار کجا و چگونه آزموده شد، جای بحث دارد؛ اما بیتردید، اشکالی از تصمیمگیری جمعی از ویژگیهای جوامع اولیه بوده است.
در این میان، ممکن است این پرسش پیش آید که چگونه مردمان عصر دانته یا خواجه نظامالملک، با وجود پادشاهانی مستبد، تنگنظر و ناکارآمد، ضرورت دموکراسی را درک نکردند؟ پاسخ را باید در ایستایی ذهنیت جستوجو کرد؛ ذهنیتی که در بستر تاریخی خاص خود شکل گرفته و با مقتضیات زمانهاش همخوان بوده است. و اما مسئلهای دیگر که میتواند توجیهکننده یا دستکم شرحدهندهی الگوی فکری خواجه نظامالملک و دانته باشد، این است که علاقهی مردم به دموکراسی تابعی از میزان قدرتیست که این نظام به آنان اعطا میکند. بهگفتهی تام فیلیپس، مردم در حالت کلی زمانی طرفدار دموکراسیاند که احساس کنند این نظام به آنها قدرت میبخشد؛ اما هنگامی که به نظر برسد دموکراسی قدرت را از ایشان سلب میکند، علاقهشان به آن بهطور چشمگیری کاهش مییابد.
افزون بر این، نباید از نظر دور داشت که دموکراسی مستلزم حجم قابلتوجهی از کار فرسایشی و مستمر است که بقای آن را تضمین میکند؛ و شاید چنین الزامات و مضامینی با ساختارهای اجتماعی_سیاسی آن دوران همخوانی و انطباق لازم را نداشتهاند.
378
سرشت بشر ذاتا فرار است و طبیعتی مانند گرد و غبار دارد که نمیتوان آن را به بند کشید و اگر خودش بر آن بند بگذارد، مثل گرد و غبار معلق دیوانهوار چنگ میزند و بند میگسلد و در چهار گوشه عالم پخش میشود.
فرانتس کافکا، دیوار چین
378
شش یا هفت سالم که بود، وقتی در مقابل پرسش غیرقابل درک و عظیمِ «میخواهی چه کاره شوی؟» قرار میگرفتم، اغلب میگفتم خبرنگار. چون گمان میکردم خبرنگاران احتمالاً از همه چیز خبر دارند و در تصور کودکانهام، خرد همان اطلاع بود. در یازده سالگی جلوی تلویزیون میایستادم و به شکل دیوانهکنندهای موزیک ویدیوهای یاس را میخواندم. در آن بازه، دوست داشتم رپر شوم. از دوازده تا پانزده سالگی، آرزو داشتم آکتور بشوم و تصور میکردم بازیگران میتوانند هر شغلی را که میخواهند تجربه کنند؛ نمیدانستم که همه بودن، هیچ بودن است.
از پانزده تا اوایل هفده سالگی، جنونِ فوتبال به سراغم آمد و آنچنان در آن غرق شدم که حتی هافبکهای وسط و وینگرهای چپ و راست تیم ملی گینهنو را میشناختم. آن سالها دلم میخواست فوتبالیست شوم.
اواخر هفده سالگی، پس از یک تجربهی از دست دادنِ جانسوز، به افسردگی و اختلال اضطراب دچار شدم. در این دوران اصلاً به ادامه دادن و چیزی شدن نمیاندیشیدم. پس از اندکی بهبودی، کمر راست کرده و سینهخیز به سال آخر دبیرستان رسیدم. در مواجهه با آدمهای هدفمندی که تکلیفشان با خودشان مشخص بود و برای زندگیشان برنامه داشتند، ناچار بودم دست به انتخاب بزنم که میخواهم چهکاره شوم.
بله، پس از قرارگرفتن در عمل انجام شده و برای کم نیاوردن مقابل آن آدمهای آگاه به خواستهیِ هدفمند، پراندم که میخواهم وکیل شوم؛ آن هم به این دلیل بود که تقریباً هفت_هشت بار وکیل مدافع شیطان را دیده و از کودکی نیمچه کراشی نیز بر روی آلپاچینو داشتم. با همان غوطهخوردن در یک لایه افسردگی که حالا تا حد زیادی از عمق آن کاسته شده بود، وارد روزهای به اصطلاح سرنوشتسازِ کنکور شدم. در این بازه نه تنها مطیع هیچ یک از فرمولهای رتبه برتر شدن نشدم، بلکه حتی درس هم نخواندم. سال کنکور من نقطه اوج مطالعهام بود، البته مقصودم درس خواندن نیست؛ غرض علافی و چرخ زدن در کتابخانه، کتابفروشیها و شبخوابی با کاغذهاست. به جرات میتوانم بگویم بهترین فیلمهای زندگیم را در این دوره دیدهام.
در هجده سالگی، کشکی کنکور داده، انتخاب رشته کرده و قضاقورتکی وارد رشتهای شدم که اولویت بیست و پنجم از چهل و پنج انتخابم بود. هفته اول دانشگاه مدام به تغییر رشته فکر کرده و از زمین و زمان دربارهاش سوال میکردم. هفته سوم عاشق رشتهام شدم و تبدیل به یکی از آن حرافهای جلو نشینی شدم که حتی در آنتراکتها هم به ملت مجالِ استراحت نداده و بیوقفه سؤال میپرسند. در این بازه خود را در قامت یک مورخ تصور میکردم. از اواسط ترم سوم، افسردگی که به انبار انداخته شده بود دوباره بر وجودم سایه انداخت و مرا به انزوا کشاند. این موضوع باعث شد رفته رفته از این علاقه نو فاصله بگیرم و همه چیز دوباره به نقطه آغازین بازگردد.
اکنون بیست ساله هستم و چند روز پیش کسی از من پرسید: «چه میخواهی از زندگیات؟» (به گونهای این پرسش را مطرح کرد که هر سامعی میتوانست ریشههای آن پرسشِ سابقِ «میخواهی چه کاره شوی» را در کلامش بیابد.) در پاسخ به او گفتم: «راستش مدتی است که از زندگی چیزی نمیخواهم؛ بلکه ایستادهام تا ببینم زندگی از من چه میخواهد، چراکه در نهایت اوست که زورش میچربد.»
378
پرندهای آبی در قلب من است
که میخواهد بیرون بزند
اما من سرسختم درمقابلش
میگویم: همانجا بمان
نمیگذارم هیچکس تو را ببیند
پرندهای آبی در قلب من است
که میخواهد بیرون بزند
اما من روی او ویسکی میریزم
و دود سیگار به خوردش میدهم
و روسپیان
و مشروبفروشان
و کارکنان داروخانه
هیچگاه نخواهند فهمید که او آنجاست.
پرندهای آبی در قلب من است
که میخواهد بیرون بزند
اما من سرسختم در مقابلش
میگویم آرام بگیر
میخواهی خرابم کنی؟
میخواهی کار و زندگیام را
و فروش کتابهایم را در اروپا خراب کنی؟
پرندهای آبی در قلب من است
که میخواهد بیرون بزند
اما من زرنگترم
فقط میگذارم گاهی شبها بیرون بیاید
شبها
وقتی همه به خواب رفتهاند
به او میگویم: میدانم که تو در قلب منی
پس اینقدر غمگین نباش
بعد او را میگذارم سر جایش
اندکی میخواند
چرا که هنوز کمی زنده است
و اینگونه باهم به خواب میرویم
با رازی که بین خودمان میماند
رازی آنقدر زیبا
که میتواند مردی را به گریه بیندازد
اما من گریه نمیکنم
تو چطور مَرد؟!
چارلز بوکوفسکی، شعرهای آخرین شبِ زمی
378
در حوزهی دانش (knowledge) نیز این موضوع مطرح است. اساساً بشر هرگز فاقد آگاهی نبوده و دانش زمانی خلق میشود که آگاهی قدیمی از بین برود و آگاهی جدید جای آن را بگیرد.
و شاید در علم (science) نیز این نکته وجود دارد. یک تز یا الگو زمانی پذیرفته میشود که الگوی جدید، الگوهای قدیمی را نفی کند. ما عملاً با یک چرخهی فسخ و صدور مواجهایم. این لوپ ما را به سمتی میکشاند که بگوییم یک گزاره علمی تا زمانی علمی است که گزارهای مبنی بر فسخ آن صادر نشده باشد؛ یعنی در واقع تا زمانی که نابود نشده است.
378
کتابی که خوانده نشود راکد است. کتاب بایستی به امانت داده شود، دست به دست شود، خراش برداشته و اصلا پاره شود. در این میان، نکته حائز اهمیت این است که کتاب بایستی مدام خوانده شود!
378
امروز سر قبر آقاجون، تو ظلِ آفتاب، وقتی گرمای گرانیت پنج دقیقه هم پذیرای آب نبود، سرمو آوردم بالا یه چرخی دور خودم زدم و به زمین مسطحِ زیر پام نگاه کردم؛ تا شعاع چند متری، فقط سنگمزار بود و عکس زن و مرد و پیر و جوون. ناخودآگاه برگشتم به عمو گفتم: «تُنسیٰ کَأنَّکَ لَمْ تَکُن... فراموش میشوی گویی که هرگز نبودهای!»
عمو گفت آره واقعا، حالا آدمیزاد بدو و خودتو برای دنیا پاره کن!
378
رو مسخرگی پیشه کن و مطربی آموز
تا داد خود از کهتر و مهتر بستانی
عبید زاکانیپن: حکایتِ جوامع توتالیتره، مردم اگه جرئت بکنند که دهن بازکنند، باید کلامشون رو تو هفت لایه استعاره و کنایه و لودگی بپیچونند تا مبادا زبانِ مایل به سرخشون، سرِ از فرطِ خستگی زرد شدهشون رو به باد بده!
378
گروس عبدالملکیان در یکی از اشعارش ترجیعبند جالبی دارد که میگوید: «دیگر نه اصراری به زندگی دارم، نه اصراری به مرگ!» این تعبیر من را به یاد اصطلاح "درجا زدن روانی" (Languishing) از کوری کیز میاندازد.
درجا زدن روانی زمانی اتفاق میافتد که فرد نه معیارهای کافی برای افسردگی یا دیگر اختلالات روانی را دارد و نه معیارهای لازم برای خوشبختی و بهزیستی. در واقع، اگر یک طیف را در نظر بگیریم که یک سر آن اختلال روانی و سر دیگر آن خوشبختی باشد، فردی که با پدیده درجا زدن روانی دست و پنجه نرم میکند، در وسط این طیف قرار میگیرد.
به گمان من، شیوع درجا زدن روانی (Languishing) در جامعه بشری بیشتر از اختلالات روانی مانند افسردگی است و از آنجا که اکثر افراد در مقطعی از زندگی خود این احساس را تجربه میکنند، ممکن است به اندازه کافی به آن توجه نشده باشد.
در دنیای امروز، اپیدمی تنهایی و انزوای اجتماعی و همچنین مشاهده روزانه انواع تبعیض که ماحصل نظام سرمایه است، باعث میشود انسان دچار احساس عدم تسلط و نقشآفرینی در جامعه شود. این وضعیت ممکن است هر فردی را به سمتی بکشاند که دیگر نه اصراری به زندگی داشته باشد و نه اصراری به مرگ!
378
داشتم به این فکر میکردم که برخی مفاهیم چقدر برای بشر اساسی هستند، اما این روزها در پوستهی امورِ منفی، از آنها یاد میکنیم. این مفاهیم به نوعی در کنار عناصرِ شکلدهنده به این جهان ایستادهاند. مضامینی مثل «نابودی» یا «نابود کردن» و «فراموشی» یا «فراموش کردن» بسیار حائز اهمیت هستند. احساس میکنم که نوعی سمپاتی بین مفاهیم خالق و سازنده و مفاهیمی که شاید در بطن خود معنای متضاد با زندگی را داشته باشند، وجود دارد. ما انسانها قبل از اینکه دست به خلق چیزی بزنیم، نخست، چیزی را نابود میکنیم تا بر ویرانههای آن بنایی نو بسازیم. ما نابود میکنیم تا خلق کنیم، دفرم میکنیم تا بتوانیم فرم بدهیم. به زعم من، دگرگونسازی همانا نابود کردن است؛ زیرا با ایجاد کوچکترین تغییر در وجودی، آن را از ماهیت سابقش ساقط خواهیم کرد. این امر در مورد فراموشی نیز صادق است. اگر نتوانیم آنچه که هستیم یا آنچه که بدان پایبندیم را فراموش کنیم، آفرینشی جدید ممکن نخواهد بود. آفرینش محصول خلأ است؛ فضایی در هم تنیده اما تهی.
به قول هسه: «سراسر تاریخ جهان اغلب در چشم من جز کتاب مصوری نیست که تندترین و کورترین اشتیاق انسان، یعنی میل به نسیان، را در خود بازتاب میدهد. مگر نه هر نسل از طریق منع و کتمان و تمسخر چیزهایی را نابود میکند که در چشم نسل پیشین بیشترین اعتبار را داشت؟»
به گمان من، از زهدان فراموشی است که ایدهها زاده میشوند. مدتهاست که بشر دست به خلق چیزی تازه نزده و هر آنچه که هست، بازتولیدِ نادانسته، درونیسازی شده و این جهانیِ عقولِ پیشین است.
ما باید پارادوکس خلقت را بپذیریم. تمامی ارزشهای برساختهی ما محصول ضدیت هستند. اگر ما زندگی، نیکی، عدل و ... را ارزش میپنداریم، این به واسطه فهم و آگاهی ما از مفاهیم متعارض آنهاست.
378
دو شب پیش با مادرجون درد و دل میکردیم. وسط حرفاش گفت: «آخه آدم وقتی یه گربه رو هم به خونه بیاره و باهاش زندگی کنه، بهش وابسته میشه. آدمیزاده دیگه، یه لخی که از چیزی دل نمیکنه. من با این مرد نزدیک پنجاه سال زندگی کردم، حالا چطور میتونم به روی خودم نیارم که دیگه نیست.»
امروز صبح داشت کوفته تبریزی درست میکرد. وقتی رفتم سراغش، دیدم داره گریه میکنه، پرسیدم چی شده، با بغض گفت: «اگه به خودم بود، دیگه تا آخر عمرم این غذا رو درست نمیکردم.»
گفتم چرا؟
گفت: «چون آقاجونت خیلی این غذا رو دوست داشت!»
ته دلم میدونستم این روزا چقدر دلش تنگه. چقدر منتظره. چقدر ته ته دلش هنوز باور نکرده مردی که پنجاه سال باهاش زندگی کرده، دیگه نیست. خدا میدونه چقدر دلتنگِ کل کلهای از سرِ عشقِ، چقدر دلتنگِ غر زدن برای مردیه که به قول خودش یه گوشش دره یه گوشش دروازه، چقدر دلش میخواد یکی دم دمایِ ظهر بزنه زیر آواز یا از اینکه غذا باب میلش نیست، شکایت کنه. اون الان دلتنگ پنجاه ساله و پنجاه سال یه روز و دو روز نیست....
378
_انسان امروز؟
+ «... پس رانده شده، در اوج ناچاری، ثمره بلند پروازیهای پادرهوا و نیازهای دروغ و دلنگی.»
نقل قول از پیر پائولو پازولینی، مذهب زمان من
378
بدبخت ملتی که نیازمند ناجی است!
تفاوت ناجی و قهرمان از زمین است تا به آسمان. ناجی فعلیت را از ما میگیرد و ما را به ورطهی انفعال میکشاند؛ اما قهرمان استارت را میزند و از آن پس، این به عهدهی خود ماست که با پای گذاشتن بر روی گاز ادامه دهیم یا خیر!
ناجیان فقط وعده میدهند، فانتزی و انتزاعاند و هیچگاه به حقیقت نمیرسند. آنان نه در آینه، بلکه در گور خفتهاند؛ اما قهرمانان در میان ما زندگی میکنند، موعدش که برسد، خودی نشان میدهند. آنان مانند ناجی نیستند که همگان بدان متوسل شوند؛ بلکه پرتویی از آن چیزی هستند که هر انسانی میتواند باشد. اگر قهرمان را به ابرشخصیتهای ادبیات یا ابرقهرمانهای مارول و دیسی تقلیل ندهیم و او را صرفاً به عنوان یک ابژه نبینیم، میتواند در هر سویی که نگاه کنیم، حضور داشته باشد.
قهرمان همان سرمشقی است که با نگاه کردن به او میتوانیم چگونگیِ زیستن را در دفتر زندگی بیاموزیم. در این مورد، تصمیم و انتخاب منحصراً منوط به خود ماست؛ اینکه انتخاب کنیم با الگو گرفتن از سرمشق خود، خطی نوین و نقشی نو زنیم یا خیر. در این میان، ناجی کسی است که وعده میدهد میآید و نوشتافزار را از ما میگیرد و خود به جای ما مینویسد. اما تمامی این امور مشروط به این است که وعده رنگی از حقیقت به خود گیرد و آیا این وعده محقق خواهد شد؟ ناجیان منتظر میسازند و قهرمانان ناظر. ناجیان منفعل میسازند و قهرمانان فاعل. ناجیان وابستهات میکنند و قهرمانان وارسته...
ذهن ما عاشق قهرمان است، نه فقط به این دلیل که زیباست، نه. چراکه از طریق داستانهایش، بقا را یاد گرفتهایم.
378
شب گذشته به این فکر میکردم که چرا جامعه ما، یا به عبارتی کشور ما، در زمینه سیاست، مدیریت سیاسی و مسائل دیپلماتیک همواره بهطور قابل توجهی ضعیف عمل میکند. وقتی این پرسش محوری را تجزیه و تحلیل کردم، به پرسشهای دیگری رسیدم. یکی از پرسشهای جالبی که به آن برخورد کردم این بود که آیا ساختار درست به حاکم خوب منجر میشود یا حاکم خوب یک ساختار درست را ایجاد میکند.
هنگامی که در طول تاریخ خودمان این موضوع را گذرا بررسی کردم، به این نتیجه رسیدم که برای انسان ایرانی و جامعهای که او خلق کرده، حاکم خوب است که به ساختار درست شکل و خمیرمایه آن را ورز میدهد. در این تفکر، شاه در منتها الیه قدرت، رأس هرم مشروعیت و بعضاً دارای الوهیت است. این ممکن است به نظام سلسلهمراتبیِ حاکم بر جامعه بازگردد یا حتی عمیقتر، به جغرافیا، خلقیات انسانی و بافت فرهنگی زاییده شده از آن.
وجود چنین ضمیر ناخودآگاهی باعث میشود که انسان ایرانی در لحظات آشوبناکِ تاریخی و در کشاکشِ بحرانها همواره به یک ناجی یا قهرمان نیاز داشته باشد که با حکومت مطلقهاش کنترل امور را دوباره به دست گیرد و به هر آشفتگی سامان بخشد. این تفکر عمدتاً بر فردیت و سیستمهای فردی تأکید دارد و حرکت از کل به جز را ترجیح میدهد (کلیت در اینجا منحصراً رای پادشاه است). در این نگاه کلی، شخصی که در رأس قرار دارد(پادشاهِ خودمختار) توانایی ایجاد تحولات مهم را صرفاً با نظر خودش دارد.
به عنوان مثال، خواجه نظامالملک در سیاستنامه بر این نکته تأکید دارد که شاه برگزیده الهی و قدیسی منزه است و اطاعت از او از اوجب واجبات. «ایزد سبحانه و تعالی در هر عصری یکی را از میان خلق برگزیند و او را به هنرهای پادشاهانه و سیرتهای ستوده آراسته گرداند...»
به زعم من، یکی از دلایلی که دموکراسی در کشور ما آنطور که باید و شاید جا نیفتاده، همین تفکر است؛ تفکری که در بطن خود ممکن است دیکتاتوری را بازتولید کند و زمینهساز شکلگیری حکومتهای توتالیتر باشد. دموکراسی، باید به واسطهی حرکتی از جز به کل شکل بگیرد؛ تا زمانی که ما از نظر فرهنگی تحول پیدا نکردهایم، دموکراسی در ایران حرف بیمعنایی خواهد بود. دگردیسیِ فرهنگی نیز به دور از هرگونه حکم صادر کردنِ فردی، عملی کاملاً جمعی است. بنابراین، این ساختار خوب است که متضمن شکلگیری یک چنین چیزی میشود، نه حاکم خوب!
نگرش نوکِ هرمی یا فردگرای مطلق، تبعات جدی به دنبال دارد. مسئله عدم ثبات سیاسی ما نیز بخش اعظمش به چنین نگرشی بازمیگردد. ما دولت را به مثابه یک ساختار در نظر نمیگیریم، بلکه آن را اکسسوری یا ابزاری میدانیم که با صاحب قدرتِ مطلقِ وقت (پادشاه، رئیس جمهور و...)، همراه است و وجودش بدون آن معنایی ندارد. به دلیل وابستگی به قدرت مطلق، ساختارهای ما همگی موقتیاند. از این روی، با سر رسیدن موعد یک دولت، مجدداً به نقطه آغاز بازمیگردیم و این ناشی از ناتوانی ما در شکلدهی به یک ساختار منسجم و با دوام است که بتواند فارغ از قدرتهای روی کار و صاحب منصبان، به حیات خود ادامه دهد. این وضعیت در نهایت به همان جامعه کوتاهمدتی منجر میشود که کاتوزیان دربارهاش صحبت میکند. خالی از لطف نیست که به این مطلب رجوع شود.
پن: ویکتور هوگو جایی در رمان بینوایان مینویسد: «ما پادشاه را کشتیم سعی کردیم دنیا را تغییر بدهیم. حالا تنها چیزی که گیرمان آمده، یک پادشاه جدید است که از قبلی بهتر نیست!» و شاید این همان رویکرد جامعه ایرانیست که متوجه نشده مسئله عوض کردن پالان خر نیست، بلکه خود خر است!
