سقوط یک ستاره
前往频道在 Telegram
ستاره چرخید و رقصید و چرخید تا سقوط کرد. و باقی ماجرا در یادداشتهای کنتس آمده، شاپم @sumoonshop
显示更多未指定国家未指定类别
542
订阅者
无数据24 小时
-167 天
+8830 天
帖子存档
Repost from نوراَختر
"نیمه تاریک وجودش را پنهان کرد و در ازای آن، روشنیِ شمعی سوزان را به اطرافیانش هدیه کرد"
Repost from نوراَختر
⊹این عکس و این پیام رو فور بزنید تا بگم اگر نقاشی بودید، کدوم قسمت ازتون نقاشی نشده بود و ناقص بود.
(پرایوتها توی ناشناس لینک بفرستید لطفا)
انقدر حرف برای گفتن دارم اما میدونم باز هم زنجیره بی پایان سوءتفاهم ها رو میسازه پس روی همه چیز چشم هام رو میبندم انگار که این آخرین طنابیه که میتونم بهش چنگ بندازم.
اما جدی این پاییز که اون نامه رو باز کردم باید چه واکنشی بدم؟ به کارهای احمقانه ای که انجام دادی و باورم نمیشه که چنین گندی زدی و چقدر برام ارزشمند بودی
به تو فکر کردم و ناگهان بی نهایت دلتنگت شدم، پاییز گذشته در کنارت، برای این خیزان نامهای نوشتم که در آن میخواستم هنوز هم در کنار یکدیگر باشیم. اما گذر زمان هم چیز عجیبی است؛ اگر تمام آنچه انجام دادی را هم فراموش کنم خنده دار است که دیگر چنین چیزی شدنی نیست..
من سال های طولانیه که چنل دارم، نمیدونم کسی حتی بخاطر میاره یا نه اما از وقتی که کتابخونه بود یا بعد تر مجنون در پاریس، معشوقه جناب پاریس، نیمه مست و هر بار دیگه ای که اسمش رو عوض کردم وقتی که دو کا از ممبر هامو ریمو کردم صرفا چون دیگه نمی تونستم ادامه بدم، حالا از هر زمان دیگه ای بیشتر به این فکر میکنم که من به اینجا برمیگردم به خاطره های قبلیم تا با خود اون زمانم مواجه بشم نه کسی که پست های استتیک بی معنی گذاشته که صرفا فعالیت کرده باشه. حالا بهتر درک میکنم که پشت تمام عکس ها و جمله هام یک درد یک خاطره یک معنی عمیقی نهفته تا گذشتهی درک کردنی آینده ام باشه. به خودتون سخت نگیرید، برای بهتر شدن تلاش کنید اما همه چیز رو فدای زیبایی نکنید.
آه، هکتور عزیزم متاسفم که امشب هم نتونستم به سراغت بیام. خیلی خسته ام و چشم هام رو به سختی باز نگه داشتم. لطفاً من رو ببخش و منتظرم بمون.
من هم با ستاره ها حرف میزنم، گمان میکنم آن ها سکوتم را متوجه میشوند. کم کم تمام وجودم را درگیر خودشان میکنند و سر آخر مانند پری دریایی که طعمه اش را به چنگ آورده با چشمک هایشان من را به آغوش میکشند.
حتی باران هم نتوانست غبار غم هایم را با خود ببرد. آسمان بارید و بارید تا اشک هایم را از یاد ببرم، اما چه کسی میتواند آن اندوه همیشگی را با خود ببرد؟ من را از این اسارت رها کند، خط خطی دفترم که حال مدت هاست برایم یک خودکشی هر روزه است را به تمام برساند؟ چه کسی این نجوای مرگ را از من دور میکند؟ در پس این احساس مرگی که با قهوه ام مینوشم، چگونه میبایست مرگ را هم زد؟
