ch
Feedback

不要被骗子欺骗!Telemetrio 会找到并标记这些频道 👉 如果想查看标记,请订阅

𝑪𝑯𝑹𝑶𝑵𝑶𝑽𝑨

𝑪𝑯𝑹𝑶𝑵𝑶𝑽𝑨

前往频道在 Telegram

𝑳𝒐𝒔𝒕 𝒊𝒏 𝒕𝒊𝒎𝒆, 𝒇𝒐𝒖𝒏𝒅 𝒊𝒏 𝒇𝒊𝒄𝒕𝒊𝒐𝒏. @PoetryChallenge 𝑼𝒏𝒌𝒏𝒐𝒘𝒏: @MailBoxofficebot

显示更多
未指定国家未指定类别
480
订阅者
-424 小时
-127 天
-26830 天
帖子存档
به ددیم میگم بیا بخورتت

ددی ریلکس

مرسی خانومی

خوشومدی آقایی 😂

sticker.webp0.14 KB

اقایی هس-

خوشومدی خانومی

اومدم ی سلام کنم

Damn I LOVED that!

Repost from N/a
𝘍𝘰𝘳 𝘮𝘺 𝘥𝘦𝘢𝘳 @WinchesterBunker

Repost from N/a
سولجربوی نزدیکتر شد. -اگه بعد از این ماموریت زنده موندیم، می‌تونم یه نوشیدنی مهمونت کنم. دین بینشون ایستاد. -نه. سولجر بوی ابروش رو بالا انداخت. -با تو حرف نزدم، رفیق. -ولی من دارم جواب می‌دم. -عجیبه. فکر می‌کردم اینجا خودش می‌تونه حرف بزنه. دین دیگه چیزی نگفت. فقط یه قدم جلو رفت و مشت محکمی به صورت سولجربوی زد. سولجربوی چند قدم عقب رفت و بعد با لبخند خون گوشه لبش رو پاک کرد. -بالاخره یه کار مردونه کردی. دین دوباره به سمتش حمله کرد. چند ثانیه بعد هر دو به جون هم افتاده بودن و صدای مشت‌هاشون کل ساختمون رو پر کرده بود. لونا با عصبانیت خودش رو بینشون انداخت. +بسه دیگه! دین هنوز می‌خواست جلو بره. -کنار برو، لونا! -نه! سولجربوی هم خواست دوباره حمله کنه، اما لونا با تمام زورش عقبش کشید. -شما دوتا عقل ندارین؟! ما اینجاییم که یه پرونده رو حل کنیم، نه اینکه همدیگه رو بکشین! دین با عصبانیت به سولجربوی خیره شد. -فقط یه بار دیگه باهاش لاس بزن. سولجر بوی لبخند کجی زد. -پس مشکل اصلیت من نیستم... حسودیته. دین فکش رو سفت کرد. لونا اهی کشید. -خدایا... من چه گناهی کردم
@red_stary

Repost from N/a
𝐒𝐨𝐥𝐝𝐢𝐞𝐫 𝐁𝐨𝐲 𝐯𝐬 𝐃𝐞𝐚𝐧 مدتی بود که دنیا دیگه فقط از دست هیولاها و موجودات ماورایی در خطر نبود؛ این بار خوده آدما
+1
𝐒𝐨𝐥𝐝𝐢𝐞𝐫 𝐁𝐨𝐲 𝐯𝐬 𝐃𝐞𝐚𝐧
مدتی بود که دنیا دیگه فقط از دست هیولاها و موجودات ماورایی در خطر نبود؛ این بار خوده آدما بودن که به جون هم افتاده بودن. برای همین قهرمان‌ها وارد ماجرا شده بودن. یکی از اونها سولجر بوی بود. دین از همون روز اول ازش خوشش نمی‌اومد. به نظرش این حرومزاده زیادی شبیه خودش بود؛ انگار یکی قیافشو دزدیده بود و چند برابر مغرورترش کرده بود. حالا شکارچی‌ها و قهرمان‌ها مجبور شده بودن برای پیدا کردن عامل اتفاقات اخیر با هم همکاری کنن. دین، لونا و یکی از قهرمان‌ها وارد ساختمون شدن. دین همین که مرد رو دید، ایستاد. -نه... امکان نداره. لونا برگشت سمتش. +چی شده؟ دین با حرص گفت: -خودش. سولجربوی با یه لبخند وارد شد. -چه استقبال گرمی. دین زیر لب گفت: -از قیافت متنفرم. سولجربوی نگاهی بهش انداخت و بعد چشمش افتاد به لونا. لبخندش پررنگ‌تر شد. -ولی از این یکی خوشم اومد. دین اخم کرد. -حتی فکرشم نکن. سولجربوی خندید و رو به لونا گفت: -اسم قشنگی داری. خودتم به همون اندازه قشنگی؟ لونا با تعجب نگاهش کرد. -ممنون... فکر کنم؟


به نظرتون ممکنه توی ۶ روز اینجا ۴۰۰ تایی شه؟

یه دستی برسونید اینجا ۵۰۰ میشه🧘🏻‍♀️

Repost from 槊L,
ماعم 400 تایی نشیم؟ (زودتر براتون انواع جادو‌ هارو پست میکنما)

sticker.webp0.01 KB

+1
𝑻𝒉𝒂𝒕 𝒘𝒐𝒖𝒍𝒅 𝒃𝒆 𝒏𝒖𝒕𝒔.