ch
Feedback

不要被骗子欺骗!Telemetrio 会找到并标记这些频道 👉 如果想查看标记,请订阅

مـارسِــے؛ ‌ ‌‌‌‌ ‌‌

مـارسِــے؛ ‌ ‌‌‌‌ ‌‌

前往频道在 Telegram

‌ ‌ ‌‌ ‌‌ ‌‌ 𝗌𝗎𝗇𝗌𝖾‌𝗍 𝗐𝗂𝗅𝗅 𝖼𝗈𝗆𝖾 𝗈𝗇𝖾 𝖽𝖺𝗒; 𝗆𝗒 𝗍𝖾𝗆𝗉𝗅𝖾 ‌ ‌‌ ‌‌‌ ‌ 𝗒𝗈𝗎𝗋 𝗅𝖾𝗍𝗍𝖾𝗋𝗌: @TalktoMateoBot ???

显示更多
未指定国家未指定类别
240
订阅者
无数据24 小时
+67 天
+930 天
帖子存档
اوه. این زیباترین چیزه.

منم همینطور!!!! واقعا کورش کرده بود

پرده‌ی مورد علاقه‌ام! تو واقعا نمی‌دونی خودم چه حس شیرین و زیبایی بهم دست داد وقتی نوشتمش. و این بی‌نظیرترین حس بود. و واقعا دوست دارم روزی اینطوری به کسی ابراز علاقه کنم

اوه، نه. قطعا تو شیرین‌تری که اینطور قلبم رو قلقلک دادی و ذوق‌زده‌‌ام کردی

به‌طرز عجیبی به دل می‌شینه و با خودت میگی به به

حتی من هم عزیزم. حتی من هم‌. یک نوع عجیب و شیرینی از عشق و ابراز علاقه و لاس‌زدنه

چنان من‌و ذوق‌زده‌ام کردی که حس می‌کنم یک چیز جدید توی زندگیم به‌وجود اومد.

و اینجا. تو واقعا تیر خلاص رو بهم زدی

در هر زمان و جهان و حالت و جنسیت و شرایطی... این دو بهترین‌اند. نجات‌دهنده‌اند

قطعا‌. داریم درباره‌ی ماتئو آرژان صحبت می‌کنیما؟!

اوه، خوشحالم که شروع ساده‌ی ماجرا اینقدر دلنشین بوده.

و از همین اول شروع کردی عزیزم. جوری بهم ضربه زدی که نفهمیدم چی شد. من مارسی‌ام؟! تو حتی هنوز داستان اصلی، یعنی ماتئو آرژان رو نخوندی و اینطوری میگی! شاید اونقدر خوب و جالب نباشه که تو اینقدر اغراق می‌کنی، اونم از شروع ماجرا

و باورم نمیشه

این اولین و تنها نظریه که اینقدر طولانی و پرجزییاته

این جزییات

من واقعا پنیک کردم.

Fantastic, amazing, beautiful, adorable, nice. باور کن که هنوز هم باور نمی‌کنم چنین چیزی رو خوندم و همچنان در واقعیت به سر می‌برم. خیلی رویایی به نظر میاد و شاید باز هم باورت نشه اما انقدر، انقدر قشنگ و زیبا بود که میزان احساساتی که درونم به وجود اومد رو نمیتونم اندازه بگیرم و تقریباً گریه کرد- بگذریم. و اتفاقی که افتاد...؟ من راجب ماتئو و آرژان چیز زیادي نمی‌دونم و از قبل هم تنها دو اسم ازشون شنیده بودم،‌ ولی ببخشید این کامباین فقط زیادی جالب و قشنگ بود!!! مسائل ماوراء‌طبیعي، مثل تناسخ واقعاً روحم رو جل‍ا می‌ده و فقط تصورش تمام حواسم رو به سمت موضوع می‌بره. تبریك میگم. موفق شدی. پاراگراف‌های اول خیلی شیرین و بامزه بودن، و البته اونجا که میرسیم به آرت -غروب‌ابدي- . همون‌جا راجع به چیزی مثل تناسخ مطلع شدم و حتی جالب‌بودن داستان برام شدت بیشتری هم گرفت. و اون‌جا که هیسونگ خیلی رندوم گفت سونگمین؟؟؟؟ جیغ کشیدم وای.
_این چیه؟ _نمی‌دونم. سونگهون سری کج کرد و با لبانی آویزان به موهای آشفته‌اش خیره شد. _فقط... مدت زیادیه توی سرمه، احساس می‌کردم باید این تصویر رو بکشم. _می‌شناسی‌شون؟ سونگهون نجوا و هیسونگ سری تکان داد. _آره. به سمت کتابخانه‌ی کنج کارگاه که با کمک دوستش برای عزیزکرده‌اش طراحی کرده و ساخته بود رفت، و تا خواست کتابی را بردارد، صدای بلند سونگهون مانع شد. پسرک به سمت کتابخانه رفت و کتابی که هیسونگ سعی در برداشتنش داشت را برداشت. _کثیف‌شون می‌کنی. با اخم زمزمه کرد و هیسونگ خنده‌ی ریزی سر داد، زیبایی و بامزگی پسرک آنقدر زیاد بود که نمی‌دانست چطور بیان و توصیف‌شان کند.
این دوتا خیلی بامزه‌ن لطفا رسیدگی کنید.
_خب؟ _ماتئو آرژان، اسم اصلیه ماتئو سونگمین بوده. سونگهون سری تکان داد و خیره به جلد زیبای کتاب، برای لحظه‌ای آن را تحسین، و کتاب را باز کرد. _نویسنده‌، نویسنده؟ ها؟ ویراستار، لی فلیکس... نشنیده بودم اسمش رو تا به‌ حال. _چاپخانه‌ی بنگ. سونگهون سری تکان داد و زمزمه کرد. _آره دیدم. نشنیده بودم تا حالا همچین نویسنده‌ای باشه یا... هیسونگ انگشتش را روی بینی پسرک کشید و با ساکت کردنش، لبخند کمرنگی زد و زمزمه‌وار گفت. _چاپخانه توی مارسِی بوده و لی فلیکس یک مهاجر استرالیایی، بیوگرافی‌اش رو بهت میدم بخونی، ولی مسئله الان این نیست. مسئله اینه که ماتئو آرژان واقعیه؛ و این دو شخص، دو شخص کاملا واقعی هستن.
به عنوان کسي که چیزی راجع به ماتئو و آرژان و داستان‌های بینشون نمی‌دونه این شوك بزرگی بود. خیلی هم بزرگ. ماتئو سونگمین؟ فلیکس؟ بنگ؟ با این اوصاف گمونم اگر ماتئو آرژان رو بخونم و راجبشون بدونم کامل‍ا دچار حمله‌ی قلبی بشم- I'm not joking.
_من احساسات عجیبی نسبت به رنگ نقره‌ای دارم، و از روز اولی که تو رو دیدم... همیشه فکر می‌کردم تو رو می‌شناسم، تو رو از خیلی وقت پیش می‌شناسم و دیدم. سونگهون لبانش را روی هم فشرد و به‌تندی قدم‌هایش را به سمت دیگری کشاند. _اما خیلی مسخره‌ست این حرفت، یعنی الان تو آرژانی و من... _خودت همچین حسی نداشتی؟ هیچوقت؟ سونگهون نفس عمیقی کشید و به میز کوچک وسط کارگاه تکیه داد. _نمی‌دونم، فقط... تو روز اول شبیه به یک غریبه‌ی آشنا بودی. انگار از کتاب‌هایی که خونده بودم فرار کرده بودی تا با من آشنا بشی، ولی این دلیل نمیشه بتونم باور کنم که من و تو... آخه عجیبه یکم.
منم همینطور سونگهون، منم همینطور. ولی واقعاً تصور کنید یه همچین چیزی براتون اتفاق بیوفته! سنسنسممسمشم
_دوست دارم تصور کنم واقعیه، عشق‌مون و دوست داشتن‌مون از خیلی وقت پیش مقدر شده. _ماتئو... به آرژان رسید؟ _آره، رسید. سونگهون چشمانش را بست تا بوسه‌ی عمیق و شیرین پسر بزرگ‌تر را احساس کند. _تا ابد با هم خوشحال بودن؟ _سونگهون، هیچ ابدیتی وجود نداره. پسرک نویسنده سرش را روی سینه‌ی هیسونگ گذاشت و زیرلب نجوا کرد. _ابدیت من... تویی.
بمیرم الهي )))))))))) توانایی صحبت کردنم رو از دست دادم جدی میگم واقعاً چیز دیگه‌ای برای گفتن ندارم شبتون خوش.
بیشتر از دیروز و کمتر از فردا، دوستت دارم؛ و به عشقِ لبخند و اشتیاق کودکانه‌ی تو، قلم‌موهایم را روی بوم‌های سپیدم می‌رقصانم.
چقدر زیبا ))) ادبیاتم رو از دست دادم واقعاً اسپیچ‌لس هستن خدایا شکرت.
دوستت دارم، نقاشِ من؛ و تا زمانی‌که جانی در تن دارم، برای تو و عشق تو، می‌نویسم و می‌نویسم.
تبریك میگم. به خوبی موفق شدی تا کاملا من رو برای چند ساعتی درگیر کنی، از وقتی شروع به خوندن و نظر دادن کردم حدود یك ساعت و نیم می‌گذره و حتی به یاد نمیارم درگیر کدوم بخش از داستان بودم. فقط باید بگم این قلم تکرار نخواهد شد. خسته هم.. نباشی، خودم رو از دست دادم رسماً.

_مدت طولانی‌ای میشه... چند ماه شده؟! دو یا سه؟ فکر می‌کنم بیشتره... اما این مدت، هیسونگ... تمام این مدت تو... لبانش را روی هم فشرد، عزمش را جزم کرد، باید می‌گفت پس فرصت را غنیمت شمرد و بار دیگر سکوت میان‌شان را درهم شکست. _هر شخصیتی که خلق می‌کنم، هر جمله‌ای که می‌نویسم و هر عنوانی که انتخاب می‌کنم... از کوچک‌ترین مسئله گرفته تا بزرگ‌ترین‌شون، تک تک احساساتی که خرج می‌کنم که چکیده‌ای از قلم خام و خشکم‌ان، از تو میاد. دستانش را روی پاهایش کشید، سعی کرد به عرق سرد نشسته روی کمرش و خیس‌تر شدن پیشانی‌اش توجه نکند. لب پایینش را گزید و سرش را صاف کرد تا به درخت تکیه دهد. با ترس و کمی اضطراب، چشمانش را بست و لبانش را برای لحظه‌ای روی هم فشرد. " از پسش برمیای پارک سونگهون؛ اون خوابه، بگو و خلاص شو. لعنتی... خودت رو خلاص کن! " _هر چی بیشتر می‌نویسم، بیشتر متوجه میشم که قلمِ من دیگه برای خودم نیست... قلمِ من، صاحب جدیدی پیدا کرده و کلماتم حالا احساس تعلق دارن. حتی خودم و احساساتم... بالاخره احساس می‌کنم که به خونه‌ای که گم کرده بودم رسیدم، انگار بالاخره خونه‌ام رو پیدا کردم و حالا می‌تونم توی گرم‌ترین نقطه‌ی امن جهان ساعت‌ها استراحت کنم... و هیچ ترسی نداشته باشم.
ال‍ان بهش اعتراف کرد و فقط تصور کنید هسیونگ خواب نبود و تمام این حرف‌های شیرین رو شنید !! تصورش فقط خیلی بامزه‌ست، و من تونستم اون صحنه و اون موقعیت رو کامل‍اً حس و درك کنم جوري که انگار در همون لحظه حضور داشتم. و اما قشنگ نیست؟ به کسی اینطوری ابراز علاقه کنی و اون فرد تمام مدت با چشم‌های بسته لبخند بزنه و تو ذهنش تو رو بپرسته؟ God damn.
_منم دوسِت دارم، سونگهون.
بدون شوخي وقتی این رو خوندم یك فحش ریزی به هیسونگ دادم. خب درد؟؟؟؟ خب درد؟؟؟؟؟؟!
پسر بزرگ‌تر با لبخند سرش را بلند و دستش را روی گونه‌ی سرخ‌شده‌اش قرار داد. _احمق... تو می‌دونی من مشکل خواب دارم و نمی‌تونم بخوابم. خنده‌ای کرد و با تکیه دادن پیشانی‌اش به پیشانی پسرک، لبخندِ پهن و زیبایی زد. در حالی‌که چیز دیگری را نجوا می‌کرد، دستان سونگهون بالا آمد و به آستین‌های پیراهن نسکافه‌ایِ مرد چنگ انداخت.
بمیرم الهي حتي حواسش هم نبود که این مشکل رو داره )) ببینید دوستان عشق با آدم چه کارهايي می‌کنه. به علاوه، حاضرم برای حرکت آخر سونگهون جان ببازم.
_تو هم خیلی وقته که صاحب قلم‌موهای من شدی... نقش و نگارهای من، بوم‌های من، نقاشی‌ها و رنگ‌هام... همه‌شون حالا احساس تعلق دارن، نویسنده کوچولو.
قشنگ بود. خیلی قشنگ بود. فرض کنید یك نویسنده و یك نقاش باهم در رابطه باشن. تمام کلماتی که می‌نویسه راجب عشق جذابش هستن و هر شکلی که خلق می‌کنه از تصور معشوق زیباش))

First of ALL. I'm SPEECHLESS!!!! ممکنه در سال ۲۰۲۶، در چنین جمعه‌اي، در این ساعات غروب، چنین نوشته‌اي رو بخونم که احساسات و گرما به معناي واقعي کلمه از تك‌به‌تك کلماتش سرازیر بودن؟.. کمي ترسیده‌م. هیچوقت فکر نمی‌کردم یك قلم و یك نوشته بتونه این‌قدر زیبا احساسات رو بیان کنه؛ و مشتاقانه براي خوندن هر خط آماده بودم. بدون اغراق می‌تونم بگم چیزهایی زیادی رو در این نوشته پیدا کردم، شاید. احساسات عمیق، خاطرات دلنشین، لبخندهای زیبا؛ مارسي رو دربر گرفته‌ن. حال‍ا می‌تونم متوجه بشم که چرا اسم چنل مارسي ـه؛ دقیقاً مثل خودت، خودت هم مارسي‌ای.
بدن‌ها با یکدیگر برخورد، و نگاه‌ها گره خوردند؛ امان از آن دو گوی سیاه رنگی که قلبش را چنان لرزاند که از گذر زمان هیچ نفهمید. زمزمه‌ها، فضا را پر کرده و خلوت، سکوت را از میان برده بود. همه‌چیز همچو طلوعِ دلچسب مارسِی، می‌درخشید و پرفروغ لبخند می‌زد. _خوبید؟! _آره آره، شما... چطور؟! زبان‌شان بی‌چون و چرا می‌جنبید و کلمات ادا می‌شدند. طنینِ خنده‌های‌ ریز و تصویر سرخی گونه‌هایشان، چنان دلربا بود که بر دل تمام سنگدلان لرزه می‌انداخت.
از همین اول طوری شروع شد که خواننده با یه لبخند کوچیك متوجه می‌شه چی در انتظارشه. زیبا بود.
_دوست دارید... به من ملحق بشید؟ یعنی خب، هر دو تنهاییم. _آه معلومه؛ خیلی ممنون که از تنهایی نجاتم دادید.
حتي زمان‌هاي بیشتری رو هم قراره که از تنهایی نجاتت بده.
ساعت‌ها، نجواهای شیرین و دلچسبی میانِ زمین و هوا در گردش بود، ساعت‌ها با شوقی کودکانه که احساسات عمیق‌شان را قلقلک می‌داد، نشسته و با دو فنجان قهوه‌ی سردشده‌ی روی میز، وقت می‌گذراندند. هیچ به سرد شدن قهوه‌ها و از بین رفتن طعمِ شکلاتیِ کیک‌های مقابل‌شان اهمیت نمی‌دادند، با شوق و ذوق صحبت می‌کردند و وقت می‌گذراندند.
جالبه، حس میکنم دارم یك نوشته از یك نویسنده‌ی پرآوازه و بزرگ رو میخونم، این قلم باید بیشتر و هزاران‌بار بیشتر در چشم قرار بگیره. You're insane.
_اما نگاه‌تون و اون اخم... فکر نکنم چندان نشونه‌ی خوشحالی باشه. سونگهون آرام خندید و سرش را کمی پایین انداخت. با خجالت و شرم، نجوا کرد. _آه... خب، اون موقع نمی‌دونستم قراره هم‌صحبتی باهاتون اینقدر لذت‌بخش باشه.
و خب قطعاً نمی‌دونسته قراره عشق زندگیش رو چنین مل‍اقات کنه!
طنین صدای قدم‌هایشان میان صدای پای رهگذران و صدای خنده‌ی کودکان، گمشده بود؛ اما سکوتی سنگین و باریک با بی‌رحمی حکومت می‌کرد، و رقص خجالت و شرم، به لبان‌شان اجازه‌ی حرکت نمی‌داد. چه می‌شد اگر سکوتِ میان‌شان را می‌شکستند،  دوباره به صحبت و دردِ دل دیگری ساعت‌ها گوش می‌سپردند و شهامت سخن گفتن را می‌یافتند؟!
توصیفات، کلمات، حس‌و‌حال، همه‌شون بینظیر هستن چه چیزی میتونم بگم؟؟!
_دوست داری بری اون سمت ساحل، هیسونگ‌؟ اونجا امواج دریا رو بهتر میشه شنید. _اگر ساکت باشه چرا که نه؛ دوست دارم بفهمم ترکیبِ صدای خنده‌هات، و امواج دریا چقدر دوست‌داشتنیه...
صادقانه بگم، بعد از خوندن این پارت چند دقیقه‌ای رو به فکر کردن گذروندم. 😭😭😭😭😭😭😭😭 این چی بود خیلی ممنون. بزارید به اطلاع برسونم که وقتی میگم لاس منظورم چنین چیزهایی هستن دوستان!!
پسرک حیرت‌زده و خجل، سرش را چرخاند و نگاهش را دزدید تا مبادا برقِ شادی و شوقِ کودکانه‌اش آشکار، و او را به دام اندازد. _هیسونگ... صدای خنده‌ی پسر بزرگ‌تر بلند شد و بار دیگر گوش‌های پسرک را همچو شاخه‌ی رزِ سرخ‌گون به سرخی کشاند و پوستش را چون کوره‌ای داغ و پرحرارت سوزاند. _بریم؟ دستِ دراز شده‌ی به سمتش، منتظر بود تا دستش را لمس و انگشتانش را درآغوش بگیرد.
خیلی.... زیبا هستن. احساسات و اکت‌ ـهایی که دارن به وضوح نشون می‌ده چقدر عاشق هستن و این واقعا شیرینه! این نوشته واقعاً شیرینه، البته باید اضافه کنم که نویسنده‌ش شیرین‌تره.
قند در دل پسرک آب و گونه‌ها و گوش‌هایش رنگ گرفتند. لبخندِ خجلی زد و نگاهش را به دریا دوخت. خیره شدن به آن دو گوی سیاه رنگ، رعب‌انگیز بود؛ رعشه‌ای که بدنش را می‌لرزاند و قلبش را سست می‌کرد، وحشتناک بود. _خوشحالم که تونستم کمک کنم. و ساعت‌ها هم‌نشینی و صحبت‌شان آغاز شد. آنقدر صحبت کردند و سخن گفتند که غروب زیبای شهرشان را با یکدیگر تماشا کردند؛ اما حتی برای یک لحظه... گره‌ی دست‌هایشان از هم باز نشد.
:))) هر کلمه‌ای که می‌خونم بیشتر لبخند می‌زنم و واقعا محو میشم.
_خوابیدی؟ نجوایی کوتاه سر داد و منتظر شنیدن کوچک‌ترین آوایی از سمت پسر شد. لحظات کوتاهی گذشت و با فکرِ به‌ خواب رفتن او، انگشتانش را با اضطراب روی پاهایش حرکت می‌داد و اَشکالی ناخوانا و نامفهوم می‌کشید.
سونگهون چقدر مظلومه مردم )))