Almost Okay ◡̈
前往频道在 Telegram
HSP Winter's Daughter North Pole Very Unpredictable Some time's happy , Some time's sad 🎣⚔️🏍✈️🛥🌕🏅♟️🎧🎶📚❄️👩🏻🎓🌊🦕🦖
显示更多未指定国家未指定类别
205
订阅者
无数据24 小时
-47 天
-5030 天
帖子存档
امروز
برای دوست قدیمی که در گذشته آرزوی بدی کرد برام باتوجه به تمام خوبی که در حقش کرده بودم
آرزوی آرامش کردم.
Repost from ستارهای که بلعیده شد.
سلام. این پیامو فوروارد بفرمایید تا منم ازتون فوروارد بفرمایم و بگویم چنلتان وایب چه مکان یا طبیعتیو میده.⭐️🌱
Repost from روزمرگیهای یک رواندرمانگر
یه سری حرفها رو نمیزنیم چون فکر میکنیم گفتنش چیزی رو عوض نمیکنه. اما گاهی حرف زدن برای تغییر دادن طرف مقابل نیست. برای اینه که خودت دیگه مجبور نباشی حرفت رو مدام توی ذهنت تکرار کنی. بعضی حرفها وقتی گفته میشن، حتی اگه نتیجهی بیرونی نداشته باشن، ذهن و قلبت رو سبک میکنن.
راستش
فقط یه امروز کامل انلاین نشدم
دیدم فقط خواجه حافظ شیرازی مونده که بهم پیام نداده باشه تو تلگرام
دنیای عجیبیه
تازه ۹۹.۹ درصدشم مربوط به دانشگاهه
Repost from N/a
خانهی آقاجون هنوز همانجاست.
حیاطی پر از درخت که نور آفتاب از لابهلای برگهایش رد میشد و روی زمین میافتاد.
و روی اولین پلههای حیاط، همیشه آقاجون نشسته بود.
یک تکه چوب کنارش،
چکش و ارهای در دستش،
و صدای آرامِ کار کردنش که با صدای پرندههای حیاط قاطی میشد.
آن روزها فکر میکردم این صحنه قرار است همیشه همینطور بماند.
فکر میکردم هر وقت برگردم، آقاجون همانجا نشسته؛
سرش پایین است و مشغول نجاری.
اما یک روز برگشتم...
پلهها همان بودند.
درختها هنوز سایه میانداختند.
حتی بوی چوب هنوز آدم را یاد او میانداخت.
فقط یک چیز کم بود.
آقاجون.
روی همان پلهی اول نشستم.
دستم را روی چوب قدیمی کشیدم و برای اولین بار فهمیدم بعضی جاها آدم را بیشتر از آدمهایشان نگه میدارند.
دلم برای صدای چکش خوردن چوب تنگ شده بود.
برای دستهایش.
برای سکوتش.
برای اینکه میدانستم اگر وارد حیاط شوم، یک نفر آنجا هست که بودنم برایش کافی است.
حالا هر وقت دلم برای آقاجون تنگ میشود،
در ذهنم برمیگردم به همان حیاط.
چشمهایم را میبندم...
و برای چند ثانیه،
دوباره صدای چکش میآید.
بعضی آدمها میروند،
اما خانهشان تا آخر عمر، جای خالیشان را برایمان نگه میدارد ..
برایAlmost Okay
