چتر برای چه؟خیال که خیس نمیشود.
前往频道在 Telegram
585
订阅者
+1124 小时
+17 天
+8330 天
帖子存档
انقد موافقم با این صحبتا که اصلا حرفی نمیمونه
توی رابطه هم چارچوبی هست که دونفر برای هم طرح میکنن که اگر داخل این چارچوب باشن تعهد سرجاشه
و این کاملا طبیعیه که ادم نمیتونه به یه خیانتکار یا کسی که از مرزامون عبور میکنه هم متعهد بمونه و میتونه با یک خداحافظی درست بقول شما رابطه رو ترک کنه
به شخصه توی روابط زیادی دیدم که توی نقطه شکستن تعهدشون به روش هایی خیلی آزار دهنده مثل خیانت کردن توهین کردن و... اینکار رو انجام دادن
که البته اکثرا به خاطر خشم یا نفرت یا هر حس طبیعی هستش که قابل درکه
https://t.me/sarallli/2669
همین هم بازم یه انتخابه که بوی جبر میده
یه موقع ای مثلا توی رابطه ای که احساس امنیت نداریم یا نیاز های طبیعیمون هم برطرف نمیشه عقل سلیم میگه فاصله بگیر و تعهدی که داشتی در خلاف تعهد ذاتی به خوشحالی و خوشبختی ایه که به خودت دادی
ولی به عنوان یک رفتار انسانی
در قبال این انتخاب(ترک یک رابطه)حداقل باید درست انجام بشه و تعهد بهش داشت،در حد امکان دوستانه،در حد امکان مهربانانه
به عنوان مثال شما خرگوشی داری که متعهد شدی یه نگهداری ازش
زمانی ممکنه برسه که به دلیل رشدش
یا شرایط نگهداری
مجبور باشید که ترکش کنید
ولی خب راه های متفاوتی برای این انتخاب هست
میتونید وسط خیابون رهاش کنید و تف کنید بهش
میتونید ببریدش توی طبیعت مناسبی و جوری که لایقش هست ازش خداحافظی کنید.
اما سوالی ک منو درگیر میکنه اینه که
پس وقتی به چیزی متعهد شدیم وقتی میفهمیم که اشتباه بوده باید چیکار کنیم؟ینی نباید باز هم دست به رهاکردن بزنیم؟
تعهد توی روابط اجتماعی و احساسی با تعهد توی رسیدن به یه خواسته یا انجام دادن کار فرق میکنه😭😭😭😭
متوجه ام حق با شماست گاهن راه های پیش رو بیش از حد توان و انتخاب ما باریک میشن
وقتی بحث احساساتِ کاملا موافقم باهات و دقیقا حرفای خودمه👌🏼
اما اونموقع که من شغل و درامد رو در نظر گرفتم تنها ذهنیتم این بود https://t.me/sarallli/2660
منظور واقعیم با دلخوری عمیقم
جدای از اینکه بخوام شخصی با مسئله برخورد کنم چیز دیگه است
به عنوان مثال،در نظر بگیرید که هرکسی یدونه بیل داره و حق داره یه چاله واسه خودش بکنه
اگه هرکی یه چاله بکنه چیزی نیست
همچی خوبه
ولی اگه هرکسی بجای یه چاله
دهتا چاله بکنه
و هر دهتا رو نیمه کاره رها کنه و بره دنبال یه چاله دیگه
نتیجه میشه زمینی پر از سوراخ
دیگه نه جای سالمی میمونه برای بقیه
نه زیبایی ای برای ستایش
بازم این مثال بیشتر منطقیه
از نظر احساسی
مثل همون اهلی کردن میمونه
مثل اینکه هرکدوممون بدون در نظر گرفتن اینکه توانش رو داریم
پرنده یا حیوانی رو به سرپرستی خودمون بگیریم
و بعد از مدتی بگیم که نه خوب نیست و مورد علاقه ام نیست
و بریم دنبال یه موجود دیگه برای نگهداری بدون در نظر گرفتن احساسات اون موجود
خیلی میشه در این مسئله عمیق شد
مثال های زیادی هم وجود داره
یکی از دردناک ترین هاش از نظر اجتماعی برام فرزند آوریه
که خانواده هایی بدون در نظر گرفتن خیلی چیزا کودکی رو به این دنیا میارن
آدما همیشه دلیل خوبی دارن برای کارهایی که میکنن
میدونم
خودمم مثلما آدم بی نقص و خوبی نیستم توی این موارد و طی چهارچوب های خودم
ولی حداقل اگر میخوام از یه گلدون مراقبت کنم
چندین مرتبه در موردش تحقیق میکنم
سعی میکنم تعهدم به این انتخاب رو جدی بگیرم
انگار که شکستن تعهد من در قبال حتی یک تکه کاغذ کشنده است
و حتی مچاله کردن یک تکه کاغذ به اندازه بریدن درختی میتونه ارزش داشته باشه
همین
«یه چیز دیگه هم هست که میخواستم بگم؛ شاید ما خیلی وقتها دنبال موقعیت یا شغل بهتر میگردیم، نه از سر بیتعهدی، بلکه برای اینکه بتونیم رفاه بیشتری برای آدمهایی که دوستشون داریم فراهم کنیم؛ برای خانوادهمون یا حتی برای آیندهای که تو ذهنمونه برای خودمون و فرزندمون.
از این زاویه، این کار لزوماً شکستن تعهد نیست. شاید حتی شکل عمیقتری از تعهده؛ چون داریم برای ساختن زندگی بهتر برای آدمهای مهم زندگیمون مسیرمون رو تغییر میدیم و رشد میکنیم.
شاید بشه گفت این هم نوعی تعهده؛ تعهدی به خانواده یا خود آیندهام، یا به زندگیای که میخوام براشون بسازم.»
اره خیلیامون اینجور موقعیتی برامون پیش میاد
من خودم قدیما ازین کارا زیاد میکردم. اینکه به شدت علاقه به یه حرفه داشتم و وقتی میرفتم داخلش میدیدم اونقدرام که فکر میکردم به درد من نمیخوره و آینده نداره
مهم اینه در اون زمان که یچیزی رو خیلی دوست داری بهش برسی ، تا حدی که میتونی برا رسیدن بهش تلاش کنی
درسته که ممکنه نشون دهنده این باشه که کارا رو نیمه کاره رها میکنی
ولی همین خواستن و تلاش کردنای زیاد با وجود ادامه ندادن اون خواسته تو آینده، باعث میشه بعدا رو هدفی که میخوای بهش برسی بیشتر فکر کنی و همه جوره بررسیش کنی. تازه برای رسیدن بهش هم کلی تلاش میکنی
بنظرم اینه که مهمه چون خیلیا اصلا برا خواسته های گذراشون تلاشم نمیکنن. یا اصلا به هدفی فکر نمیکنن حتی
یاد شازده کوچولو افتادم
«تو برای همیشه مسئول گلی هستی که اهلی کردهای.»😭
کاملا موافقم باهات
نگاه من هم به آدما فرق داره. کسی که حتی کوچکترین شناختی از من داره میدونه اگه بهش قولی بدم، تا آخرش پای اون قول میمونم. حتی اگه آدم اشتباهی باشه .
چون اونجا دیگه بحثِ عشق و حس مسئولیت دربرابر یه نفر دیگس
همه چیش فرق میکنه
چون من آدما رو کامل و بینقص نمیبینم؛ میدونم همه ایراد و ضعف دارن و ممکنه حتی روزی بهم آسیب بزنن. ولی وقتی با این آگاهی تعهد میدم، دیگه برام قابل شکستن نیست.
«در نهایت همیشه انتخاب من اینکه اونی باشم که ترک میشه، نه اونی که به خاطر تغییر احساسات یا تنوعطلبی، تعهدش رو زیر پا میذاره.»
خودخواهی نیست اینکه اگر جای دیگه چیز بهتری منتظرته نری و بخوای پا روی دلت یا خواسته ات بزاری
انتخابه
ولی اینکه یه روزی واسه انتخابت انقدر مطمئین نبودی و نمیدونستی چیزی که داری انتخابش میکنی هم ارزشمنده،که سست و شکننده انتخابش کردی
ناراحت کننده است واسم
درسته.
شاید رها کردن بعضی چیزها به نفع آدم باشه. من فکر میکنم تعصب روی یک مسیر همیشه هم درست نیست؛ چون ممکنه آدم یه راهی رو بره، جلوتر بفهمه اشتباه بوده یا اصلاً اون مسیر برای خودش نبوده. اونجا ادامه دادن فقط به خاطر یه قول، بیشتر شبیه اجبار میشه تا انتخاب. برای همین به نظرم توی مهارتها و مسیرهای زندگی، تغییر کردن و یاد گرفتن چیزهای جدید کاملاً طبیعی و حتی لازمه.
مثلاً فرض کنیم یه نفر یه زمانی به خودش قول داده موسیقی رو ادامه بده، ولی بعداً وارد یه شرایط جدیتر مثل تشکیل خانواده و مسئولیتهای مالی میشه. اونجا دیگه شاید ادامه دادن همون مسیر قبلی، فقط یه انتخاب شخصی نباشه و پای واقعیتهای دیگه هم وسط باشه. برای همین بعضی وقتا تغییر مسیر اجتنابناپذیره، نه صرفاً از سر بیتعهدی.
حرفی که میزنی خیلی درسته
ولی یه چیزی هست به اسم تعهد
تعهد به چیزی که شروعش کردی
به چیزی که انتخابش کردی
به چیزی که بهش قول دادی
مثل گیتاری که یه روزی بهش قول دادی وقتی گرفتی دستت که به اوج خودش میرسونیش
ولی یه جایی ترکش میکنی تا یه گوشه خاک بخوره
مثل خیال و خواسته ای که امیالت رو مدت ها ارضا کرده و به وجد آوردتت
ولی وقتی بهش یه قدر کافی نزدیک میشی که واقعیش کنی،بیخیالش میشی
و چیزی که بیشتر از هرچیزی با پوست و استخون درکش کردم اینه که آدمی بیاد توی زندگیه آدمه دیگه ای
و یه زمانی پا بزاره روی تعهدش به موندن،و بره دنبال چیزی جدید تر یا به نظر شیرین تر
بعضی وقتا فکر میکنیم یه چیزی رو خیلی دوست داریم و آرزوش میکنیم ولی وقتی بهش میرسیم میفهمیم اونقدرها هم به دلمون نمیشینه یا اون چیزی نیست که واقعاً میخواستیم.
مثلاً خود من بارها شده یه چیزی رو با تمام وجود میخواستم، ارزوم بوده، دنبالش میدویدم… ولی وقتی بهش میرسیدم یه جورایی ته دلم خالی میشد و میگفتم: «خب… همین بود؟»
دو سال پیش دقیقاً همچین چیزی برام پیش اومد. همه چی آماده بود که برم تدریس گیتار و تئوری موسیقی رو شروع کنم. استادم هماهنگ کرده بود، موسسه جا داده بود و
همهچی خیلی رسمی و قطعی شده بود.
ولی درست یه هفته مونده به شروعش، یه دفعه نظرم عوض شد. نشستم حساب کردم دیدم این اون چیزی نیست که بخوام کل عمرم رو پاش بذارم. درآمدش اون چیزی نبود که میخواستم، آیندهای که تو ذهنم بود رو برام نمیساخت. و من چیزی رو که آرزوشو داشتم رها کردم.
رفتم سمت یه مسیر دیگه که کلا باعث شد ذهنیت و اهدافم تغییر کنه.
ولی قضیه فقط اون یک بار نبود… بارها شده به چیزی رسیدم که قبلاً خیلی براش ذوق داشتم، بعد خودم گذاشتمش کنار و رفتم.
شاید واقعیتش اینه که بعضی خواستهها، بیشتر “خواستنِ رسیدن” هستن نه “خواستنِ موندن”. یعنی فقط میخوای بهش برسی که یه چیزی رو ثابت کنی یا یه حس رو تجربه کنی، نه اینکه واقعاً بخوای توش زندگی کنی.
برای منم یه بخشش این بود که میخواستم به یکی نشون بدم میتونم. اون موقع یه نفر بود که تواناییمو کوچیک میشمرد وجدی نمیگرفت و شاید تهش ناخودآگاه دلم میخواست بهش ثابت کنم اشتباه میکنه.
الان که نگاه میکنم، میبینم بعضی انتخابهام بیشتر از یه “خواسته واقعی”، از یه “توهمِ خواستن”یا یه “میلِ گذرا” بوده.
