ch
Feedback

不要被骗子欺骗!Telemetrio 会找到并标记这些频道 👉 如果想查看标记,请订阅

ای کاش؛

ای کاش؛

前往频道在 Telegram

گفتی ز جهان چه غصه داری آخر؟ گفتم آن غصه که در جهان نگنجد دارم https://telegram.me/BChatsBot?start=sc-yAnIKsYTPb

显示更多
未指定国家未指定类别
223
订阅者
-124 小时
+17 天
+130 天
帖子存档
ولی اونی که بدون اینکه بگی بهش می‌فهمه حالت چطوره فرشتس

دلم میخواست، به جای ادعا یه بار میفهمیدی پشت اون همه خوبم گفتنم چه حالیه

کی واقعا دوستت داره؟ کسی که با اینکه یه عالمه گزینه داره ولی تو رو برای هم‌صحبت شدن تو طول شب وقتی آدما نقابشون رو بر میدارن و میشن خود واقعیشون با تمام مشکلاتشون انتخاب کرده تا پیشت خودش باشه

روح هاى زيبا، روح‌ها و شخصیت هاى زيبا را به خوبی تشخيص مى دهند. به اصيل بودن ادامه بده، آدم هاى درست تو را پیدا خواهند كرد.

نقاشی خودکار✨
+1
نقاشی خودکار✨

Repost from N/a
درد را با جان پذیراییم و با غم‌ها خوشیم قالی کرمان که باشی می‌خوری پا بیشتر

به امید لبخند

The Days.mp313.90 MB

I am not angry I'm in pain And you put me there

به امید لبخند

بیشتر از هر چیزی، بودن پیش کسی که دوسش داری، حالتو خوب میکنه نیازی نیست کاری بکنید ها نمیدونم بگید بخندید حتی پیش هم ساکت باشید همون حالتو خوب میکنه

غصه گذشته نیز ذره‌ذره کمرنگ خواهد شد. ولی باید خودت آن غم را کنار بگذاری، نه اینکه توقع داشته باشی خودش سر از میان دست‌هایش آزاد کند. حال که راه حل را دیدیم، باز هم نفهمیدیم زندگی بر چه می‌گذرد. چه کنیم؟ آها، حالا رسیدیم به آخر این قصه. منظورت چیست؟ صبر داشته باش. تو خودت خواهی فهمید. حال که به مفهوم کمی و زیادی، عدالت و ناعدالتی، غم و رنج و تمام این‌ها پی بردی، می‌رسیم به سؤال اصلی: چرا زندگی بر پایه ناکامی‌ها می‌گذرد؟ اگر تمام خوشی‌ها را می‌توانستیم بدون رنج به دست بیاوریم، هرگز قدرشان را نمی‌دانستیم. و اگر هم می‌دانستیم که پس از این سیاهی، سپیدی مطلق است، اما فقط افرادی به آن سپیدی می‌رسند که آن‌گاه همدیگر را تکه‌تکه می‌جوند. حال فهمیدیم که رنج برای معنا دادن به خوشی باید باشد. و باید سپیدی مطلق راهی به جز تکه‌پاره کردن یکدیگر داشته باشد؛ که آن راه می‌شود: خود تو، وجدانت، و کردارت. اینکه چقدر حاضری حرمت بشکنی، دل بشکنی، جان بشکنی تا فقط خودت خوب باشی. ولی وقتی دوست‌هایت را می‌بینی چه؟ وقتی فامیل را می‌بینی چه؟ وقتی حتی خانوادهٔ خودت را در غم می‌بینی چه؟ پس بهترین کار، ساختن لحظه‌هایی دل‌انگیز برای همان عزیزهایت است. آنقدر خوب باش برای اهل دل‌هایش، که روزی به تو نگویند: «چون دلت با من نباشد، همنشینی سود نیست، گر چه با من می‌نشینی، چون چنینی سود نیست.» و همه بودن کنارت را آرزو بخوانند. ولی فراموش مکن: خودت را خرج انسان‌نماها مکن. شرف سگ بیشتر از بعضی از این‌هاست. در نهایت چنان زندگی کن که چه خودت، چه عزیزانت در کنار هم خوش باشید. چون این دنیا بی‌عدالت‌تر از این حرف‌هاست

زندگی اگر بخواهیم زندگی را خلاصه کنیم، ساده‌ترین و بهترین تعریف ممکن، «مجموعهٔ پستی‌ها و بلندی‌ها، خوبی‌ها و بدی‌ها، دارایی و ناداری‌ها» است. اگرچه همه مردم این را می‌بینند و می‌دانند که قرار نیست همیشه زندگی به کام باشد و گاهی ناکامی‌ها هستند که زندگی را شیرین می‌کنند (و همین ناکامی‌ها هستند که معنای شیرینیِ کام را تعریف می‌کنند)، باز هم زیر بار فکر کمر می‌شکنند. پنداری همه ما از این دنیا گله داریم. لابد حق هم داریم؛ چرا که تحقق بعضی آرزوهایمان را فقط در خواب دیده‌ایم و تفاوتی هم ندارد که چقدر داری، در پایان همه حسرت آرزویی را به گور می‌برند. پس حکمت این زندگی چیست؟ آیا فقط رنجیدن ماست که سوژه و محتوای این زندگی است؟ خب، مسلماً نه. ولی چرا حال ما اینگونه است؟ گویی همه دنیا بر ضد تو هستند؛ نه غم‌خواری داری و نه غم‌دانی. همه را بر سر خودت ریخته‌ای. بله، حال بد ته ندارد. چرا که هر چه بیشتر به عمق سیاهی بروی، خودت سیاه‌تر می‌شوی. پس نور چه می‌شود؟ آیا تمام این دنیا فقط زمینه‌ای برای آن دنیاست؟ البته اگر آن دنیایی هم وجود داشته باشد. اگر نه، پس چرا حال خوش یافتن، حتی از خوش ساختن هم سخت‌تر است؟ البته که حال خوش ساختن فقط می‌تواند مسکن و مرهم موقتی بر زخم‌های ما باشد. ولی باز هم نیازمند راهی جدید است. و یافتن آن راه جدید، باز هم نیاز به یافتن راهی برای یک خوشی موقت دارد. برای همین است که می‌گویم حال خوش یافتن این‌گونه سخت است؛ چرا که برای همه چیز به آن احتیاج داری. اما اگر ما از یک دیدگاه دیگر به این داستان نگاه کنیم چه می‌شود؟ اگر فقط به روانشناسی زردِ مثبت‌اندیش دل بسپاریم چه؟ یعنی بگوییم: «اگر راه را پیش برویم، همه چیز دست به دست هم خواهند داد تا بشود.» خب، این هم عقیده‌ای اشتباه است. چرا که گاهی همین زندگی چنان چاله‌ها و گودال‌های عمیقی سر راه ما قرار می‌دهد که به کله در آن فرو می‌رویم و بیرون آمدن از هر چاله، خود نیز مسیر جدید و چاله‌های جدید دارد. پس این چرخه یک تسلسل دائمی پیش خواهد آورد؟ البته که نه. چون زمانی که از اولین چاله بیرون می‌آییم، ناخودآگاه دید ما نسبت به محیط اطراف تغییر خواهد کرد. ولی اگر طبق آن روانشناسی پیش برویم چه می‌شود؟ یک سیاهیِ ژرف و طولانی. دقیقاً همان زنجیره تسلسل اتفاق خواهد افتاد؛ طوری که گویی از طرف آن شخص به تمسخر گرفته شده‌ای. چه کسی را می‌گویی؟ همان فرد خوش‌بینی که بی‌تأمل فقط دل بسته است. به که؟ به خدایش، یا به دلبری، شاید هم خانواده‌اش، یا حتی خود تو. کسی چه می‌داند. ولی تعقل بر رفتار خودمان و او، از نان شب واجب‌تر است و تعلل در آن تعقل توسط شخص خویش، نوعی ناتعهدی است. به که؟ به قلب و روان خویش. نمی‌گویم که باید ترحم کنی بر خودت یا آن شخص، ولی فراموش نکن که تو نیز تعهدی داری. نتیجه راه اول چه خواهد بود؟ یعنی فقط به بدی‌ها و ناداری‌ها فکر کنیم، چه خواهد شد؟ پس از چندی یا خل می‌شویم، یا دیگر مایی وجود نخواهد داشت. پس راه درست چیست؟ چگونه باید زندگی کرد؟ همه این‌ها را گفتم که بدانی: اگر کمی‌ها وجود نداشتند، ما درکی از زیادی نداشتیم. سیاه در کنار سفید معنا می‌یابد، روز در کنار شب، خوبی در کنار بدی، و خوشی در کنار ناخوشی. کسی که تا به حال رنج ناخوشی را نچشیده، چگونه می‌تواند درکی از خوشیِ از ته دل داشته باشد؟ چون در آن شرایط، یا خودش تا به حال کاری برای خوشی‌اش نکرده، یا کلاً ارزشی برای خوشی و ناخوشی قائل نیست؛ یعنی اصلاً حالش برایش دیگر ارزشی ندارد. و کسی هم که الان به این حال است، بی‌شک در گذشته رنجی عظیم روح او را بلعیده است. پس یعنی یا خودش تلاش کرده برای حال خوشش، یا دیگری. اما آن کسی که هر کاری برای داشتن یک حال خوش و فرار از غم، آسمان را به زمین و زمین را به آسمان دوخته است، قدر آن لحظه را بیشتر خواهد دانست. حال شاید بعضی بگویند: «حال بد ما را تنها نمی‌گذارد، دائماً دست بر گریبان ما دوخته است.» پس ما چه کنیم؟ باز هم همان خوش‌بین‌ها می‌گویند: «به کوتاهی آن لحظه شادی که گذشت، غصه هم می‌گذرد.» ولی منظور سهراب سپهری رها کردن زندگی نیست تا خودش به خودش درست بشود. او می‌گوید: نه تو می‌مانی و نه اندوه، و نه هیچ یک از مردم این آبادی... به حباب نگران لب یک رود قسم، و به کوتاهی آن لحظه شادی که گذشت، غصه هم می‌گذرد؛ آن‌چنانی که فقط خاطره‌ای خواهد ماند... لحظه‌ها عریانند. به تن لحظه، جامه اندوه مپوشان هرگز. ولی خب این نسخه اصلی شعر سهراب سپهری است. منظورش این است که: زمانی که خود را از بند غم‌ها رها کنی و خود را آزاد بگذاری و سرگرم کارهای دیگر شوی،

یسری آدما چقد به دل آدم میشینه یعنی قشنگ جای هر کی تنهات گذاشت خدا اونا رو گذاشت تو دامنت

آدما چقد زود فراموش میکنن حتی یادشون میره که تویی وجود داشتی کی بودی چی بودی براشون هیچکدوم یادشون نمیمونه ولی بعضیا، انگار واقعا فرشته‌ان حواسشون، به کوچکترین رفتارات هست و یادشون میمونه

Repost from N/a
آمدی؟ اما برو هرجا که دلخوش بوده‌ای شهریارت نیستم تا جان به قربانت کنم.

شل کردیم و گذشتیم اگه سفت گرفته بودیم که الان نصفتون رو گردن نمیگرفتن ما حرف نزدیم و گذشتیم ولی شما هم ندیدید که ما گذشتیم، نه اینکه شما کاری نکردید شما کار کردید، خیلیم کردید

به امید لبخند

به امید لبخند

اینکه یروزی، ادمی که خودت بهش عزت دادی دوستش داشتی بردیش بالا یهو رو به روت می‌ایسته خراب میشی خرد میشی که من کردم براش ولی به اسم خودش نوشت