هیتانوشت✨ آناهیتا آهنگری
前往频道在 Telegram
پاشو یه چایی بریز، بیا بشین تا تعریف کنم.
显示更多未指定国家未指定类别
226
订阅者
+124 小时
+27 天
+730 天
帖子存档
برا من سختتره
همیشه حرف از این بوده، کسایی که مهاجرت میکنن همه چیز خیلی براشون سخته.
دوری از وابستگیا، زندگی جدید، فرهنگ جدید، غربت و هزار تا چیز دیگه.
همیشه شنیدیم و همتون بهتر از من میدونید.
ولی چرا هیچکس، هیچجا، راجع به اونی که عزیزترینش مهاجرت کرد، حرفی نزد!
اونیکه میره، خودش انتخاب کرده که بره.(با همهی سختیاش)
اونیکه رفتن اون یکیو میبینه، هیچوقت، همچین روزایی رو تصور نمیکرده.
اون آدم دلش نمیخاسته یه روز رابطهی چندین و چندسالش، پشت یه گوشی تلفن ختم بشه.
اون آدم روابطش رو فرای اینا میدونسته!
همه فک میکنن فقط اولش سخته، بعد عادت میشه.
نه اصلا!
اولش سخته، بعد سختتر میشه.
تا اونقدری سخت میشه که فقط یه گوشهی قلبت جاشو به یه دنیا حسرت میده.
حسرت گذشتهای که میشد بیشتر باهم بگذرونید.
حسرت آیندهای که میشد قشنگتر باهم بگذرونید.
درسته زندگی همین تغییرات ریز و درشته.
ولی من از این تغییرات بیزارم.
آناهیتا آهنگری
#یادداشت_شبانه
Repost from N/a
پنجشنبه روز خاصی بود.
پر از استرس. استاد کلانتری را از نزدیک دیدم.
کلاس حضوری حال و هوای دیگری داشت. فوقالعاده و خودمانی بود.
استاد و دوستان خیلی دوستانه با هم رفتار میکردند از آن کلاسهای خشک دانشگاه فاصلهی زیادی داشت.
همراه با آناهیتا در کلاس شرکت کردم. در حضور دو استاد، آقای کلانتری و آناهیتا، حس و حال عجیبی داشتم.
اندیشیدم دوستان با اهداف متفاوتی در کلاس حضور دارند.
از خودم پرسیدم هدف تو از گذراندن دوره مدرسه نویسندگی چیست؟ با سپری شدن این مدت متوجه شدم، از تک تک دوستان در هر سنی چیزی آموختم. مهمتر از هر چیزی، در لحظه زیستن توام با لذت.
کسی که زمانی نمیتوانست انشا بنویسد، اکنون نوشتههایش را بیشتر دوست دارد.
در واقعیتهای زندگی غرق شده بودم ولی با خواندن نوشتههای دوستان، خیال پردازی را آغازیدم.
با خواندن نوشتهها به هر سویی میروم که تا به حال نرفتهام.
از تمامی دوستان و استادان عزیزم، آقای کلانتری و آناهیتا، ممنونم که خوب زیستن و شاد بودن را به من آموختند.
فریده جوریکی
#قدردانی
هشت ساعت خاب
اجازه بدید امروز رو، متفاوتترین و قشنگترین روز سال نامگذاری کنم.
حداقل تا اینجای سال.
مثل همهی پنجشنبههای اخیر تا چشمامو باز کردم، حموم رفتم.
صبونهی مختصری کنار زیباترین زن جهان خوردم.
بعد از خرید گل و آماده شدن، با چالش همیشگیه «چرا اسنپ پیدا نمیشه.» اولین اعصابخوردیمو آغازیدم.
مامانم گفت: «الان فهمیدم چرا همیشه دیر میرسی، انقد راه نرو خب. بهجای این همه استرس برو کفشاتو بپوش.»
«استاد من با اولیا اومدم.»
«بهبه. فریدهجان شما چقدر جوونید.»
تو دلم گفتم خب استاد خبر نداره . مامی زیباترین زن جهانه.
اینکه خانوم گلمکانی رو خوشحال دیدم ناخودآگاه نیشم باز شد.
کلاس تموم شد و مامان رفت.
من موندم و سحر و کلاس بعدی که، آرزومه.
«استاد میشه من یه ذره بمونم؟»
«من که همیشه گفتم بمون»
مث خانوما نشستم و شروع کردم آدمای دورم رو تو ذهنم تحلیل کردن.
اینجور وقتا فکر میکنم، کسی منو نمیبینه که چقد ترسناک بهشون زل زدم.
به لُپ سحر دست زدمو همون لحظه تو گوشیم اسمشو به «نرمآلود» تغییر دادم.
کل زمان این سوال برام پررنگتر میشد:
«استاد این حجم از سواد رو از کجا میاره؟»
نه، فقط سواد نیست.
بحث شعوره.
حرف از انسانیته.
موضوع جذاب همیشگی وسط افتاد.
«عشق.»
«نهاد»
لطفن لطفن.
بازی با کلمات تا کجا؟
عشق نقطه.
نهاد کلمهی جدیده؟ باشه درست میگید همچین چیزی هست با تعاریفی که شما دارید، ولی خاهش میکنم کنار عشق فقط نقطه بزارید.
کَل کَل با بچههای کلاس.
چه هیجانی بیشتر از این.
استاد همونطور که دست تو موهاش میکرد گفت: «صدق الله العلی العظیم»
نه نه نه. نمیخام خابم به این زودی تمومشه.
«سحر نمیشه بیشتر بمونیم»
«بیشتر بمونیم؟ مگه کلاس بعدیام هست؟»
«نه بابا دیگه کلاس نیست. پس بزار یه دستشویی برم به خدا نابود شدم انقد وایسادم.»
وقت کشی برای حتا چند دقه بیشتر موندن.
برای برگشت به خونه دوباره اسنپ پیدا نمیشه.
این دفعه با اتوبوس برمیگردم. اقتصادی و همیشه پیداشو.
آناهیتا آهنگری
#رویا
اولویت
دوستداشتن با اولویت رابطهی مستقیم داره.
حالا خودِ داستان دوستداشتن خیلی عجیبه.
اونقدر پیچیدهاس که به هزار تا زیر زیرمجموعه تقسیم میشه با اسمای مختلف «عاشقتم، دوست دارم، عادت کردم و…»
ولی آدمایی که واقعن شما رو دوس دارن به دو دسته تقسیم میشن:
۱.آدمایی که چپ و راست میگن دوست دارم و هزار تا قربون صدقه مختلف تو طول روز میگن، تا بهتون یادآوری کنن چقد اولویت اول زندگیشونین.
۲.آدمایی که تو دلشون هزار بار قربون صدقه میرن ولی براشون سخته بیان کردنش، ولی خوب بلدن تو رفتارشون نشون بدن.
جزو دستهی اول باشی یا دوم فرقی نداره، وقتی پایه اولویت وسط میاد میفهمی که فقط باید مردِ عمل باشی.
وقتی حتا یه بار نسبت به علایقت مخالفت نکردم، ینی دوست دارم و اولویت منی.
وقتی کلی کار رو سرم ریخته و تو جلسهام، ولی میام حتا نیم ساعت میبینمت، ینی دوست دارم و اولویت منی.
وقتی جایی که دوس نداری یا کاری که باب میل تو نیس انجام نمیدم، ینی دوست دارم و اولویت منی.
وقتی قهر میکنی خیالت راحته هیچ بنیبشری قرار نیست جاتو بگیره، ینی دوست دارم و اولویت منی.
میخام بگم زیاد درگیر این نشید که کی چند بار گفت دوست دارم، اگه تمام توانشو میزاره که بهتون ثابت کنه اون جایگاه ویژهی زندگیش تویی، روزمرگیاتونو با علاقه گوش میده، حالش بد میشه دلت گرفتس، و در آخر فقط میخواد بخندی، همین کافیه.
ولی چقد قشنگتر میشد، اولویت اول زندگیت خودت بودی.
آناهیتا آهنگری
#یادداشت_روزانه
دایورت
هنر رها کردن.
بیخیال شدن خودمون.
یا به قول آقای کلانتری: «دایورت کردن.»
همون هنری که، خیلی از ماها نداریم.
ما آدمایی هستیم که اونقد تو زندگیامون وا نمیدیم تا خودمون وا بریم، آخرش هم هیچی!
ما فکر میکنیم هر چی که داریم، باید دو دستی و سفت بچسبیم، وقتی هم دستامونو باز میکنیم، میبینیم جفتش پوچه!
مهارتی که هیچوقت هیچکس یادمون نداد و وقتیام یاد گرفتیم خیلی دیر بود.
تازه تو بهترین حالتم وقتی یاد گرفتیم و استفاده کردیم که برامون توفیق اجباری بود.
بیخیال کسی یا چیزی شدن همت بلندی میخواد. ولی خب ضرب المثل مرگ یه بار شیون یه بارم برا همین وقتاست.
ناف مارو با از دست دادن بریدن حتا وقتی چیزی برای از دست دادن نداریم. پس بهخاطر خودتون و بهخاطر خدایی که ما هر چی گفتیم انشاالله (اگر خدا بخاهد) و هیچوقت هم برای ما نخاسته مسئله رها کردن رو جدی بگیریم.
آناهیتا آهنگری
#یادداشت_روزانه
شکست عشقی
همش به این فکر میکردم که بعد از کلاس، یه متن بنویسم از امروز. بنویسم، چقدر روزم قشنگ گذشت.
اینکه نامه نوشتن به چند نفر، چقدر خوش میگذره. اون یگانهی تمرینجا چقدر فوقالعاده بود، از ویدیو کالم با یکی از بچههای دورهی ۶۵بنویسم و…
یهو استاد آب یخ ریخت رو مغزم.
انگار تو دلش میگفت: «شوشتری انقدر خوشحال نباش.»
بله.
سر کلاس بودم که شنیدم:«میدونید که جلسهی آخره.»
میخاستم همون لحظه بگردم، پیدا کنم، ببینم آقا اصن داستانقد، مگه چند جلسه بود که انقد زود تموم شد.
تند تند بنویسم «استاد ببخشیدا، ولی امروز جلسه آخر نیست.»
ولی میدونستم فایدهای نداشت.
فکر کن یک درصد کلانتری اشتباه کنه.
به مامانم زنگ زدم با بغض گفتم: «مامی جلسهی آخر کلاسم بود»
مامانم گفت: «باشه بابا، اشکال نداره فعلن وبینار رو شرکت کن. تا پیشرفته شروع بشه.»
گفتم: «مامی من تازه یکشنبههام تموم شده بود، الان اینم تموم شد. ینی من از دار دنیا فقط یه حضوری دارم؟ دیوونه میشم به خدا.»
گفت: «ااااا، خب چیکار میخای بکنی؟»
گفتم: «میخام تا آخر عمرم کلاس برم، وای دارم دیوونه میشم. اصن نمیفهمی حالمو خدافظ.»
مامانم که مطمعن شده بود اوضاع خوب نیست، با خنده گفت: «باشه، فردا یادت نره به استاد بگی میخای تا آخر عمر کلاس بری. خدافظ دیوونه.»
چرا روز خوبم انقد بد تموم شد.
الان تکلیف چیه؟
نثرانه؟ نمیتونم شعر دوس داشته باشم.
اسطورهنویسی؟ نه بابا،نَ مَ نَ اسطوره.
کتابران؟ من به چشم خیشتن دیدم که جانم میرود.
وبینار و تمرینجا؟ عالیه، ولی ارضاکننده نیست.
حضوری؟ اون که صددرصد تا آخر عمرم هست.
پس خدایا تابستون منو غمگین نکن.
و این متن منو به آقاشاهین برسون.
باشد تا دورههای جدیدی برگذار شود. انشالله.
آناهیتا آهنگری
#یادداشت_شبانه
@Shahinkalantary
+6
اگه گفتید امروز چه روزیه؟
بعله بعله. روز نامهنگاری🤦🏼♀️
دلتون نخاد زیادی سخت بود.
ولی زیادیتر بهم چسبید.
هشتگ پیشنهاد اخر هفته😎
آناهیتا آهنگری
#نامه
وکیل:«آیا به ملکههای زیبایی یاد میدهند، که چگونه عذرخواهی کنند؟ چون شما در این کار افتضاح هستید.»
ارین:«من فقط وقتی اشتباه میکنم، عذرخواهی میکنم. مثلاً همین الان، متاسفم که تو یک احمقی.»
*انرژی زنانه در بالاترین سطح ممکن.
*معنای واقعی کلمهی قوی.
*میتونمهایی که هیچکس جدی نمیگیره.
*برگرفته از واقعیتی تلخ و شیرین.
حیفه دیده نشه.
آناهیتا آهنگری
#ارین_براکویچ
«پیرپسر» فقط یه فیلم نبود.
یه مشت محکم بود تو صورت عادت.
یه زخمِ تازه روی زخمی کهنه.
و حسن پورشیرازی؟
غلام فقط یه کاراکتر نبود.
یه جهان بود.
جهانی که نفس میکشید، فحش میداد، میلرزید و میلرزوند.
اکتای براهنی عزیز
تو فقط فیلم نساختی.
یه حس خالص ساختی،
یه یادآوری برای اینکه هنوز میشه از توی خاکستر، سینما بیرون کشید.
ممنون که نترسیدی.
ممنون که زخمیمون کردی.
و ممنون که زندهترمون کردی.
آناهیتا آهنگری
#پیرپسر
#اکتای_براهنی
خانوم جوریکی
-مامی به خدا تو باید ثبت نام کنی. نمیدونی چقد کیف میده. یه بار به حرف من گوش کن.
+مگه نگفتی مصاحبه داره؟ تو قشنگ مینویسی ولی من چی. آخه اصن قبول میشم. شهریهاش چقده؟
-باز اعصاب منو خورد میکنی، شهریهاش خیلی ارزونه. تازه من کلی تخفیف دارم. من یک صدم تو کتاب نخوندم. باید همه جلوت لنگ بندازن.
+ببینم چی میشه.
-پس من به خانوم عطایی پیام میدم. آخ جون. مامی قراره با هم همکلاسی بشیم.
-سلام خانوم عطایی خسته نباشید، وقتتون بخیر باشه. من میخام مامانمو تو دوره جدید ثبت نام کنم، فقط لطفن راجعبه شهریه با خودش صحبت نکنید. ممنونم.
+سلام عزیزم وقت بخیر، بله مشکلی نیست. فاکتور پرداخت رو هم خدمت خودتون میفرستم بعدن.
-خیلی ممنونم لطف کردید.
این مرحله باموفقیت گذشت. خدارو شکر.
+آنا وقت مصاحبه من 15:10 عه. خیلی استرس دارم.
-قربونت برم من آخه عشق قشنگم. میخای ادای خودتو در بیارم پنج تا نمک نذر کنم.
+بیادب نشو.
-فری تو قبولی بهت قول میدم.
+باشه، باشه. تو اینطوری میگی من ناراحت نشم.
-ببین مامی این کانال کلاسشونه. هر هفته تمرین دارید، باید انجام بدی. لینک وبینارم که داری دوس داشتی میتونی هر روز بری.
+آنا مرسی. نمیدونی چقدر خوشم اومده از وبینارا. این تمرین دیالوگ من با من رو ببین خوب نوشتم.
-اووووووو فری تو تمرینای وبینارو همون روز انجام میدی.
+آره دیگه.
-میشه من بخورمت نویسنده کوچولوی من.
+ااا ولم کن خوشم نمیاد همش لهم میکنی.
اه چقدر تلفن زنگ میخوره. کاش این مشتریا دنبال پنل پیامکی نباشن تو این وضعیت مملکت.
بلاخره بعد از کلی بحث با مشتری تونستم وارد وبینار بشم.
فریده جوریکی.
مامی کاش انقدر پیگیر نبود. آخه چرا هر روز باید اولین نفر اسمتو تو وبینار ببینم.
خوش به حال اونایی که باهات همکلاسی شدن.
البته بچههای کلاستونم انقد حرفهای هستن که توام خوش به حالت شده.
راستی بهتون نگفته بودم شما خدارو میپرستید، من خانوم جوریکی رو.
#داستانهای_من_و_فری
آناهیتا آهنگری
امید
و من این روزا فهمیدم، بزرگترین ترس زندگی من امیدِ.
نه تاریکی، نه تنهایی، نه حتا شکست…امید.
امیدی که آخرش ناامیدت میکنه.
امید به بهتر شدن،
امید به ساختن همون زندگی که دلت میخاد،
امید به تغییر رفتارهای آزاردهنده آدمها،
امید به برگشتن اونایی که رفتن،
امید به رفتن اونایی که باید برن،
امید به یک زندگی نرمال،
امید به…
بعضی وقتا امید داشتن، از نداشتنش هم دردناکتره.
خستهام؟آره، خیلی بیشتر از قبل.
ینی کم آوردم و نمیخام ادامه بدم؟معلومه که نه.
خستگی و ترس از امید، معنیش این نیست که از خاستههام گذشتم.
فقط دارم صادقانه میگم:
من از امید داشتن میترسم.
آناهیتا آهنگری
فرض کن
فرض کن
آتش به فرمان پرِ پروانه باشد
پاسبانها میفروش و پادگان میخانه باشد
فرض کن
از آه ما آتش به ریش ظالم افتد
عصر او پایان بگیرد، قصر او ویرانه باشد
روزگاری آرمانی را تصور کن که در آن
عهدها محکم بماند، قولها مردانه باشد
شربت مسموم خوردن، بهتر از لب تشنه مردن
نوش جان کن گرچه شاید زهر در پیمانه باشد
این من و آن من
-خوبه قرصم خوردی ولی یه رب، یه بار بیدار میشی.
+صداهارو نمیشنوی؟
-خب جنگه دیگ. هر کی ندونه من خوب یادمه، یکی دو سال پیش که دوتا دونه موشک زده بودند، چجوری تو خونه میرقصیدی، میگفتی: «وای اخ جون. فقط اینا برن، جنگم بشه مهم نیست.»
+گه خوردم.
-فایده نداره عزیزم.
+میشه انقدر رو مخ من نری واقعن حالم خوب نیست.
-بمیرم برات. تازه ذوق کلاس حضوری داشتی.
+حتا نمیتونم دیگه شاگرد زرنگهی کلاس باشم، هیچی نمیتونم بنویسم.
-به جای اینکه انقد گریه کنی پاشو برو حموم. اگه مُردی یه آنای تمیز باشی.
#دیالوگ
آناهیتا آهنگری
زبونک
همه چیز از برگشت سفرم به تفلیس شروع شد.
روی تخت دراز کشیده بودم و داشتم به این فکر میکردم که چرا گرجیها انقدر با لهجه تند، حرف میزنن، مگه دعوا دارن.
دستمو دراز کردم تا گوشیمو از روی زمین بردارم. چشمم افتاد به یک جعبه سفید کوچولو با نوشتهی طلایی روش:
*زبونک: کیت یادگیری زبان زیر دندونی*
جعبه را باز کردم، یک چیپ کوچولو اندازه عدس بود. گذاشتم زیر دندون، صدای ربات توی مغزم گفت:«سلام آناهیتا. زبونک فعال شد. لطفن دهنتو ببند تا راه بیفتم.»
دهثانیه بعد، صدا گفت:«آمادهای بریم استانبول»
قرار بود برای تولدم برم استانبول. پول جمع کرده بودم و مشکلی نداشتم، پس همون شب بلیط گرفتم.
تو فرودگاه استانبول، اولین تست رو زدم. یه خانم اومد گفت:«Merhaba! Yardım edebilir miyim?»
زبونک گفت:«سلام عزیزم، کمکت کنم؟»
منم با لهجه خفن جواب دادم:«آره، به یه ماشین بگو بیاد»
طرف یه جوری نگام کرد که انگار گفتم: «من یه کشتی میخوام»
زبونک گفت:«اوه نه، اشتباه از من بود. ماشین رو با کشتی اشتباه گرفتم»
از اونجا فهمیدم این کیت خیلی هم بینقص نیست. ولی بازم حال میداد. تو بازار، با یه پسر ترکیهای حرف میزدم که یهو کیت رفت روی مود اسپانیایی.
من داشتم میگفتم:«قیمت این چقدره؟»
اون شنید:«Quieres bailar conmigo esta noche»
(میخوای امشب با من برقصی؟)
اونم گفت:«Claro que sí»
و منو برد سمت یه کلاب.
من فقط مونده بودم با دمپایی جلوبسته تو کلاب استانبول، وسط آهنگ، با یه مرد غریبه اسپانیایی.
آخر شب، وقتی برگشتم هتل، به زبونک گفتم:«داداش تو دقیقا قرصی یا دستگاه؟»
گفت:«من فقط یه کیت یادگیری زبانم، عشق و حماقت تو از جای دیگهست.»
اون شب خواب دیدم دارم تو مالدیو با لهجه ژاپنی غذا سفارش میدم، کیت گفت:«آناهیتا، تو دیگه کنترل منو نداری،زبون تو دست منه.»
از خواب پریدم.
با خودم گفتم:«اگه یه روزی بخام یه اختراع دیگه بسازم، اون اختراع باید بتونه زبونک رو کنترل کنه.»
#داستانقد
آناهیتا آهنگری
