«یک قاب رنگی»
前往频道在 Telegram
577
订阅者
无数据24 小时
-97 天
-1830 天
帖子存档
رفتم بیرون دیدم هوا به شدت بهاری شده، بعد دیدم ما برای این هوای قشنگ زیادی غمگین و ورشکستهایم.
ما فکر میکردیم تو این سن قراره تفریح کنیم، سفر بریم، کار راه بندازیم، عاشق بشیم و زندگی کنیم؛ ولی الان همه منتظر نشستیم ببینیم کی بهمون حمله میکنن.
همه چی گرونه. شدیدا گرونیه. دست به هرچی میزنی گرونیه. میری بیرون قدم بزنی گرونیه. شیر و ماست گرونه. سیگار گرونه. لباس گرونه. فقط زندگی ما ارزون شده...
بیدار شو
الان چهارشنبه ۵ بعد از ظهره ۱۳۹۲عه
تو از مدرسه اومدی وقتی داشتی پرشین تون میدیدی جلو تلوزیون خوابت برد
اینا همش یه کابوس بود
داشتن آدمای امن تو زندگی از خیلی چیزا مهمتره؛
همونایی که وقتی مشکلی داری، فقط کافیه بهشون زنگ بزنی و همون لحظه آروم میشی، حتی اگه کاری از دستشون برنیاد.
چه صحنههایی رو دیدیم؟ فراتر از تصور و تحمل و ظرفیت ماست.
پدر، در حال کندن قبر پسرش، به لهجه گیلکی میگه: اگه کدورتی از من دیدی، منو ببخش میلاد!
